shadow
shadow
Mohamad 1 2 3 4 5 next › last »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


روشنفکران چپ و بازی ناجوانمردانه یی به نام غزه !

یکم . خطوط عمده ی برخورد با مساله ی فلسطین در حاکمیت جمهوری اسلامی به طور مشخص متکی به دو گرایش است:
گرایش نظام سیاسی حاکم که در متن دفاع از جریان های اسلامی و تقویت این جنبش ها حرکت می کند، گروه های چپ فلسطینی را بر نمی تابد ، ساف را سازشکار می داند و با وجود بریدن حماس از دولت سوریه و چرخش آشکار به سوی دولت محمد مرسی ، بازگشت تمام عیار به اصالت اخوان المسلمینی و بلند کردن دستان رجب طیب اردوغان (به عنوان رهبر جهان اسلام) و....هنوز از این جنبش دفاع می کند. ناگفته پیداست که این گرایش اگرچه تسلیحات و پول در اختیار حماس می گذارد و رهبران آن را در تهران با آغوش باز می پذیرد اما در اعماق قلبش از حماس راضی نیست و ترجیح می دهد که جریانی مانند حزب الله حسن نصرالله در فلسطین عروج کند. نزدیک شدن حماس به عربستان و مصر و قطر و ترکیه برای جمهوری اسلامی مطلوب نیست اما در حال حاضر حماس برای این گرایش در واقع خیرالموجودین است.
ماهیت ارتجاعی و خاستگاه پرواسراییلی حماس روشن تر از آنی است که کسی بخواهد با ارزان خریدن تحقیقات امثال دریفوس و گران فروختن آن "رادیکالیسم" خود را حراج کند!
گرایش دیگر درون حاکمیت ایران که در حال حاضر خود را با دولت روحانی و جریان های اصلاح طلب تعریف می کند، گرایشی است که زمانی با رفسنجانی برای فلسطین اشک تمساح ریخته و زمانی دیگر با ابراهیم یزدی و نهضت آزادی، عرفات را برای عکس گرفتن به تهران کشیده است. مستقل از این که شعار ارتجاعی و ناسیونالیستی "نه غزه نه لبنان" به عنوان یکی از پلاتفرم های جنبش سبز شعار این جناح باشد یا نباشد- که اخیرا آقای زیبا کلام فرموده هست- و مستقل از این که این جناح برای تبدیل شدن به ترکیه ی اردوغان قند در دلش آب می شود، یکی از شفاف ترین مواضع ایشان در جریان مناظرات انتخاباتی 88 شکل بست. آن جا که موسوی سیاست خارجی احمدی نژاد و گرایش حاکم را نقد کرد و به غزه نیز پرداخت. چیزی شبیه این که "چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است."
به نظر می رسد موضع سیاسی این گرایش در برخورد با کشتار غزه را بتوان به نوعی در یک کارتون روزنامه ی آرمان آب بندی کرد. این روزنامه ارگان نیمه رسمی دولت روحانی است و مانند هر رسانه ی دیگری ای بسا کارکنان و یا "سرمقاله" نویسان آن دل خوشی از روحانی نداشته باشند. الله اعلم! و به همین شکل کارتونیست "خوش سلیقه "یی که کارتون شنبه 4 مرداد 1393(شماره ی 2527) این روزنامه را کشیده است. این کارتون که می کوشد میان طرفین دعوا بی طرف باشد و جانب مردم غزه را بگیرد از سوی محافظه کاران و گرایش حاکم به جانب داری از اسراییل و حمله به حماس متهم شده است. از دعواهای سیاسی دو جناح و بروز آن در مساله ی فلسطین که بگذریم واقعیت این است که کارتون مزبور بی شباهت به موضع گیری "رادیکال" و "ضد ارتجاعی" آن دسته "روشنفکرانی" نیست که حماس و اسراییل را در یک کاسه می نهند تا گفته باشند ما طرف دار ارتجاع اسلامی نیستیم و دولت اسراییل را هم محکوم می کنیم. چه خوب! نگفته پیداست که این همسویی می تواند کاملا اتفاقی باشد و هیچ ربطی به حمایت از اصلاح طلبان و مشخصا دولت روحانی نداشته باشد. اتفاقی.
درباره ی "همسویی" لاجرم باید در مجالی دیگر سخن گفت. کسانی از این همسویی برداشت های شگفت ناک کرده اند که مپرس. فی المثل نقد دولت روحانی را همسویی با احمدی نژاد یافته و روی دیگری از سکه ی "دلواپسان" را ضرب کرده اند. گیرم به نام ضدیت با گرایش بازدارنده ی سوسیالیستی! لابد در متن این تحلیل نبرد ارتش سرخ علیه هیولای فاشیسم هیتلری "همسویی " با ارتجاع امپریالیسم آمریکا و انگلستان بوده و ناگزیر محکوم است. لابد دفاع از دست آوردهای انقلاب اکتبر نیز همسویی با دولت استالین است. و لابد در نقد خشونت نیز ابتدا و بی کم و کاست باید رفت سراغ شوروی و چین و کامبوج و شاخی زیر چشم سوسیالیسم کاشت. چنان که آقای مهاجرانی روز روشن و در برنامه ی پرگار بی بی سی می کارد. همین امروز نیز کسانی در نقد خشونت به سرپیچی حماس از آتش بس اشاره می کنند و برای تحلیل سیاسی فاجعه ی فلسطین و غزه از " جنگ میان دو دولت ارتجاعی" سخن می گویند....
دوم . بچه که بودیم یاد گرفته بودیم که "جنگ ادامه ی سیاست است" و " دولت ابزار سرکوب طبقه ی حاکم است." لابد "جنگ" حماس علیه اسراییل نیز ادامه ی سیاست است و حماس می خواهد با اشغال سرزمین های اشغالی و رونق شهرک سازی روی اسراییلی ها را کم کند. بر نگارنده به درستی دانسته نیست که بورژوازی حماس در این سرزمین باریک و همیشه گرفتار بمباران روند انباشت سرمایه را چه گونه سازمان می دهد. همان طور که نمی دانم فی المثل ارزش اضافه و سود در این منطقه چه سان تجمیع می شود. آیا بورژوازی حماس نیز مانند بورژوازی وطنی دوستان و کار آفرینانی در حد رفیق دوست و شهرام جزایری و آریا و بابک زنجانی همراه دارد؟ آیا فی المثل خانه و کارخانه و اتوموبیل اسماعیل هنیه و خالد مشعل و سایر اعضای دفتر سیاسی حماس به اندازه دم و دستگاه فی المثل آقای هدایتی و دوست گرامی اش جناب علی دایی هست؟ واضح است که من نمی خواهم وارد تفاوت سرمایه داران و سرمایه داری شوم اما این قدر می فهمم – و اگر خطا می روم یکی من را حالی کند- که حماس در قواره ی یک دولت بورژوایی از " متعارف" تا "غیر متعارف" آن نیست. حماس ارتجاعی است؟ قبول. حماس مهم ترین نیروی نظامی و بوروکرات حاکم بر غزه است؟ قبول. اما حماس دولت نیست. ممکن است حماس در یک برهه تو سر چند اعتراض مردم فلسطین زده باشد- که زده است-، شکی نیست که در صورت استقلال فلسطین و عروج حماس به شکل یک دولت تمام عیار چیزی شبیه دولت محمد مرسی یا اردوغان تکرار خواهد شد اما این ها سبب نمی شود که حماس را یک دولت بدانیم و از این جا به جنگ دولت ها برویم. تحلیلی که حماس را یک دولت می داند باید به ما بگوید که پروسه ی ملت سازی در فلسطین چه گونه شکل بسته است؟ آیا در حال حاضر ما با یک ملت فلسطینی در چارچوب یک جفرافیای سیاسی نضج گرفته مواجهیم؟ در متن این دولت – ملت جای گاه طبقه ی کارگر فلسطین کجاست؟ در متن این تحلیل ما باید با فاکت های مشخصی از مصاف دو اردوی کار – سرمایه آشنا باشیم. با اتکا به این که یک انتخاباتی در باریکه یی برگزار شده و چند نفر در غیاب جریان ها و افراد چپ و مترقی انتخاب شده اند و به تهران و قاهره و استانبول می روند و چند تا موشک زهوار در رفته کادو می گیرند که به سختی از سپر موشکی تل آویو عبور می کند و .... نمی توان یک سازمان مسلط را دولت خواند. من فی الجمله از این می گذرم که بدون بازرگانی خارجی منسجم و توام با سود و بدون وجود ارتش و پلیس و دستگاه امنیتی متشکل و قوام یافته و بدون وجود وزیر و وکیل در سازمان ملل متحد و پذیرفته شدن از سوی همین مجامع بین المللی – که کم و بیش غالبا متحد و همدست اسراییل هستند- و روادید و سفارت خانه و مهم تر از همه بدون شکل بندی پروسه ملت سازی سخن گفتن از حاکمیت دولت بلاوجه است. چه رسد به این که چنین دولتی قصد دارد در منطقه ی اشغالی دست بالا بیابد و لابد دخل "طبقه ی کارگر" اسراییل را در بیاورد! به هر شکل تحلیل و استدلالی که حماس را دولت می خواند از یک سو مساله ی کولونیالیزم قرن بیست و یکمی را زیر فرش می کند و مساله ی ملی در فلسطین را به تاق نسیان می سپرد و حل شده می پندارد و از سوی دیگر و بنا به یک حکم مارکسیستی از طبقه ی کارگر فلسطین می خواهد ابتدا کار دولت خودی را تمام کند. به این تعبیر وظیفه ی عاجل کارگران فلسطینی ابتدا یک سره ساختن کار "دولت" حماس و بورژوازی خودی است و سپس اگر از دست قلع و قمع حماس به سلامت جهیدند و رمقی برای شان باقی ماند می توانند به مصاف هارترین ارتش دنیا بروند. مصیبتی است این استدلال!
سوم . شنبه دوم اوت (یازدهم مرداد) سایت بی بی سی فارسی آمار کشته شده گان این "جنگ" را منتشر کرد. به موجب این آمار – که بی بی سی هوشمندانه آن را تحت عنوان "جنگ حماس و اسراییل" پوشش داده- تا لحظه ی گزارش در غزه 1439 نفر کشته شده اند که از این میان 926 نفر غیر نظامی و 286 تن کودک بوده اند.280 هزار نفر نیز آواره شده اند. در اسراییل اما 66 نفر کشته شده اند که 2 نفرشان غیر نظامی بوده اند. آمار اما به اجساد شناسایی نشده اشاره نمی کند.
http://www.bbc.co.uk/persian/world/2014/08/140802_l20_gaza_rafah.shtml
هر آدم نسبتا عاقلی با کوچک ترین تامل می تواند به ابعاد این "جنگ" پی ببرد. قدرت آدم کشی موشک های "دولت" حماس که چنان بزرگ نمایی می شود پنداری موشک های بالستیک قاره پیمای مجهز به کلاهک های اتمی هستند و در این بزرگ نمایی طرف ایرانی نیز سنگ تمام می گزارد؛ از متن این آمار به وضوح پیداست. کما اینکه اهداف دولت اسراییل که از قرار برای سرکوب حماس به غزه لشکر کشیده نیز از آمار کشته شده گان غیر نظامی و به ویژه کودکان هویداست و البته آمار اجساد شناسایی نشده فعلا نامعلوم است و این اجساد احتمالا همه گی در غزه خوابیده اند!
آن چه که در غزه می گذرد نه فقط جنگ نابرابر نیست بل که اساسا جنگ نیست. به قول نوام چامسکی " اسرائیل نام این نبرد نابرابر را جنگ گذاشته‌است. اما این جنگ نیست. کشتار است. دولت اسرائیل ادعا می‌کند که قصد «دفاع» از خود را دارد. خب بله. هر اشغال‌گری باید از خودش در برابر مردمی که به آن‌ها ظلم می‌کند محافظت کند. اما وقتی سرزمین دیگران را به زور اسلحه اشغال کرده‌اید، نمی‌توانید ادعا کنید که دارید از خودتان «دفاع» می‌کنید. اسم این دفاع نیست. هر اسم دیگری دوست دارید رویش بگذارید. اما نام‌اش دفاع نیست"
کشتار در غزه آن قدر عیان و به دور از منطق جنگ میان دولت هاست که حتا خانم ناوی پیلای با سابقه ی بی تردید پرواسراییلی از "جنایت جنگی اسراییلی ها در نوار غزه" سخن گفته است و البته به رسم مالوف دیپلوماتیک "راکت پراکنی" حماس را نیز محکوم کرده است. راکت پراکنی کجا و هجوم ارتش تا بن دندان مسلح اسراییل به یک نوار پرترافیک انسانی کجا؟

بعد از تحریر

در این یادداشت منظور نگارنده از روشنفکران چپ اشاره یی علی العموم به مباحثی است که این روزان و شبان در مورد کشتار در غزه جاری است و به هیچ وجه نویسنده گان و امضا کننده گان بیانیه ی جنجالی مد نظرم نیست.
تهران/ دوازدهم مرداد 1393


Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


احمد شاملو در متن پروژه ی چپ زدایی !

