shadow
یادی از رفیق عباس ملکی و اشاره‌ای به قتل عام ها ، قتل عام مبارزین و مفقود شدگان

 

 

 

گفت آن یار کزو گشت سر ِدار ِبلند                    جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد

حافظ(1)

رفیق عباس ملکی که با اسم تشکیلاتی و مستعار (صلاح شریفی) بعد قیام 57 در شمال کردستان و تهران فعالیت میکرد از رفقای کومه له در سالهای قبل از قیام بود . جوان بود و از نوجوانی با رفقا و محافل کومه له برقرار کرده بود . در روستا های اطراف شهر دیواندره معلم بود و معلمی پوششی بود برای مبارزین در آن سالها و راهی بود برای تماس با توده های مردم .
عباس رفیقی صمیمی ، مؤدب و مهربان ، صادق و دوست‌داشتنی ، خوش تیپ و خوش برخورد و به هنگام دیدار همیشه لبخندی رفیقانه برلب داشت . تجسم یک انسان واقعی بود و در کنارش آرامش و صفای دوستانه به انسان دست میداد . بی‌خبری و فاصلۀ سی ساله از او و یقینی که از مرگ و مفقود شدنش هست ، رفقایش را از او و یادش دور نکرده و تاسف از مرگ و نابودیش هر روز بیشتر میشود .
او را دورا دور از اوایل دهۀ پنجاه میدیدم و بعد ها که از نزدیک با هم رفیق شدیم ، بیشتر شخصیت معقول و مثبت او را شناختم . تابستان 59 در تهران بارها او را دیدم و با هم قرار و دیدار داشتیم و این آخرین دیدار هایمان بود . رفقایش در تهران تا تاریخ27 مرداد ماه سال 60 با او در تماس بوده اند و از آن تاریخ تا کنون از او هیچگونه خبری نیست . به احتمال قوی جزو دستگیر شدگان روز 28مرداد ماه بوده که رژیم در آن روز بسیاری را دستگیر نمود


زندگانی
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زيسته بودند،
احمد شاملو

آزادی خواهی آزادیخواهان در تاریخ بشریت تا کنون با رنج و درد عجین بوده و بشارت دهندگان رهایی انسان از ستم و بردگی در زندگیشان متحمل مشقات فراوان بوده‌اند . در ایران ، برسر,دار رفتن, حسنک وزیر (2) ، قطعه قطعه شدن منصور حلاج (3) و بابک خرمدین (4) ، کشته شدن مزدک و یارانش (5) و بیشمار مبارزینی که نامشان در تاریخ ثبت شده و یا بی نام و نشانند ، اینگونه سرنوشت‌هایی بوده است .

روغن در کاسۀ سر ریختن ها از طرف جلادان تاریخ ، بر سر ِدار رفتن مبارزین تا به امروز ، اعدام ها و قتل عام ها ، اعدام های سحرگاهی و قتل عام در شب‌ها و سپیده دم ها ، سر به نیست شدن ها و گور های دسته‌جمعی مبارزین در اعصار تاریخ - کشتار میلیونی انسان‌ها در جنگ‌ها و کشور گشایی ها ، در بمباران ها . طرح نابودی سربازان خودی و بیگانه در طرح های نظامی جبارانی چون ناپلئون (6) و نادرشاه (7) ، نابودی و به هلاکت رساندن ملت‌ها بدست چنگیز خان ها ، جنگ صلیبی و از بین رفتن میلیون ها انسان در جریان جنگ مذاهب و خسارات جانی که از طرف این مذاهب بر انسان رفته است - نسل کشی و قتل عام یهودیان و ارامنه بدست فاشیست ها و ناسیونالیست ها ، نابودی بلشویک ها و کمونیست‌ها بدست استالین و یارانش در دنیا ، کشتار وحشیانۀ انسان‌ها بدست پل پوت به نام کمونیسم ، قتل عام مبارزین و جنایات فراموش نشدنی فرانکو و پینوشه در اسپانیا و شیلی ، واقعۀ بهت آور و باور‌نکردنی11سپتامبر2001 در آمریکا بدست اسلام سیاسی و قتل عام هایی که بر اثر بمب گذاری های هر روزه در عراق و سایر نقاط دنیا که بوسیلۀ اسلام صورت میگیرد ، کشتار مبارزین در تاریخ بدست حکومت ها و تا به امروز . و کشتن ها و کشتن ها .