چنان که به شهرت و شهره گی دانسته است یکی از چند ویژه گی کاروند احمد شاملو- در کنار شعر درخشان و ترجمان کم سان و فرهنگ کوچه نویسی با بنیان- همانا روزنامه نگاری است. به گفته ی نجف دریابندری ، "شاملو تنها کسی بود که می توانست نشریه یی را پرتیراژ کند و در همان حال آن را به تعطیلی کشد." باری شاملو در سال 77 طی گفت و گویی- که نوار کاست آن موجود است و بخش هایی از آن در کتاب "چنین گفت بامداد خسته" منتشر شده- نظرش را در مورد رسانه های دو جناح حاکم ایران به صراحت همیشه گی بازگفت. شاملو بر این باور بود که از "کیهان و دار و دسته اش چه انتظاری می توان داشت؟ آنان مانند دشمنان بی نقاب وارد می شوند اما روزنامه های اصلاحات چی حکایت دیگری دارند...." در همین دوران بود که شاملو درخواست مصاحبه با روزنامه ی "جامعه" شمس الواعظین را نپذیرفت. با این حال چه در زمان زنده گی و چه پس از غروب شاملو همواره رسانه های دو جناح نسبت به شاملو حساس بوده اند. البته کیهان همان ساز کهنه و از بیخ و بن مبتذلی را کوک می کند که در مجلدات "نیمه پنهان" تدوین کرده است. در این مجلدات احمد شاملو "ستون پنجم فاشیست" هاست و در یک برهه نیز مرتکب "قتل" شده و زمانی نیز "سلطنت چی و سلطنت آبادی" بوده است. چه باید گفت به این مهملات و ترهات؟ از کسانی که پس از کودتای 1332 و بازگشت تاج و تخت به صراحت در منبرهای شان گفتند "زنبورها ملکه دارند مگر می شود امت مسلمان شاه نداشته باشد" از کسانی که دسته دسته در سال های 52 تا 56 "تقاضای عفوملوکانه" نوشتند، از کسانی که رییس جمهور محبوب شان(احمدی نژاد) در دفاع از فاشیسم کنفرانس نفی هولوکاست بر پا می کرد و با هزینه های مردم گرسته فیلسوفان نئونازیست را به تهران فرا می خواند...... بیش از این انتظاری نیست. در عین حال حکایت رسانه های اصلاح طلب روی دیگر سکه است که بر خلاف دوستان محافظه کارشان از آن جا که به نام اندیشه و نقد وارد وهن شاملو می شوند لاجرم باید از همین طریق پاسخ بگیرند. آخرین شاهکار این جماعت متهم کردن شاملو به دفاع از ممیزی از زبان "استاد" کیمیایی بود که در جای خود جواب گرفت. من اما بر آنم فراتر از جنجال های ژورنالیستی به ابعاد دیگری از تخریب احمد شاملو بپردازم. برای این کار تبعا به نشریه ی "مهرنامه" مراجعه خواهم کرد. اساس بحث من به شکلی کامل در کتاب "من درد مشترک ام" آمده است. کتابی که شش هفت سال پیش به اداره ممیزی رفته و هنوز بیرون نیامده است. این نیز یکی از عرصه های نابرابر در منازعات نظری میان چپ و راست است.

وهن شاملو از سوی اصلاح طلبان فون هايکی.

طی دو دهه ی گذشته و به ويژه پس از غروب شاملو (1379) و متعاقب تحولات موسوم به جنبش دوم خرداد اصلاح طلبان وطنی از طريق نشريات موسوم به رسانه های جامعه ی مدنی تلاش  گسترده يی را آغاز کردند تا مگر بتوانند به گونه یی دو فاکتو شاملو را تزیین و تخریب کنند.در واقع تعرض به چپ و شاعر شاخص آن (احمد شاملو) مختص دوران جناب حجت الاسلام دکتر روحانی نیست و پیشه یی پرپیشینه دارد. اگر در یک برهه این تعرض به شکل گراو دادن به تشکیلات امنیتی در خصوص عروچ چپ در دانشگاه و توصیه ی "اندیشمندانه" و "سرمقاله نویسانه" صورت بست در این برهه به گونه ی مبتذل نویسی علیه پویان و احمدزاده دنبال می شود تا منویات مشاور محترم رییس جمهور حقوق دان در خصوص "رسالت چپ زدایی دولت یازدهم" بی کم و کاست رسانه یی شود. برای تصریح این هیستری چپ ستیزی من کمی به گذشته بر می گردم و به نقد چند مقاله و مقوله در نشریه ی شهروند 23 ویژه ی احمد شاملو می پردازم. هیات موتلفه تحریریه ی این نشریه نام این ویژه نامه های موهن را "جشن نامه" بر می گزیند تا این تعبیر منوچهر آتشی مصداق داشته باشد که " آنکو که می فشار دست ترا به مهر/ مار فریب دارد/ پنهان در آستین." سردبیر فاضل و مدرنیته شناس محترم در سرمقاله ی "روشنگرانه" ی خود مرقوم فرموده اند که: "حتا راديکاليسم خفته در شعر مدرن – که شاعران آن را در تقابل با سلطنت پهلوی قرار می دادند – از عوارض و علائم شبه مدرنيسم پهلوی بود که در شعر شاعرانی چون احمد شاملو تبلور می يافت و آنان با وجود مرزبندی سياسی، در افق فلسفی و جهان بينی مذهبی (لائيسيزم) با اين نظام سياسی همرای و همراه بودند."
آقای سرمقاله نویس لابد می داند که بدیهی ترین شکل "افق فلسفی و جهان بینی" یک دولت سکولار؛ جدایی دین و دولت است. این جدایی در تمام عرصه های اجتماعی صورت می بندد و در نخستین گام به حذف دین از آموزش و پرورش حکم می کند. همه ی ما که مدارس "اعلیحضرت" را آزموده ایم درس تعلیمات دینی را خوب به خاطر می آوریم. گذشته از این همه می دانیم شاه همان قدر که هیستری کمونیسم ستیزی داشت همان قدر نیز آلوده به خرافات مذهبی بود. رشد تکایا و هیات های مذهبی و تقویت مراکز چپ ستیزی همچون حسینیه ی ارشاد جمله گی موید غیرسکولار بودن حکومت شاه است. گیرم که قرائت دینی و مذهبی شاه با قرائت حاکمیت کنونی تفاوت داشت اما این تفاوت دلیل سکولار بودن شاه نیست. کما این که تفاوت صوری حامد کرزای و رجب اردوغان و حسن روحانی به هیچ یک از ایشان امتیاز سکولاریسم نمی دهد. حالا لائیسیته که حرفش را نزن از بیخ و بن. سردبیر محترم اگر به کتب تعلیمات دینی زمان شاه دسترسی ندارد می تواند صحت این مدعا را از جناب عماالدین باقی(پدر همسر خود) که از قضا در شمار "روشنفکران" دینی نیز تشریف دارند بپرسد. مگر این که ایشان سکولاریسم و لائیسیته را تا حد مینی ژوپ و لاله زار و کافه ی شکوفه نو و عرق سگی تقلیل دهد.
در نتیجه از همین ابتدا پیداست که برداشت و رویکرد ما به سکولاریسم و مدرنیسم با آن چه این نشریه فرموله می کند دو تاست! ما مدرنیسم را در عرصه ی اقتصادی با بازار آزاد و انکشاف بورژوازی تعریف می کنیم و در گستره ی سیاست با استقرار نظام پارلمانتاریستی. کم و بیش این دو عرصه در زمان حکومت پهلوی دوم به تحقق پیوسته و حتا در زمینه ی فرهنگی نیز به درجات زیادی متحقق شده است. دست کم این است که بعد از اصلاحات ارضی 42 دفاع از مدرنیسم ِبورژوازی در هر قالب آن – از جمله "ملی"- از بیخ و بن ارتجاعی است. من نمی دانم "شبه مدرنیسم" در پهنای اقتصاد و سیاست ایران یعنی چه و منظور مدرنیته شناس مهرنامه بر من دانسته نیست. اگر جواد طباطبایی این گونه می نوشت بی شک احمد شاملو را رها می کردم و به "انحطاط و مدرنیته " ی او وارد می شدم. اما سرمقاله نویس محترم ما از قرار قصد و مرضی دیگر دارد. ایشان باچنين وقاحتی می کوشد جهان بينی سوسياليستی شاملو را از طريق اپورتونيسم ژورناليستی هم عنان با روی کرد "روحانيت ستيزی رژيم شاه" قرار دهد و به همين اندازه هم بسنده نمی کند:
"شعر مدرن در موضع گيری سياسی گاه شعری انقلابی بود در نقد ديکتاتوری پهلوی و سرمايه داری دولتی و امپرياليسم غربی که بر ايران آن زمان تحميل می شد. گروهی از شاعران در سطح مجادلات سياسی می ماندند و به دليل کوتاهی عمر و باختن جان (نه در مقام شاعر که در جايگاه چريک) موفق به فتح قله های شعری نمی شدند و بيشتر به سبب اعتقادات سياسی خود به شاعرانی نامور تبديل می شدند و گروهی ديگر گرچه از منظر شکاف سياسی اپوزيسيون محسوب می شدند اما با برجسته کردن پيوند فکری خود با حکومت سعی می کردند از مزايای لائيک بودن بهره  برند و حيات شعری خود را تا فتح قله های شعری ادامه دهند. خسرو گلسرخی شاخص گروه اول و احمد شاملو شاخص گروه دوم بود که نظام پهلوی در برخورد با آن ها در وضعيتی متناقض به سر می برد. از سوئی شاملو را همسو با خود می يافت و از سوی ديگر اختلاف نظر سياسی با او را احساس می کرد."
(سرمقاله ی شهروند امروز، سال 1386، ش23)
بابای سرمقاله نویس این همه پیچ و تاب داد و قر و قمیش آمد تا از کنار مدرنیته شناسی خود به همان نتیجه یی برسد که کیهان تهران سرراست و بی مقدمه می رسد. "همسویی شاملو با رژیم شاه!" انسان بايد به لحاظ اخلاقی خيلی سقوط کرده و ساقط و سقط شده باشد که آن همه همپوشانی شاملو با توده های کار و زحمت و آن همه ستايش شاعر از مبارزان چپ ضد شاه را – از تقی ارانی تا مرتضا کيوان و احمد زيبرم – که هم از جنبه های قوی معرفت شناختی برخوردار است و هم به لحاظ جامعه شناسی سياسی معرف ادوار نکبت بار و تار روزگار پهلوی است ناديده بگيرد و شاملو را با رژيم پهلوی – به لحاظ لائيک بودن – همسو نشان دهد و تنها به يک "اختلاف نظر سياسی" رضايت دهد! چيزی در حد اختلاف مهدی بازرگان و شاه. اين نوع جهان نگري اصلاح طلبان و لیبرال های وطنی که سخت دست و پا می زنند تا شايد اختلاف سياسی افراد و گروه ها با حکومت دست نشانده ی شاه را ناچيز جلوه دهد البته چندان عجيب نيست. آنان (سران جبهه ی ملی و نهضت آزادی) به اين سبب که خود فقط اندک کدورت سياسی با شاه داشتند و از "اعليحضرت" تمنا می کردند که به مقام رفيع سلطنت رضايت دهد و به قانون اساسی عمل کند و کمی هم برای نشستن آن حضرات جا باز فرمايد، لاجرم همه ی مبارزان ضد سرمايه داری را هم کيش خود می پندارند. آنان خود بارها گفتند و اعتراف کردند که "باران می خواستند ولی سیل آمد!"

زمانی برای مدرن شدن دولت آبادی!

جريان رسانه يی نئولیبرالیسم وطنی که هر از چند گاهی يکی از رسانه های رنگی و پر زرق و برق را به تريبون سخن پراکنی های خود تبديل می کند و از طريق تبليغ دموکراسی نئوليبرال انديشه های فاشيستی فون هايک و کارل پوپر را به خورد جامعه ی جوان ايران می دهد در نشریه ی مورد بحث از شانه های محمود دولت آبادی بالا می رود. سوگ مندانه داستان نویس شاخص عصر ما تا دلت بخواهد از این استعداد برخوردار است که به راحتی ملعبه دست مجالسی شود که یک روز با رفسنجانی شکل می بندد روز دیگر با موسوی آب بندی می شود و اینک با حسن روحانی سفره اش پهن شده است .دریغا که دولت آبادی برای اعتدال و تدبیر هورا می کشد و در کنار ناظری برای رییس جمهوری اسلامی کف می زند. اگر به راستی روشنفکر این است پس سارتر و الوار و آراگون چه صیغه هایی بودند؟ لابد آنان روشنفکران سنتی عصر پیشامدرن بودند دیگه! نئوليبرال های ما که قبلاً و در جريان گردايش "کنفرانس برلين" دولت آبادی را آلت دست خود ساخته و او را تا حد مبصر يا ناظم يک کلاس شلوغ و پر هياهو تنزل داده بودند، يک بار ديگر وی را وارد صحنه ی نمايش موهنی می کنند و از حضرات اَش می خواهند تا در ذَم شعرهای انقلابی و ضد سلطنت شاملو ساز مرثيه يی کوک فرمايد. دولت آبادی پاسخ به چنان دعوتی را لبيک می گويد و زبان به وهن شاملويی می گشايد که زمانی در ستايش از مبارزان دست از جان شسته سرودها سر داده بود. شايد به عقيده ی دولت آبادی مفهوم انسان مدرن (ليبرال) چيزی ست در حد آدم سازگار با سلطنت شاه! از زبان خودش بشنويد که اين گونه افاضه فرموده است:
"شاملو از آن چه کهنه و کهن سال بود بيزاری اَش را پنهان نمی داشت. پس چگونه در شعرهای ميان سالی دچار خيال قهرمانی فردی شده بود؟ نه آيا قهرمانی امری بود مربوط به پيش از دوره ی جديد – صنعت و دنيای نو؟ اکنون من… آيا مجاز هستم که اين پرسش را عنوان کنم – ای بسا برای آينده گان – که آيا اين کافی است که نبض زنده گی دوره های متناوب عمر و زنده گی زمانه ی يک شاعر در شعر او بتپد؟ آيا نمی توان حد توقع خود را بسی فراتر برد و انتظار داشت که شاعری توانا و برجسته خوب تر خواهد بود اگر بتواند در عين ثبت تپش زنده گی در بيان خود بيش از آن برفراز وقايع قرار بگيرد که در دام افسون مضمون شعر خود نيفتد؟ از جمله در دام حماسه ی قهرمانی فردی که رفتارش واکنش گونه است ؟" شهروند امروز 18 آذر 1386 ش28، ص72
می خواهند با زبان "روشنفکرانه" به ما حالی کنند که "رفتار" حمید اشرف و پویان و...."واکنش گونه" و به این معنا غیر عقلانی بوده است. والسلام! راستی آقای دولت آبادی اگر امروز شاعری در ستایش رضا شهابی و مقاومت جانانه ی او شعری بسراید "خوب تر خواهد بود" که حال اش را بگیریم و از او بخواهیم "بر فراز وقایع قرار بگیرد" بله؟ این فراز وقایع کجاست؟ دور و بر سبزوار کلمیشی ها و چادر گل محمد و مارال نیست که؟ هست؟ جلسه ی حسن روحانی با "هنرمندان" چه طور؟ راه و بی راه کنار علی جنتی نشستن و عکس گرفتن چه طور؟
گرفتید موضوع رو که! در واقع آن چه که مدتی است در نشریاتی همچون "اندیشه پویا" علیه چپ و به طور مشخص علیه چریک های فداییِ به خاک و خون افتاده جاری شده از چنین پیشینه یی بهره مند است. دولت آبادی دقيقاً به همان سوئی می غلتد که گرداننده گان کارگزارانی و سرمايه دار"شهروند امروز" برايش تدارک ديده اند. جماعتی که برای تخريب جانفشانی های چه گوارا ويژه نامه در می آورند، معلوم است که از دولت آبادی چه می خواهند. نفی مدايح بی صله ی شاملو. رد ستايش قهرمانی مبارزان، به بهانه ی نقد سنت گرائی. دولت آبادی آن قدر جامعه شناسی خوانده است که تضاد اصلی جامعه ی سرمايه داری (کار ـ سرمايه) را با تضاد سنت ـ مدرنيته مخدوش نکند و لابد آن قدر به پيچيده گی های مناسبات سياسی جناح های حاکميت وارد است که آلت  دست جناح اصلاح طلب نشود!دولت آبادی لابد اين قدر می داند که پیروزی هر انقلابی بدون قهرمانی های فردی و جمعی امکان پذیر نخواهد بود. از دولت آبادی که تخصصی و دستی در تاریخ بیهقی دارد و می کوشد همچون بیهقی بنویسد و به یقین بارها حکایت جان سوز قهرمانی حسنک وزیر را خوانده و مشق کرده، دور است چنین برداشتی. آيا شعری در ستايش تقی ارانی نمايانگر "کهنه"گرائی شاعر است،چنان که دولت آبادی مدعی شده است؟ آن بخش از غزل های حافظ که فی المثل از سال 754 تا 758 هـ.ق در نقد خُم شکنی های مبارزالدين محمد مظفر شکل بسته و در قالب يک مضمون سازی کنائی به "محتسب" از شقی ترین حاکم مستبد عصر خود پرده بر داشته است در شمار زیباتریت غزل های فارسی است. می توان همين قضاوت را نسبت به شعرهای "ابراهيم در آتش" و "دشنه در ديس" شاملو نيز تعميم داد و البته با جهان نگری منتقد "مهررنامه" شاعر را به دوران سنت و پيش صنعت و ما قبل "دنيای نو" عقب راند. احتمالاً منظور دولت آبادی از "دنيای نو" همان سرمايه داری ليبرال است و…! معلوم است که نبض زنده گی شاعر چپ و متعهد به مردم فرودست بايد در متن زمانه و زنده گی او بتپد. اگر چنين نبود آبشار حافظ تا مرداب عنصری و عسجدی و معزی و فرخی سيستانی و منوچهری دامغانی سقوط می کرد. هنر حافظ و شاملو – علاوه بر شاعرانه گی شعرشان – در آزاده گی و تعهد و التزامی است که تفسير دولت آبادی از درک آن عاجز است. نسخه ی تجويزی شعر دلپذير دولت آبادی به غايت می شود فريدون توللی يا نادرپور که اگرچه دوران تلخ و سياه سال های پس از کودتای 28 مرداد را تجربه کرده اند و شاهد شکنجه و آزار مبارزان بوده اند اما هنر شاعرانه شان در نبض مرگ زده ی "رُمانتيسم دربار پسند" متوقف مانده است.

دبیر اقتصادی پیمان سنتو و افشای هروئین!