به کورۀ آدم سوزی سپردن انسان‌ها از طرف فاشیست ها همان قدر باور‌نکردنی و بهت آور است که سر از تن جدا کردن مبارزین کمونیست در جمهوری اسلامی ، از کلۀ انسان مناره و تپه ساختن و به تصویر کشیدنش در نسل کشی ارامنه بدست جنایت کاران ناسیونالیسم ترک ، به همان اندازه که بمباران و با خاک یکسان شدن شهرهای هیروشیما و ناکازاکی از طرف آمریکا و یا فاجعۀ آمریکا توسط اسلامی ها .

--------------------------------------

نخواستند
که بمیرند،
یا از آن پیش تر که مرده باشند
بار خفتی
بر دوش
برده باشند
احمد شاملو

و قتل عام دیگر ، کشتار دسته‌ جمعی مبارزین ، دور از انظار و درخفا . کشتن و سر به نیست کردن و در گور های جمعی قرار دادن ، بدون نام و نشان . اگر روزی و روزگاری این جنایت آشکار شود و یا شاید نشود . جنایتی توأم با توطئه و قساوت بسیار . کاری که از حاکمیت صدام ها و خمینی ها ساخته است . برپایی گورستان های مخفی و ممنوعه . اگر روزی پیدا و آشکار شوند و شاید هم نشود .

ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند !
و مرگ ایشان
چندان موهن بود و ارزان بود
که تلاش از پی زیستن
به رنجبار ترگونه ئی
ابلهانه مینمود
احمد شاملو

داد,مادران داغ دیده ، وابسته گان و نزدیکان مبارزینی که فرصت نیافتند و نشد آخرین دیدار را با عزیزان خود داشته باشند . و ندانستند بر آن‌ها چه رفت . کی و کجا زندگی را وداع گفتند . آخرین حرف و آرزویشان چه بود . و اکنون هم از گور آنان نشانی نیست تا بر سر آن تسکینی یابند و آرامشی پیدا کنند . تسکین و آرامشی .

و فریاد رفقا و یاران این مبارزین که با یک دنیا آرزو ، آرمان و خاطره و تصمیم ، همسنگران خود را دست دادند و اکنون فقط یادی و تاسفی برایشان از آن عزیزان به جا مانده ، آری داد و فریاد اینان و صدای اعتراض مردم آگاه و متنفر از رژیم جنایت کار و منحوس اسلامی بلند است که :

آی دشمن ! گورهای دسته‌ جمعی مبارزین کجا است ؟ گور عباس کجاست ؟ گور عباس ها کجاست ؟

بهروز شادیمقدم  2010 . 11. 8
behroozs21@googlemail.com


(1) شعر حافظ اشاره‌ای به مرگ حلاج است .
(1) نقل قول‌های پایین از تاریخ بیهقی و تذکره الاولیای عطار برگرفته شده است .
(2)
(3)
(4) « آن روز و آن شب تدبير بر دار كردن حسنك در پيش گرفتند، و دو مرد پيك راست كردند با جامعه پيكان، كه از بغداد آمده‏اند و نامه خليفه آورده، كه حسنك قرمطي را بر دار بايد كرد و به سنگ ببايد كشت ، و حسنک را سوی دار بردند و بجایگاه رسانیدند. برمرکبی که هرگز ننشسته بود نشانیدند و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد و آواز دادند که:

(5) "سنگ زنید".هیچ کس دست به سنگ نمیکرد و همه زار میگریستند،خاصه نشاپوریان . پس مشتی رند را زر دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود ، که جلادش رسن بگلو افکنده بود و خبه کرده... جسد حسنك قريب هفت سال بر دار بماند چنان كه پايهايش همه فرو تراشيد و خشك شد چنان كه اثري نماند . تا به دستوری فرو گرفتند و دفن كردند چنان كه كس ندانست كه سرش كجاست و تن كجاست. و مادرحسنك زني بود سخت جگرآور، چنان شنودم كه دو سه ماه ، از او اين حديث نهان داشتند چون بشنيد، جزعي نكرد چنان كه زنان كنند، بلكه بگريست به درد، چنان كه حاضران از درد وي خون گريستند.»