نفر بعدی که هیات تحریریه ی موتلفه به ميدان "شهروند امروز" می فرستد آدمی است به نام بهمن شعله ور که پُست و مسووليت سابق يا اسبق خود را – در زمان آريامهر – "دبير اقتصادی پيمان سنتو در آنکارا" بين سال های 1965 و 1967 معرفی می کند. در آن زمان که جناب شعله ور در "کريدور مقام محترم اقتصادی" ميان تهران و آنکارا آمد و شد داشتند يعنی چهار، پنج سال پس از "انقلاب اقتصادی" و صد درصد "سفيد شاه و ملت"، بورژوازی نوکسيه ی ايران با همکاری قدرت های منطقه يی وابسته به امپرياليسم آمريکا، از جمله ترکيه و پاکستان مشغول تثبيت موقعيت سياسی و اقتصادی فرهنگی خود بود. یک دهه از کودتای 28 مرداد گذشته بود و شاه مخالفان سياسی خود را با عناوين "ارتجاع سرخ و سياه" و "خرابکار" می کوبيد. ساواک از طريق دستگيري، شکنجه، تبعيد و اعدام مبارزان شلتاق می زد و جوانان ايرانی – امثال گروه حنيف نژاد و احمدزاده و جزنی – نگران از سازش ليبراليسم سياسی نهضت آزادی و جبهه ی ملی با "اعليحضرت" در فکر سازوکارهای ديگری برای استمرار مبارزه بودند. شعله ور در هذيان مقاله گون خود به قصد اثبات وفاداری اَش به همان مسووليت های نان و آب داری که زماني "اعليحضرت سرمايه داری" – به تعبير ماياکوفسکی – در پيمان سنتو به او سپرده بود، مانند خروسی بی محل و بی آن که ضرورتی درميان باشد از زمانی ياد می کند که " شاملو هروئين را ترک کرده و با عشق آيدا زنده گی دوباره يی از سرگرفته." (پيشين، ص:73) من کاری به ترک مخدر و ساير مسايل شخصی شاملو ندارم و معتقدم در اين سال ها شاملو به لحاظ دور شدن از ميدان مبارزه ی اجتماعی و خلوت گزينی و خاموشی سیاسی دوران درخشانی را سپری نکرده است. شعله ور در جای ديگر از نوشته ی گسيخته ی خود ادامه می دهد که: "[شاملو] در اوايل زنده گی شعری خود و در زمانی که تعهد اجتماعی و سياسی او بر مهارت تغزلی اَش برتری داشت…"(پیشین) ما در کتاب "همسايه گان درد" به اختصار موضوع تعهد اجتماعی شاملو را بررسيده ايم و اينک از باب تذکر فقط می گوئيم و می گذريم که شاملو حتا در واپسين شعرهای خود – نمونه را دفتر "مدايح بی صله" که برخلاف اوهام جناب شعله ور هيچ ربطی به "اوايل زنده گی شعری "اَش نداشته است –متعهد به درگيری با مسائل اجتماعی باقی مانده است. ليبرال های ما به قدری دچار ضعف حافظه ی تاريخی هستند که حتا به گفت آوردهای مستقيم و بری از تأمل شاملو نيز توجهی نمی کنند. شاملو به جد معتقد بود:
"هنرمند بايد عميقاً متعهد باشد. بنده هنر بدون تعهد را دو پول ارزش نمی گذارم. برای اين که خود من فکر می کنم عميقاً متعهد هستم…"
قراگوزلو1384:84
در همين کتاب "من درد مشترک ام" زمانی که از دوره ی سه چهار ساله ی شعرهای عاشقانه ی شاملو می گذشتيم به اين مدعای شاعر اشاره کرديم که « حتا در عاشقانه ترين شعرهای من نيز ردی از تعهد اجتماعی پيداست» اما چه کنيم که نئوليبرال ها می  کوشند به شيوه ی تعهدزدائی از فرهنگ شعري، هنر شاعرانه را به ورطه ی "رُمانتيسم قشنگ!" فرو کنند. در حالی که شاملو مصرانه بر آن بود:
"آرمان هنر اگر جغجغه ی رنگين به دست کودک گرسنه دادن و رخنه ی ديوار خرابه نشينان را به پرده ی تزئينی پوشاندن يا به جهل و خرافه دامن زدن نباشد، عروج انسان است… هر چند هميشه اتفاق می افتد که در برابر پرده ی نقاشی تجريدی يا قطعه يی شعر محض فاقد هدف از ته دل به مهارت و خلاقيت آفريننده اش درود بفرستم بی گمان از اين که چرا فريادی چنين رسا تنها به نمايش قدرت حنجره پرداخته و کسانی چنين نيازمند به همدردی را در برابر خود از ياد برده است دريغ خورده ام." (پيشين ص:85) افزون بر حاشيه هائی که سردمدار بافتن آن ها به قول شاملو "فرصت طلبی" است به نام بهاالدین خرمشاهی و هميشه تلاش می کند بعضی از خطاهای شاملو در "روايت حافظ شيراز" را به شاخی زير چشم او تبديل کند اين معرکه فقط بهمن شعله ور را کم داشت که او نيز به جمع آراسته شد. حضرت اَش پس از اظهار فضلی بی سروته و شتاب زده در مورد صحت کلمه ی "کمر" يا "گهر" در بيتی از حافظ، فرموده:
"شاملو در چاپ اول کتاب "هوای تازه"اش با اندکی فروتنی خودش را با حافظ قياس کرده بود:
نام اعظم آن چنان که حافظ گفت/ و کلام آخرين آن چنان که من می گويم
ولی در آخرين چاپ همان کتاب، در همان بيت [!!] ديگر اثری از آن فروتنی به چشم نمی خورد
نام اعظم که حافظ بود/ و کلام آخرين که منم…" شهروند امروز، ص:73
زمانی شاملو در پاسخی کنائی به" شاه زاده رضا پهلوی" که در تعرض به سخن رانی برکلی مدعی شده بود "در اين هفت هشت سالی که مسووليت سلطنت به عهده ی من قرار گرفته است…!!" به اين مثل استناد کرده بود که در "مشنگي اين پادشاهان همين بس که يکی را به ده راه نمی دادند می گفت به کدخدا بگوئيد رخت  خواب مرا بالای پشت بام بياندازد!" حالا حکايت جناب شعله ور است. ايشان بهتر است برای پرت نشدن خواننده ابتدا روايت درست و حسابی و مستندی از شعرهای شاملو به دست دهد و بعد به کين خواهی حافظ برخيزد. البته من چاپ اول و آخر "هوای تازه" ی شاملو را نديده ام و همين اندازه می دانم که تکه شعر ياد شده [بيت!] ربطی به هوای تازه ندارد و در مجموعه ی "ابراهيم در آتش" آمده و شکل صحيح اش نيز چنان که شعله ور گفته است، نيست. شاملو در شعری به نام "واپسين تير ترکش، آن چنان که می گويند" سروده:
… اسم اعظم
آن چنان
که حافظ گفت
و کلام آخر
آن چنان
که من می گويم. ص:737
اين شعر در چاپ نخست ابراهيم در آتش (سال1352) به همين صورت در صفحه ی 19 آمده و در مجموعه يی که "موسسه ی انتشارات نگاه" نيز منتشر کرده و ويراستار آن شخص شاملو بوده، باز هم به همين صورت ثبت شده است و دست کم 16 سال پس از آخرين شعرهای مجموعه ی "هوای تازه" شکل بسته. چه بايد کرد؟ ليبرال های وطنی ما حافظه ی سالمی هم ندارند. آنان را به حال خود رها می کنيم تا در جهان زالوپرور سرمايه داری "ماه بلند را دشنام" گويند. کاری که پيش از ايشان، پيران شان – امثال احسان نراقی- چنين کرده بودند. در افق بحران هايی که گريبان سرمايه داری و ايده ئولوژی سياسی آن (نئوليبراليسم) را گرفته شام دولت اين جماعت نیز فرا خواهد رسید. به حکم تاریخ و در متن مبارزه ی طبقاتی مردم کارگر و زحمتکش.

بعد از تحریر.

جناب آقای هوشنگ ماهرویان زاده از "شخصیت" های برجسته و ارجمند چپ ستیزی است که این مسوولیت خطیر را با کومک همین مجله ی "مهرنامه" عملیاتی می فرماید. این حضرت در آخرین لحیه ی خود و در مصاحبه با روزنامه ی بسیار "فرهیخته "ی فرهیخته گان" (ارگان خبری دانشگاه خیلی آزاد اسلامی) فرموده اند"روشنفکران چپ باید بپذیرند شکست خورده اند"(فرهیختگان/ 29 تیر 1390 صفحه ی اول). گیرم به این خرده فرمایش جناب شان مجاب شدیم. اما اگر ممکن است ایشان به ما بفرمایند که این جناب حسام الدین آشنا (مشاور ارشد دکتر حسن روحانی) چه می فرمایند آن جا که می فرمایند "رسالت دولت روحانی چپ زدائی است". از فرمایش جناب وزیر محترم اطلاعات فی الجمله می گذریم که از حذف "رسوبات اندیشه ی سوسیالیستی" به کرات سخن گفته اند.
دیگر عرضی نیست. بیائید با هم روز دوم مرداد به امامزاده طاهر کرج برویم و با احمد شاملو گپی بزنیم.


تهران.30 تیر1393


Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


جهش داعش و تپش قلب خاورمیانه ی ما!

یکم . از مداخلات بشر دوستانه تا….!

سال هاست که بمب های "دموکراتیک" و "حقوق بشریِ" آن چه که به مداخلات بشردوستانه از سوی "جامعه ی جهانی" شناخته شده است برای " بشردوستان ژنده پوش " گل می کارد! محل این کاشت و برداشت خاورمیانه ی ما و آفریقای دوستان ماست. یک جا قارچ بوکو حرام رشد می کند و جای دیگر انگل داعش. جریان هایی تا مغز استخوان ارتجاعی که حجت خود را از اسلام فاندامنتال می گیرند و از سوی دولت های سرمایه داری منطقه یی و به طور مشخص متحدان ایالات متحد نیز پشتیبانی می شوند. آنان که باد کاشته اند حالا توفان درو می کنند. باد را دولت هایی کاشتند که در ماجرای اشغال افغانستان توسط "کفار" روسی تمام اهتمام خود را پشتوانه ی سازمان های جهادی افغانی گذاشتند تا بلاد "اسلام عزیز" را از خطر کمونیسم برهانند. همان کمونیسم نیم بندی که به یاری دولت های آمریکا و ایران و عربستان و قطر و امارات و پاکستان جایش را به طالبان و ورژن های مشابه آن داد. ویروس گلبدین حکمت یار در خوش و آب و هوا ترین ناحیه ی تهران (فرمانیه) جولان می داد. ملاعمر در مدارس اسلامی پاکستان با حمایت آی اس آی رشد کرد. بن لادن در عربستان و الظواهری در مصر و ابومصعب زرقاوی و ابوبکر بغدادی در عراق "آزاد" شده از محور شرارت! این دست پخت متعفنی است که سرمایه داری برای مردم فرودست این بخش از جهان مصیبت زده تدارک دیده است. حالا که بحران اقتصادی با جا به جا شدن نقطه های آن از بازار مالی به دولت و از این جا به صنایع و از این جا به ریاضت اقتصادی حل شدنی نیست می شود سراغ القاعده رفت و جنگ راه انداخت و بعد برای ترمیم خرابی های جنگ، اقتصادی را سیاست گزاری کرد که ما از آن به عنوان میلیتاریسم کینزی یاد می کنیم. برای بالا کشیدن منابع مالی هشتاد میلیارد یورویی لیبی در فرانسه می توان نان و نمک قذافی را خورد و نمکدان شکست و لیبی را به یک مخروبه تبدیل کرد. سوریه و البته عراق نیز. جایی که کمپانی های چهارگانه ی نفتی با گشاده دستی باز گشته اند تا تحریم نفت ایران خدای ناکرده لطمه یی به صنایع غربی نزند. اگر دولت تدبیر و امیدی در کار باشد که به زبان خوش راه سرمایه را باز کند و بهای فروش نیروی کار را ماهی 80 دلار کم تر از کارگر ارزان قیمت چینی چوب حراج بزند؛ نیازی به توپ و تشر هم نیست. حالا خیال دوستان عزیزی که ما را فرا می خواندند "به روحانی رای بدهیم تا ایران سوریه و عراق نشود" تخت شده است......

دوم . القاعده و جبهه ی نصرت "بهتر" از داعش نیست؟

مدت هاست که پاکستان و عربستان و قطر به نیابت از آمریکا با جناح ها و افراد دور اندیش و پراگماتیست القاعده مشغول مذاکره هستند. القاعده در میان جناح هایی از حکومت ایران نیز هواخواهانی دارد. اپوزیسیون کذایی و پروغرب ایران هم بی خجالت از ارتش آزاد سوریه دلبری می کند. دولت های متحد آمریکا در منطقه خود یک پای ثابت این میز پر مشتری هستند. در نتیجه صحبت از یک جنبش نیرومند ارتجاعی در کار است که به ساده گی مضمحل نخواهد شد. بی هوده نیست که داعش با وجود عمق ضدیت خود با تمام دستاوردهای مدرنیته مدعی تاسیس دولت است. حال آن که علی الاصول باید خواهان شکل بندی خلافت بر اساس امت باشد. با این تصویر به راستی سیاه از اوضاع حال و آینده ی منطقه با هوده است که ابتدا روی وضع کنونی داعش خم شویم و سپس بسترهای ظهور القاعده در عراق را پی بگیریم.

واقعیت این است که تسخیر موصل ناگهانی صورت نبسته است. با این حال تعرض به منطقه ی دیرالزور و حرکت به سمت موصل تا اشغال تکریت و تلعفر بی شبهه سرعت عملیات تانک های صدام حسین در ماجرای تعرض به کویت را تداعی می کند. در جریان اشغال کویت ارتش صدام در مقابل یک دولت عیاش نفله از قدرت برتر نظامی بهره مند بود اما یورش اخیر داعش با آن معادله تبیین پذیر نیست. در این جا چند نکته بی برو برگرد محرز و چند مساله نیز قابل چالش است. با وجود همه ی کش مکش های طبقاتی، قومی و مذهبی که جامعه ی عراق را به آستانه ی یک فروپاشی تمام عیار کشیده است ، با وجود عملیات روزانه ی تروریستی در شهرهای مختلف، با وجود انحلال ارتش بعد از سقوط صدام و ضعف های ناشی از انحلال از جمله فقدان تجهیزات مدرن و تخلیه ی ژنرال های با تجربه، و مهم تر از همه با وجود فقدان پایگاه توده یی این ارتش و شاکله های قومی و مذهبی و خویشاوندی.... می توان گفت و پذیرفت که دولت عراق چندان هم فرتوت نیست که در مقابل جنگاوران داعش به ساده گیَ "جنگ" موصل تسلیم و منهزم شود. شکی نیست که داعش نسبت به دو سال گذشته تقویت و قوی تر شده است. اما حتا حمایت مستقیم عربستان و قطر و ترکیه هم نمی تواند ما را به منطق عقلانی فتوحات اخیر داعش مجاب کند.

سوم . صف بندی ها جدید در موصل .

این تحلیل که عقب نشینی ارتش عراق به دستور طراحی شده ی مالکی صورت بسته است مستند به دلائل کافی و مستدل نیست. گفته می شود بعد از انتخابات اخیر عراق و متعاقب تضعیف هر چه بیش تر اتوریته ی مالکی تصمیم گرفته شده با رها کردن تیر داعش و سپس درهم شکستن آن ، هژمونی بی رنگ شده ی نخست وزیر احیا شود. چنین تحلیلی بیش تر به یک موضع گیری سیاسی مانسته است. این موضع گیری به ما نمی گوید که چه طور در صورت پس گرفتن موصل و تکریت و عقب نشاندن داعش مالکی به یک قهرمان ملی تبدیل خواهد شد. واقعیت این است که مالکی بدون حمایت آمریکا و ایران و جریان های ارتجاعی از قبیل جیش المهدی و دیگران توان یک روز حضور در قدرت را ندارد. به تحقیق هیچ یک از طرف های منازعه در عراق کم ترین رضایتی از نخست وزیری دوران انباشته از فساد و تباهی او ندارد. از سوی دیگر باید اذعان کرد که سطح گسترده ی نارضایتی ها به ویژه در مناطق کردی و سنی نشین و فقدان یک حزب سازمانده ی چپ و مترقی به تقویت جریان های ارتجاعی انجامیده است. شکی نیست که از میان نظامیان و بوروکرات های ارتش و پلیس هستند کسانی که هنوز سودای بازگشت بعث در سر دارند اما ارتجاع کم مانند داعش زمینه های رشد آن را در میان قبایل منطقه چندان تقویت نمی کند که از پس ارتش عراق بر آید.
همچنین الحاق جمع زیادی از جنگ سالاران سنی به شوراهای بیداری و کشته شدن ابو مصعب الزرقاوی از توان القاعده ی عراق نیز به نحو محسوس کاسته است.
با این حال نباید در توان رزمی ارتش عراق چندان اغراق کرد. در مجموع ارتش و نیروهای انتظامی عراق که از سوی آمریکا تعلیم دیده اند بالغ بر 930 هزار نفر هستند. داعش حداکثر 15 هزار نیروی جنگی دارد. 271 هزار افسر و سرباز نیروی زمینی عراق از 30 درصد توان رزمی سپاه سوم ارتش صدام بی بهره هستند. نیروی هوایی عراق بعد از سقوط صدام هنوز ترمیم نشده است. ارتش عراق دربست در اختیار شخص نوری مالکی به عنوان فرمانده ی کل قواست. در همین راستا مالکی بسیاری از فرمانده هان ارشد ارتش را از میان افراد قوم و قبیله و نزدیک به خود گمارده است. همین امر یکی دیگر از ضعف های بدنه ی ارتش عراق و از دلایل نارضایتی سربازان و افسران میانه به شمار می رود. اوج این استیصال و نارضایتی زمانی به تعین رسید که شهر فلوجه و مناطق وسیعی از رمادی (دسامبر2013) توسط داعش تسخیر شد. در ماه مارس همان سال شهر رقه نیز به همین شکل سقوط کرده بود. با این حال وقتی که در جنگ اخیر موصل نزدیک به 30 هزار افسر و سرباز در مقابل تعرض 800 جنگاور داعش منهزم شدند ابعاد دیگری از شکاف در ارتش و اهداف نامعلوم و مرموز سیاسی مطرح گردید.

چهارم . بسترهای شکل بندی القاعده ی عراق .

برای ارزیابی رادیکال از حوادث کنونی عراق لاجرم باید کمی عقب نشست و به جنگ اول خلیج بازگشت. با این حال ما با رعایت صرفه جویی اقتصادی در کلام کمی پیش می آییم و اشاره وار به چند نکته می رسیم. نخست بد نیست از دلایل اشغال عراق سخن بگوییم. از نظر هیات حاکمه ی ایالات متحد صدام حسین باید سرنگون می شد چرا که:
؛ماشین جنگی عراق تهدیدی برای صلح و امنیت منطقه بود. آمریکا در ابتدای جنگ ایران و عراق تاسیسات هسته یی عراق را با جت های اسرائیلی نابود کرده بود.
؛عراق جنگ افزارهای کشتار جمعی داشت.
؛صدام حسین دیکتاتور و حامی تروریسم بود.
اما واقعیت این است و تمام فاکت های بعد از سقوط صدام نیزضمن تکذیب ادعاهای آمریکا این واقعیت را تائید می کند که هدف آمریکا و متحدانش از جنگ در عراق مغایر با کیفر خواست آنان بود. به طور خلاصه می توان اهداف غرب از حمله به عراق را چنین خلاصه کرد:
؛ غارت منافع نفتی عراق. کما این که می بینیم کمپانی های نفتی شل و بریتیش پترولیوم و اکزون موبایل و .... دست در دست هیات حاکمه ی شیعه – سنی نفت عراق را به یغما می برند. چنان که دانسته است عراق دومین ذخایر نفت جهان را در اختیار دارد و مهم تر این که استخراج این نفت ارزان است. نه لایه های یخ زده نه آلوده گی به شن های قیر اندود یا نیاز به حفاری در عمق دریا. نفتی به مصداق هلو برو تو گلو! نفت عراق نزدیک به 40 سال به گونه ی انحصاری در اختیار شرکت نفت عراق بود که سهام دارانش عبارت بودند از شرکت نفت ایران و انگلیس با 50 درصد سهام یا همان بریتیش پترولیوم بعدی، داچ شل هلند ، شرکت نفت فرانسه (توتال بعدی) استاندارد اویل آمریکا یا اکزون موبایل پسینی. این شرکت ها بدون چانه زنی با رقبا به هر کجا لوله می کشیدند. از کرکوک و حدیثه در عراق کنونی تا حیفا در فلسطین آن زمان و تریپولی در لبنان و بعینه در سواحل سوریه. عبدالکریم قاسم پس از کودتای 1958 کم و بیش 99.5 درصد دارایی کمپانی را ملی اعلام کرد و نیم درصد باقی مانده زمان صدام ملی اعلام شد. گذشته از بهره برداری قومی و خانواده گی و شخصی می توان گفت که سیستم تامین اجتماعی مشهور عراق – که در خاورمیانه کم مانند بود- در فضای مساعد همکاری میان دو اردوگاه بر پایه ی همین نیم درصد سامان یافته بود. اشغال عراق زمین بازگشت تمام این کمپانی ها را آسفالت کرد. قراردادهایی که این شرکت های نفتی با همکاری مقامات آمریکایی نوشته اند بی آن که به مزایده نهاده شود بر پیشنهادهای بیش از 40 کمپانی دیگر از جمله شرکت هایی از هند و روسیه و چین اولویت دارد. نام دیگر این غارت همانی است که به "گسترش دموکراسی خواهی" شهرت یافته!
اعلامیه در زمینه ی بهره برداری از نفت عراق رک و پوست کنده است. "اقتصاد عراق یعنی منابع نفتی آن باید به روی سرمایه گذاری خارجی ( نمی دونم چرا این ترم سرمایه گذاری خارجی بی درنگ حسن روحانی را در ذهن من تداعی می کنه!) باز باشد." درست مثل این که بگویند ما به شما یورش آوردیم و حالا حق داریم خانه تان را کنترل کنیم و دخل منابع تان را در بیاوریم.
؛دگرگون سازی خاورمیانه در راستای تحقق دکترین "نظام جهانی نو " و تامین امنیت اسرائیل و سایر متحدان منطقه یی آمریکا.
؛ پیش گیری از گسترش جنبش های چپ و رادیکال در کل عراق و به خصوص در شمال از طریق ایفای نقش شبه فدرال به کردستان و تقویت ناسیونالیسم کرد.
؛استقرار یک دولت "دموکراتیک" گوش به فرمان. دولتی که در توافق با ایران شکل بگیرد و ضد اسرائیلی هم نباشد.
؛ پیشبرد پروژه ی جهانی سازی نئولیبرالی از راه سلطه بر اقتصاد عراق و بازگشودن شریان های بازار پرسود این کشور به سوی سرمایه داری غرب.
؛ خروج ایالات متحد از شکسته شدن هژمونی ضعیف شده پس از 11 سپتامبر.
حمله ی امپریالیستی آمریکا به عراق از یک سو رژیم مستبد و ارتجاعی صدام حسین را ساقط کرد و از سوی دیگر تضادهای طبقاتی و قومی و مذهبی سرکوب شده را شعله ور ساخت.
ما پیش از این در متن سه مقاله ی مبسوط ("آمریکا- عراق از کمدی به تراژدی" مرداد 1381/ "عراق در گرداب کولونیالیسم و تروریسم" آبان 1385 / و " انقلاب عراق آغاز مرگ ناسیونالیسم کرد" تیر 1389) در حد امکان همه ی این گزینه ها را بررسیده ایم . در تمام این نوشته ها سیاه بر سفید امکان گسترش نزاع های فرقه یی و زمینه های عروج تروریسم از نوع القاعده تصریح شده و تاکید گردیده که بدون دخالت مستقیم توده های زحمتکش آینده ی عراق دستخوش جنگ های خونبار پیش بینی ناپذیر خواهد شد.

رعنا دخترکی مرعوب داعش!

در مقاله ی "کمدی یا تراژدی" به نقش بسیار مخرب ابومصب الزرقاوی(بنیان گذار داعش) در صف بندی های قومی و مذهبی عراق به تفصیل سخن رفته و ادعای ایالات متحده مبنی بر نابودی جنگاوران او واهی قلمداد شده است. برای این که مقاله ی ما از حالت خشک خارج شود به یک داستان واقعی- به نقل از همان مقاله – اشاره می کنیم.
" در هفته ی آخر اوت 2008 در بعقوبه دختری که می خواست دست به عملیات انتحاری بزند در آخرین لحظه خود را تسلیم پلیس کرد. ماموران به او نزدیک شدند و کمربند حاوی مواد منفجره را از بدنش گشودند.... فرد دستگیر شده دخترکی نوجوان (متولد 1992) و غیر سیاسی به نام رعنا بود. گاردین به نقل از منابع مطلع نوشت رعنا تنها 5 ماه پیش از این ماجرا ازدواج کرده و مواد انفجاری به دست زنان فامیل شوهر او کارسازی شده بود. به گفته ی پلیس رعنا هنگام تسلیم سخت گیج و منگ بود و به نظر می رسید به او دارو خورانده اند. گاردین افزوده که خانواده ی شوهر دخترک از حامیان القاعده ی عراق (گروه زرقاوی) به شمار می روند و رعنا از سوی این گروه برای آن ماموریت انتحاری محکوم به مرگ خود و دیگران شده بود"(محمد قراگوزلو، 1381:105.106)
رعنا هنگام لشکرکشی آمریکا به عراق تنها ده سال داشته است. در آن هنگام القاعده ی عراق فعال نبود. رعناها یکی دو تا نیستند. ابومصعب الزرقاوی در همین ناحیه ی بعقوبه کشته شد. بعد از این ماجرا و از اواخر اوت منابع آمریکایی مدعی شدند که القاعده ی عراق را منهدم کرده اند. بنا بر این ادعاها بازمانده گان سپاه زرقاوی به همراه بخش قابل توجهی از جنگاوران سنی و متمایل به بعث جهت گیری خود را تغییر داده و زیر فرمان ارتش آمریکا در آمدند. بنا بر همین مدعا این نیروهای تازه ی بومی با تشکیل گروه 103 هزار نفری "شوراهای بیداری" القاعده را به مرزها رانده اند. از قرار کاهش سطح خشونت ها می بایست گزارش مقامات آمریکایی را تائید می کرد. اما در همان زمان نیز برخی ژنرال ها – از جمله پترایس و جانشین اش ریموند اوریرنو- نسبت به عروج مجدد القاعده هشدار دادند.