(1) منصور حلاج را به خاطر «انا الحق» گفتنش که انسان خداست و به جرم «کفرگویی» ابتدا به قرمطی بودن متهم کردند و پس از هشت سال با کمک صوفیانی از سایر گروه‌های صوفیه او را اعدام نمودند. او سنگسار شد ولی جان نسپرد و به گفتن مشغول بود. سپس مثله کردند ولی باز هم میگفت تا زبانش بریدند و آسمان بگرفت و آب دجله بالا آمد. بنابر وصیت‌اش خاکسترش را در رود ریختند تا رود آرام شد .

(2) حکایت دار آویختن منصور حلاج از تذکره الاولیای عطار: پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند . صدهزار آدمی گرد آمدند…درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست ؟ گفت : امروز ، فردا و پس فردا بینی ! آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی « عشق این است » . پس در راه که میرفت میخرامید ، دست اندازان و عیار وار میرفت با سیزده بندگران گفتند : این خرامیدن چیست ؟ گفت : « زیرا به قربانگاه میروم » چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد . گفتند : حال چیست ؟ گفت : « معراج مردان سردار است. » هرکس سنگی میانداخت ؛ شبلی را گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد. گفتند : از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گلی آه کردن چه معنی است ؟ گفت : « از آن که آنها نمیدانند ، معذورند ؛ از او سختیم میآید که او میداند که نمیباید انداخت .»

پس دستش را جدا کردند خنده ای بزد گفتند « خنده چیست ؟ » گفت « دست از آدمی بسته باز کردن آسانست . مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در میکشد ، قطع کند. » پس پایش ببریدند تبسمی کرد ، گفت : بدین پای سفر خاکی میکردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید .»

پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد ، گفتند : چرا کردی ؟ گفت : خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی من از ترس است . خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه (سرخاب) مردان خون ایشان است. »

گفتند اگر روی به خون سرخ کرد ساعد چرا آلودی ؟ گفت « وضو سازم » گفتند چه وضو ؟ گفت در عشق دو رکعت پس چشمایش برکندند . قیامتی از خلق برآمد بعضی میگریستند و بعضی سنگ میانداختند ، پس گوش و بیناست که وضوء آن درست نیابد الان به خون .» پس چشمایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی میگریستند و بعضی سنگ میانداختند ، پس گوش و بینی بریدند و ...پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد.

(1) بابک خرمدین سرانجام به سبب خیانتی در بند شد. او را به بغداد برده و رختی تحقیر آمیز در برش کرده و بر پیل نشانده و در شهر بگردانیدند. ابتدا دست و پای وی را به‌ تدریج قطع کردند.سپس جنازۀ مثله شده اش را در شهر سامرا بر سر دار کشیدند. سر او را برای نمایش در شهرهای دیگر و خراسان گرداندند. بابک در همان محلی به دار آویخته شد که دیگر قیام کنندگان ضد عباسی ، مازیار، شاهزاده طبری بعدها به بدستور خلیفه عباسی به دار آویخته شدند .

(2) (1) روزی خسرو ملقب به « انوشیروان » جشنی را به افتخار یکی از پیروزی های ارتش ساسانی ترتیب داد و ۱۲ هزار مزدکی را به این جشن دعوت کرد. سپس در حضور مغان و اسقف مسیحیان ایرانی ، دستور حمله به آنان را داد ، همه ۱۲ هزار نفر را به صورت سرو ته، زنده زنده در خاک کرد ، طوری که سر آنها در خاک و پاهایشان بیرون بود. سپس شخص مزدک را آورد و این صحنه را به او نشان داد. بعد خود او را هم با بیرحمی تمام به قتل رسانید. این روز، روز کشتار مزدکیان بود که به خسرو ، لقب « انوشیروان » (پاک روان) داده شد. انوشیروان دستور داد حتی در کتاب های تاریخ که نوشته میشد نامی از مزدک برده نشود و همین طور هم شد و تا قرن هفتم نامی از او در کتب نیست .

(2) (1) ناپلئون در حریانی جنگی برای شکست طرف مقابل دستور داد پلی را که محل عبور و راه نجات سربازان خود بود خراب کنند و این راه را برای غلبه بر دشمنش برگزید . در نتیجه این تاکتیک ده هزار نفر از سربازان خودش تلف شد .

(2) (1) نادرشاه در جریان یکی از کشور گشایی هایش دستور داد که چشم سربازان کشتۀ دشمن را در آورده و برایش ببرند . این کار شد و به وزن ده‌ها کیلو چشم جمع آوری گردید .

(2)