پنجم . جای گاه ناسیونالیسم کرد .

اکراد متشکل عراقی نماد و نمونه ی بارز اپورتونیسم ناب ناسیونالیستی هستند. رهبران این سازمان ها دست در دست ژنرال های سپاه قدس از آبادانی دولت حریم دفاع می کنند!! این دولت در زمینه ی فساد سیاسی و اداری با دولت نوری مالکی مسابقه گذاشته است. اکنون دست یاران " مام جلال" – از جمله حضرت ناظم عمر دباغ - از ژنرال سلیمانی به عنوان "دلسوز و دوست مردم عراق" یاد می کنند. حق دارند آنان لابد!
جلال طالبانی که روزی روزگاری مدعی استقرار سوسیالیسم در عراق بود مانند همتایان کرد سابقا کمونیست ایرانی خود پس از فروپاشی شوروی به عقل و تدبیر و اعتدال گرائید. (بیست و چند سال پیش از حسن روحانی.) او به این نتیجه رسید که دوران مبارزه ی مسلحانه و سوسیالیسم و آرمان گرایی به سر رسیده و عصر دیگری آغاز شده است. چیزی شبیه تئوری های آبکی فوکویاما. به نظر این جریان وقتی که می توان مثل " آدم حسابی" حقوق و مزایای خود را از دولت "دموکراسی پرور" آمریکا گدایی کرد، چه نیازی به مبارزه هست؟ بله؟ بدین ترتیب هنگام سقوط صدام این رهبران "خلق کورد" کلاش (کفش کردی) از پا در آوردند و کلاشینکوف زمین نهادند و مثل "بچه های خوب" از در پشتی وزارت خارجه ی آمریکا به دیدار یکی دو مقام درجه سوم- در حد مدیر کل وزارت بخش خاورمیانه- شتافتند و رستگار شدند. این توافق ها پس از ناکامی پل برومر و دولت ایاد علاوی و با تمهیدات دیپلومات کارکشته یی به نام رایان کروکر عملی شد و در پی یک انتخابات ظاهرا دموکراتیک "اکراد" به آرزوی دیرینه ی خود دست یافتند و رئیس جمهور و وزیر خارجه و پارلمانتاریست شدند.
باری ما ضمن تحلیل این وقایع نشان دادیم که ناسیونالیسم کرد در صف بندی های جدید چه گونه از بورژوازی "تحت ستم " دفاع می کند و تا کجا ارتجاعی و ضد انقلابی است.(بنگرید به مقاله ی "انقلاب عراق بستر ساز مرگ ناسیونالیسم کرد".) واقعیت این است که از یک سو اختلافات دولت حریم با دولت مرکزی روز به روز دامنه ی بیش تری گرفته و از سوی دیگر عملکرد ارتجاعی این دولت به رشد جریان های ارتجاعی در کردستان عراق دامن زده است. متاسفانه ظرف سیزده سال گذشته نیروهای چپ و کمونیست عراقی نتوانسته اند به مسئولیت خطیر خود در راستای سازماندهی کارگران و زحمت کشان عمل کنند و همین امر به رشد جریان های القاعده انجامیده است. چنان که ملاحظه می شود طرف های درگیر در میدان منازعه ی عراق جمله گی ارتجاعی هستند و همین امر امکان یک فروپاشی اجتماعی را بیش از همیشه ممکن کرده است.

ششم . طرح تجزیه، شیر یا خط ؟

آیا عراق در آستانه ی تجزیه است؟ آیا تهاجم جدید داعش از علائم این تجزیه است؟ آیا عراق به یک سوریه ی دیگر تبدیل شده است؟ آیا ائتلاف های شکننده میان کردها و دولت مرکزی رو به پایان است؟ آیا داعش کلید یک جنگ مذهبی را در قفل شکسته ی عراق چرخانده است؟ آیا عراق بعد از سوریه به صحنه ی منازعات ایران و عربستان تبدیل شده است؟
شیخ احمد ابوریشه رهبر شورای بیداری الانباراین منطقه را گرداب خون جنگ های مذهبی خوانده است. بر خلاف پروپاگاندای رسانه های هوادار دولت مالکی؛ شوراهای بیداری تمام قد علیه داعش و القاعده صف نبسته اند. ابراهیم باجلانی از روسای شورای استانی دیاله از حاکمیت بی کم و کاست اکراد بر خانقین سخن گفته است. حمید الحی – از شورای بیداری- علاقه ی نیروهای تحت امر خود مبنی بر پیوستن به ائتلاف ضد داعش را منتفی دانسته است.عبدالسلام العنی از رهبران حزب اسلامی نگران از دست دادن ارگان های محلی به سود اکراد است. عباس البیانی- یک کارگزار شیعه- گفته که اکراد نباید از ضعف دولت مرکزی سواستفاده کنند و نفت را بدون توافق با "ما" آب کنند و پول آن را به جیب زنند! مسعود بارزانی گوش به فرمان ترکیه و اردوغان است و تهران را نیز زیر چشمی می پاید. مام جلال در اغما و ملا بختیار فاقد اتوریته ی لازم است. بسیاری از مراکز قدرت امید خود را به سپاه قدس دوخته اند تا شاید مانند اسد مفری برای شان رقم زند. گفته می شود برخی از مقامات آمریکا فدرالیسم را با یک عراق چند پارچه تاخت زده اند. پس از اشغال موصل روزنامه ی الاهرام بار دیگر مدعای فوریه ی 2006 خود را تکرار کرد. در این ادعا گفته شده که تجزیه ی عراق طرح مورد نظر و پیشنهادی جو بایدن به باراک اوباما بوده است. تقسیم عراق به سه منطقه ی کردنشین(شمال) شیعه نشین(مرکز- جنوب) و سنی نشین (غرب). در این صورت "حق" به حق دار خواهد رسید. مرکز و جنوب عراق در کنار تمام اماکن مذهبی شیعه به یکی از استان های جمهوری اسلامی تبدیل خواهد شد. غرب به عربستان و قطر خواهد رسید که هم اکنون نماینده شان (داعش) در آن جا حکم می راند و سر و می برد و احکام شرعی مانند در خانه ماندن زنان و ممنوعیت مسکرات جاری می کند و در کردستان نیز می توان "شیر یا خط " انداخت تا مام جلال و کاک مسعود و سپاه قدس و عبدالله اوجالان و ترکیه و خلاصه همه با هم راضی شوند به رضای تقدیر!

هفتم . سیاست ایالات متحد .

به درستی دانسته نیست که آمریکا از خیزش اخیر و جهش داعش راضی باشد. قدر مسلم این است که داعش نمی تواند بدون هماهنگی با متحدان آمریکا از جمله عربستان و قطر و امارات و ترکیه این عملیات گسترده را طراحی کند و پیش ببرد. در این که متحدان آمریکا نیز مانند اسرائیل می توانند از هژمونی ضعیف شده بهره ببرند و سازی متفاوت با واشنگتن کوک کنند حقایقی نهفته است. اما در ورای این حقیقت منافعی بالغ بر تولیدات کشور دوم اوپک در متن تداوم تحریم نفت ایران نهفته است. داعش از آن درجه "مدنیت" برخوردار نیست که مانند دولت مالکی کارگر را سر چاه نفت ببرد و نیازهای جهان سرمایه را تامین کند. بحران اکراین گلوگاه گازی اروپا را تهدید می کند. ایالات متحده این همه هزینه نکرده که حالا چاه های نفت را به داعش واگذار کند و این ها تناقض منافع آمریکا در منطقه ی ما به شمار می رود.
استیو سایمون در فارین افرز به سه استراتژی نئوکنسرواتیست های آمریکایی اشاره می کند. این استراتژهای ضد شورش به تقویت سه نیرو می انجامد: قبیله گرایی؛ جنگ سالاری و فرقه پروری. و البته برآیند آن ممکن است یک خونتای نظامی مانند صدام باشد.
برخلاف نظر سایمون در عراق خونتا وجود ندارد و مالکی نیز کاریکاتوری از یک خونتا بیش نیست. اما حرف راست را باید از توماس فریدمن شنید. شاگردان و پیروان این روزنامه نگار در ایران برای خود برو بیایی دارند؟ کجا؟ اندیشه ی پویا و مهرنامه!
به نظر فریدمن آمریکا باید بازی های پست مدرن را کنار بگذارد و بی خیال عراق و نفت شود." چرا آمریکا به جای تکیه به سوخت های فسیلی به تکنولوژی سده ی بیست و یکم یعنی انرژی تجدیدپذیر رو نمی کند؟" آرزوی فریدمن مانند اوهام عباس عبدی به مالیات به جای نفت است! با این تفاوت که فریدمن درست برخلاف عبدی می داند که " بی گمان در سال های آینده همچنان به نفت نیاز خواهیم داشت ولی چرا به جای شعار چاه های بیش تری بکنید توان و وقت خود را مصروف نوآوری و انرژی پاک نکنیم؟" نه نیویورک تایمز و نه سرمقاله نویس آن نمی گویند اگر کار عراق به یک جنگ تمام عیار مانند سوریه کشید؛ تکلیف این "سال های آینده" چه می شود؟ داعش متحد مناسب و معتمدی برای تولید و صدور نفت نیست.
در دسامبر 1996 فریدمن با تیتر درشت در نیویورک تایمز نوشت" هیچ یک از کشورهایی که صاحب یک رستوران مک دونالد بوده باشند تا کنون به جنگ با یکدیگر نپرداخته اند" اما این منطق سرمایه نیست. زمزمه هایی مبنی بر همکاری ایران و آمریکا در متن تقابل با خیزش داعش به گوش می رسد. بی شک این زمزمه ها چغولی فضول ها نیست! اگر قرار بر سرکوب داعش باشد- که حسب ظاهر چنین است- دولت عراق به تنهایی قادر به تحقق آن نخواهد بود. تنها نیرویی که می تواند تهاجم داعش را پس بزند توافق امنیتی ایران و آمریکا و دخالت مستقیم سپاه قدس است. در این صورت ایران می تواند از برگ داعش در مذاکرات اتمی نیز به نفع خود استفاده کند. و بازهم در این صورت منافع آمریکا با متحدان اصلی اش در تقابل قرار خواهد گرفت. مضاف به این که مشارکت در ترمیم ویرانی های داعش فقط به سود امثال بلک واترز نخواهد بود!

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

بحران عراق تشدید خواهد شد. به احتمال فراوان. دولت عراق به تنهایی قادر به سرکوب داعش نخواهد بود. دولت اسد توانست با استفاده از نیروی هوایی جنگنده ی خود و به پشتوانه ی ارتشی وفادار جبهه ی نصرت و ارتش آزاد را پس بزند. در سوریه نیز ایران و حزب الله یک پای منازعه و از عوامل فرار اسد از سقوط بودند. تفاوت عراق با سوریه این است که دولت عراق از نیروی هوایی جنگنده و داری تجهیزات پیشرفته بی بهره است. ارتش عراق نیز نه از نظر وفاداری به دولت و نه به لحاظ انسجام عملیاتی مانند ارتش سوریه نیست. در نتیجه پیش روی داعش راحت تر و سرکوب آن بدون کومک دولت های خارجی دشوارتر خواهد شد. در چنین شرایطی نیروهای چپ و ترقی خواه می توانند برای جلوگیری از سوریه یی شدن عراق وارد عمل شوند. دولت عراق مستاصل تر از آنی است که در این شرایط هسته های مستقل مقاومت علیه داعش و کل ارتجاع داخلی و القاعده را سرکوب کند. در شرایطی که تمام جناح های ارتجاع در عراق به جان هم افتاده اند سازمان دهی کارگران و زحمت کشان در محل کار و زنده گی شان تنها راه جلوگیری از فروپاشی همه جانبه است.

تهران. 28 خرداد 1393


Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


دموکراسی بورژوایی، دموکراسی کارگری

1. دموکراسی در مسلخ کلوب ‌رم

در آمد

وسوسه ی تدوین و انتشار این مقالات مدت ها بعد از چاپ کتاب "فکر دموکراسی سیاسی " در ذهنم شکل بست. زمانی که مجلد دوم کتاب - که به تبیین "دموکراسی کارگری "اختصاص یافته بود - مجال نشر نیافت.با این حال هر آینه در صدد بودم که این یادداشت ها را تنظیم و منتشر کنم. و راستش علاوه بر فرصت دنبال بهانه یی می گشتم. نخستین بهانه زمانی به دست من داده شد که چپ پست مدرن به زعامت اسلاوی ژیژک ترهاتی را سر هم بندی کرد که بر مبنای آن از یک سو بمب های آمریکایی و فرانسوی در افغانستان و عراق و لیبی را مبشر "دموکراسی" می خواند و "جنایت" خمرهای سرخ را زیر چشم سوسیالیست های ارتدوکس می نشاند. برای این چپ پسامارکسیست انتخابات همیشه منشا تحول مثبت بوده است. جنبش سبز و همسویی ژیژک با عصیان خرده بورژوازی و نگرانی از "سقوط گربه" این دغدغه ها را به نمایش نهاد.سوی دیگر ضد "امپریالیست" هایی ایستاده اند که با حماس و حزب الله و مقتدا صدر تداعی می شوند و مواضع سیاسی شان بی شباهت به نئوکنسرواتیست های وطنی نیست. اینان در تقابل با پسامارکسیست ها بمب های ناتو را لکه دار کردن حیثیت دموکراسی می دانند.چامسکی یک نماد این تفکر است و پتراس نماینده ی دیگر آن. به سوریه که می رسیم یک سو کنار داعش و ارتش آزاد می ایستد و سوی دیگر کنار بشار. در اوکراین یکی از غرب و ناتو و فمن دفاع می کند و دیگری از شرق و روسیه.باری انتخابات در اکراین ،ظهور یک جریان ارتجاعی پروغرب در کنار حمایت 5 میلیارد دلاری ایالات متحد از "ترویج دموکراسی" ،انتخابات تهوع آور اتحادیه ی اروپا و دست بالا یافتن جریان های فاشیستی – مانند فران ناسیونال مارین لوپن در فرانسه- انتخابات مصر و تونس و لیبی و موارد مانسته به آن ها در ایران و.... بار دیگر نشان داد که دموکراسی پارلمانی چه پدیده ی فاسدی است. همه دیدند که چه گونه از درون پروژه ی دموکراتیزاسیون روال کار هانتینگتونی دوم خرداد احمدی نژاد عروج کرد و همه دیدند که چه سان "دموکراسی عدالت پرور و مردم سالار" احمدی نژاد حکم به صعود نئولییرالیسم دیگری از جنس اعتدال و تدبیر و امید داد.این انتخابات بسیار "دموکراتیک" و عاری از تقلب اخیرا در همزیستی مسالمت آمیز دوم و بیست و دوم خرداد؛ با یک مناظره در تله ویزیون بی بی سی پیرامون "دموکراسی و سرمایه داری و بازار آزاد" توام شد و زمانی که نماینده ی چپ دموکرات در کمال بی انصافی و بدون کم ترین شناخت سیاسی لنین را در کنار رهبر دلقک کره شمالی گذاشت و به شکلی نامفهوم از این نکته سخن گفت که " دموکراسی برای لنین یک هدف نبود"، به این جمع بندی رسیدم که این سلسله مقالات را منتشر کنم. با این تذکر که دموکراسی از بیخ و بن یک هدف نیست. دموکراسی به عنوان یک ساز و کار و ابزار حکومتی تعابیر مختلفی دارد و چنان که در جمع بندی این مباحث به تفصیل تشریح خواهم کرد کمون پاریس عالی ترین شکل دموکراسی مدرن را عملی ساخته و حزب لنینی کامل ترین سازمان سانترالیسم دموکراتیک را نماینده گی کرده است. مضاف به این که اگر دولت ابزار سرکوب و وسیله ی حکمرانی طبقه ی حاکم است در نتیجه دموکراتیک ترین دولت های اروپایی نیز در واقع دیکتاتوری طبقه ی بورژوازی را نماینده گی می کنند. لت و پار کردن معترضان به افزایش سن بازنشسته گی در مهد دموکراسی پارلمانی(فرانسه) و تعرض خونین به دانشجویان معترض به افزایش شهریه ها در انگلستان به تنهایی و تهاجم عنان گسیخته ی پلیس به معترضان سیاست های ریاضتی در پرتغال و اسپانیا و یونان و ایتالیا به عنوان فاکت هایی که هنوز در صدر اخبار هستند به ساده گی نشان دهنده ی بی پایه گی بحث هایی است که از یک سو می کوشد جنبه ی ترقی خواهی و دموکراتیک دو قرن پیش لیبرالیسم را حفظ کند و از سوی دیگر بر چهره ی درخشان مارکسیسم ارتدوکس خط بکشد و آن را موذیانه با چین وارثان دنگ شیائوپینگ و شوروی میرات داران دادگاه های خونین تداعی کند. از این لوس بازی هم بگذریم که با وجود همه ی نقدهای وارد و ناواردی که به دوران استالین وارد هست قیاس آن برهه با کره ی شمالی مهملی است که مرتب تکرار می شود.در جهان ما گروه های "خیریه و دموکراسی خواهی" همچون بنیاد ملی برای دموکراسی  (NED)موسسه ی جامعه ی باز (OSI) موسسه ازاد جمهوری خواه (IRI) و خانه ی آزادی به همراه مراکزی همچون سولیداریتی سنتر از صبح تا شب مشغول ترویج و گسترش "دموکراسی" هستند! احزابی مانند فران ناسیونال فرانسه و اسوبودای اکراین و جنایاتی نظیر روس کشی در اودسا و کارگر کشی در معادن – از خاتون آباد ایران تا سومای ترکیه- ره آورد همین "دموکراسی" ها هستند. در نتیجه بد نیست یک بار دیگر و از زبان و بیانی دیگر با این "موهبت آسمانی " سرمایه کلنجار رویم.
این توضیح نیز لازم است که عنوان این مجموعه مقالات از یک رساله ی لنین اخذ شده!

سراب دموكراسي در كلوب‌رم

نخستین دههی آخرین سدهی هزارهی دوم شاهد ظهور غولهايي بود که بالش آنان کم و بیش تا نیمههای این سده پایید و حَسَب شواهد بسیاری که به چند نمونهی آن در ادامه اشاره خواهد شد حضورشان در عرصههای مختلف اجتماعی (سیاسی، اقتصادی فرهنگی) به تدریج چندان کمرنگ گردید، که از این فرایند میتوان ذیل میرش عصر غولها و زایش دوران کوتولهها سخن گفت. همین مولفه در حوزهی روابط بینالملل و تبیین سازوکارهای حیطهی دولت - ملت باورپذیر است.
سدهی بیستم که با شکلبندی تحولات عمیق موسوم به انقلاب سوسیالیستی آغاز شده بود، با فروپاشی تمام دژهای اردوگاه آن پایان یافت. پایههای نظری بلشویسم که - به قول جان‌رید – در عرض ده روز دنیا را لرزانده بود، از یک منظر کم تر از یک دهه دوام آورد.زمانی که انقلاب پیروزمند اکتبر در مسیر انتقال طبقاتی از بورژوازی عظمت طلب روس به پرولتاریا با چالش های جدی مواجه شد زمینه های شکست نیز بستر سازی شد. زمزمههای ایجاد تردید در مبانی اصلی مارکسیسم لنینیسم که بهطور مستقیم پایههای اندیشهی "دیکتاتوری پرولتاریا" را هدف می‌گرفت در سال 1923 شنیده شد. زمانی که تاتار اوف (عضو کمیتهی مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی) در جریان کنگرهیی که در شهر تفلیس برگزار شده بود به صراحت گفت:"راه انقلاب جهانی از مسیر دیکتاتوری پرولتاریا عبور نمیکند. این راه از طریق آزادی کشورهای تحت سلطه تحقق خواهد یافت" نه فقط زمینههای بازگشت بورژوازی را چشمک زد، بلکه زمینهای نضجگیری آموزهی "راه رشد غیرسرمایهداری" را نیز آبیاری کرد تا نیکیتا خروشچف بتواند اندک زمانی پس از مرگ استالین و تیرباران بریا در جریان برپایی کُنگرهی بیست و بیست و یکم حزب مادر اندک بقایای بلشویک رسته از خون بازی دوران "سوسیالیسم در یک کشور" را تصفیه کند. تاتار اوف و هماندیشان او معتقد بودند که "دیکتاتوری پرولتاریا" به واقع "دیکتاتوری بر پرولتاریا"ست. زمانی که او این آموزه را فریاد میکشید هنوز تروتسکی ترور نشده بود و تصور فروپاشی آنچه که دزرژینسکی در K.G.B به وجود آورده بود و بازماندهگاناش موفق شده بودند "روشنفکران" ناراضی را به ستونهای چنان تشکیلات مخوفی بدوزند که امثال پاسترناک و سولژنیستین تکرر ادرار و لکنت زبان بگیرند، نه فقط غيرممكن كه محال مي‌نمود. هنوز ميخاييل شولوخوف تن و جان‌اش را به آبي "دن‌ آرام" نزده بود. هنوز یاد و خاطرهی کلیم سامکین گورکی در گولاکها نماسيده بود و هنوز فوتوریسم مایاکوفسکی میتوانست با اردنگی پوشکین را از کشتی شعر و ادبیات بیرون اندازد. همهی آن حوادث از بلشویسم شاد و بالنده ی لنینی تا رویزیونیسم چروک خروشچفی فقط 75 سال ماند تا به تلنگر گلاسنوست و پرسترویکای گورباچفی فرو بریزد. عصر غولهای اردوگاه سوسیالیسم روسی به نیم سده هم دست نداد، تا پس از فروپاشی نوبت کوتوله‌ها برسد. لنین و تروتسکی جای خود را به کوتوله ها دادند. کارگران بلشویک که پوزه ی 14 دولت امپریالیستی را به خاک مالیده بودند رفتند و نوبت به مهندسان خرده بورژوایی رسید که در برابر بوروکراسی منحط حزبی تا زانو خم می شدند و در ازای دستمزدی که متوسط آن دست کم 7 برابر دستمزد کارگران بود تانک های بهار پراگ را روغن کاری می کردند و برای میلان کوندرا سوژه می ساختند. اندک زمانی که سنگ ریزه های دیوار برلین نیز به یغما رفت و چائوشسکو طعمه ی گرگ های ناتو شد نخستین سئوال آلترناتیو سازان سوسیال دموکرات این بود: آیا مارکسیسم "هدیهی زهرآلودی" بود که به جوامع تحت سلطه القا شد تا پرولتاریا با ترفندهای امثال مک کارتی در ایالات متحدهی آمریکا قربانی سرمایهداری شود؟ آیا با فروپاشی سوسیالیسم روسی و پایان دوران دولت های تک حزبی در پیمان ورشو عصر تازهیی از دموکراسیهای لیبرال آغاز شده است؟ آغاز این"پایان تاریخ" – به تعبیر فوکویاما – به چه برههیي باز میگردد؟ از سال 1960 و متعاقب استالینزدایی؟ پس از پایان دوران جنگ سرد و درهم شکستن پیمان ورشو و سقوط اتحاد جماهیر شوروی و پایین کشیدن مجسمهی لنین از میدان سرخ مسکو؟ آیا جهان به اعتبار گزارشی که نطفههای آن در کلوبرم شکل بسته است پس از سوسیالیسم وارد دورهی جدیدی از نوسرمایهداری و یا به قول هورکهایمر "پساامپریالیسم" شده است؟ آیا عبور از نظام فئودالی (970 لغایت1270م) گذار از سرمایهداری مرکانتلیستی (1440تا1700 م) و سپری کردن نظام سرمایهداری صنعتی (1730 تا 1929) و فرا پشت نهادن سوسیالیسم روسی، جملهگی افسانه، خواب یا هذیان بوده است؟ ترهات تافلر که می کوشید ماتریالیسم تاریخی مارکس را با یک سری نظریه های سطحی مدیریتی جای گزین کند مدعی می شد که "تمدن کشاورزی، هشت هزار سال قبل از میلاد آغاز شده و تا پایان قرن هفدهم پاییده است. نماد این تمدن هنوز کج بیل است که تامین کنندهی منابع کشاورزی است. به نظر او پس از سرآمدن عصر طولانی تمدن کشاورزی نوبت به تمدن صنعتی رسیده است تمدنی که در حد فاصل سالهای1750-1650 با نیروی بخار شروع شده و کم و بیش 300 سال طول کشیده است. نماد چنان تمدنی خط مونتاژ و نیروی کار ارزان و تولید انبوه است. و سرانجام اینک زمان حاکمیت گفتمان تمدن دانایی است." (الوین وهایدی تافلر، 1376، صص: 5-2) تمدنی که دنیای آینده را تحت سیطرهی خود خواهد گرفت و با چند پدیده قوام مییابد. از جمله: منابع انرژی متنوع و احیاپذیر، روش‌های تولیدی که خطوط مونتاژ اغلب کارخانهها را منسوخ و بیمصرف می‌سازد، خانوادهی جدید و غیرهسته‌یی، کلبهی الکترونیک شاهراههای ارتباطی، قواعد رفتاری جدید فراتر از تراکم انرژی و تمرکز پول و قدرت و فربهتر از همسان سازی و همزمان سازی .... به موجب این پارادایم در جهان آینده دموکراسی فراگیر خواهد شد و در انحصار مولفههایی همچون اطلاعات و نوآوری، مدیریت، فرهنگ، تکنولوژی پیشرفته، نرمافزار و تعلیم و تربیت، آموزش، مراقبت پزشکی و خدماتی مالی در خواهد آمد. آیا پذیرش تحقق چنین پارادایمی به مفهوم نفی و انکار فراگرد پنجگانهی طبقات به هم پیوستهیی است که کارل مارکس پیشبینی کرده بود؟ آیا آنچه که تافلر گفته است تصویر یا روی دیگری است از گزارش کارِکلان کلوبرم؟ گزارشی که متعاقب گردآیش و هماندیشی صداندیشمندِ و حافظ منافع دموکراسی لیبرال الگویی را رقم زد که در نهایت قرار بود به "استقرار یک نظام جهانی" بیانجامد. نظامی که به تعبیر آنان "در حال تکوین" بود و از شکلگیری نظام اقتصادی جدیدی به منظور ایجاد یک نظام " کلی توزیع منابع" یاد میکرد.( قابل توجه بیننده گان برنامه ی پرگار بی بی سی ویژه ی "دموکراسی و بازار آزاد و سرمایه داری"). " نظم اقتصادی جدیدی که به قصد ایجاد یک نظام کلی توزیع منابع در شرایط بحران جهانی" (بحران انرژی غذا و مواد اولیه) میتوانست – میبایست – شکل ببندد. آیا نظم اقتصادی مورد نظر کلوب همانی پارادایمی است که در استراتژی " نظم جهانی نو" – که در ایران معاصر به غلط "نظم نوین جهانی" ترجمه شده است – از سوی نومحافظهکاران آمریکایی تئوریزه شده است؟
گزارش اول کلوبرم در سال 1968 و کم و بیش 25 سال پیش از سقوط سوسیالیسم روسی با هفتاد کارشناس تدوین شد. این نکته را برخلاف تصور حسین ملک "فضولها که در این دنیا زیاداَند به ما نمیگویند" (حسین ملک، 1358، ص30). کارشناسان کلوب مدل تئوری سازیهای خود را از آکادمی تکنولوژی انستیتو ماساچوست (MIT) اخذ کرده بودند. مرکزی علمی که به انستیتو هودسن مانسته است. این دومی را "هرمن کان" با همکاری دانیل بل اداره میکرد و شرح دادههای متدولوژیکاش بر مبنای نمودار ترسیم شده، در کتاب "سال 2000" آمده است. در این گزارش از دنیای همبسته – میان آمریکا و شوروی – سخن رفته است که خوشآیند و کامیاب است و در آن تسلیحات به قدر کافی کنترل شده است و میزان شور و مشورت در بین کشورها تا اندازهی کافی بالا است و هماهنگی سیاسی و حتا همبستهگی بین تمام یا تقریباَ تمام قدرتهای بزرگ و کوچک وجود دارد و ممکن است دو شکل به خود بگیرد:

. براساس تثبیت وضع موجود.

براساس رشد و همکاری ـ (مندرج در صفحهی 320 کتاب "سال 2000" به نقل از پیشین، ص31)
اشتباه نشود. در آن تاریخ و زمانی که صاحب نظران MIT و طراحان مهندسی تفکر در کلوبرم مشغول تنظیم صورتبندی جهان آینده بودند، هنوز نه از مارشال مکلوهان خبری بود، و نه دنیای مجازی متاثر از تکنولوژی اطلاعات نظریه "دهکدهی جهانی" را در حوزهی مباحث روابط بینالملل مطرح کرده بود و نه سر و کلهی نلسون مککال (جانشین مک لوهان در دانشگاه تورنتو) پیدا شده بود. اگر چه کتاب شبه داستانی 1984 جرج ارول در شبیهسازی "جنایات" استالین، در حال شکلگیری بود و آرتوركويستلر – این نماد ضدیت با سوسیالیسم- كتاب "ظلمت در نيمروز" را منتشر كرده بود و آلدوس هاکسلی طرح اصلی کتاب "دنیای قشنگ نو" را درانداخته بود، اما واقعیت این است که جهان پس از جنگ جهانی دوم و فربه شدن سرمایهداری ایالات متحده و به ویژه پس از استالینزادیی روسها وارد برههی متفاوتی گردیده بود که افزایش خودمختاری رای به مرگ غولها میداد. از همان هنگام پیدا بود که عصر غولها به پایان رسیده است و دنیای قشنگ نو دیگر قرار نیست روزولت و استالین و چرچیل و هیتلر و موسولینی دیگری را تجربه کند. آنارشیستهای باکونینگرا در حال خفه شدن بودند. نفسهای انقلاب فرهنگی مائو – چوئنلای به شماره افتاده بود و خاطرهی سنسیمون و پرودون و مارکس از سوی سردمداران و نخبه گان بورژوازی نئولیبرال و هیات حاکمه ی سرمایه جهانی به عمق بایگانی های تاریخ فلسفه فرو رفته بود. براساس اهداف راهبردی گزارش دوم بخشهای دیگری از تغییرات ارگانیک در سه مولفهی خاص در حال پیگیری بود:
سستی و فروریزی همهی دژهای جنبش کمونیستی در شوروی و چین و آلبانی و کل کشورهای پیمان ورشو تا کوبا و همهی مناطق آمریکای لاتین که از چپ غیر کارگری تاثیر پذیرفته بودند.
گسست اخلاق دموکراتیک و پیریزی نئولیبرالیسم سیاسی.
تشکیل اروپای واحد(اتحادیه ی اروپا) در کنار ایالات متحد.
نکتهی جالبی که در بخشهای مختلفی از کتاب 2000 هرمن کان آمده استفاده از اصطلاح ترکیبی "دنیاي همبسته" به جای "جهانی شدن" است. دنیایی که به زعم اعضای کلوبرم قرار بود بر اساس رشد و توسعه و همکاری گِرد شود. کمی توجه کنید:
"در دنیای همبسته، کشورهای غنی و فقیر به جای اینکه از هم جدا باشند، متحدند و سازمانهای بینالمللی که به همکاریهای مالی، کومکهای فنی، تجارت و دفاع میپردازند، تعدادشان افزایش مییابد. به علاوه کوششی موثر و به اندازهی کافی همآهنگ [میان شوروی و آمریکا] برای توسعهی "جهان سوم" به عمل میآید که موفق است. [تا این کشورها به جهان دوم ارتقا یابند]. اعم از اینکه این موفقیت ناشی از کومکهای فنی باشد و یا انرژی و انضباط کشورهای در حال رشد. در هر حال وضع این دنیای دوم [فرضی] خوب است و روابط سالم و سازندهی کافی با دنیای رشد یافته دارد. در این پیشبینی آهنگ اقتصاد جهانی چنان است که عدم رضایت سیاسی را به کلی کنار زده است. تقاضاها و امیدهای دنیای سوم نه فقط ارضا شدهاند بلکه این احساس غالب است که تطور ممکن است و حتا محتمل است و از این هم بهتر اینکه کشورها عاقلانه برای رسیدن به این هدف همکاری میکنند. در این دنیا [به قول هاکسلی "دنیای قشنگ نو" یا به تعبیر ارول "دنیای 1984" و به گزارش هرمن "دنیای2000" کمونیسم بیشتر به عنوان یک محمل نوسازی اقتصادی تلقی میشود تا یک باور سیاسی تا جایی که این کمونیسم خود تبدیل به یکی از اشکال مختلف رقابت اقتصادی میشود و تسکین مییابد." (همان 37)تاکیدها از من است. و نگفته نگذرم که لابد نماد و نماینده ی این کمونیسم امثال ژیژک و نگری و هارت و والرشتاین هستند. یکی دل بسته ی سبز است و دیگری به دعوت بنفش به مجمع تشخیص مصلحت رفسنجانی قدم رنجه می کند و آن یکی احمدی نژاد را نماینده ی فرودستان جنوب و حاشیه ی شهر جا می زند و دیگری نظریه های قلابی مولتی تود و امپایر را به جای طبقه ی کارگر و امپریالیسم قالب می کند. مارکس مدرن این کمونیسم هم لابد توماس پیکتی است!مصیبت را بنگر!
انصافاً پیشبینی صاحبنظران کلوبرم – در غیاب غولهای سیاسی - در تمام عرصههای پهناور بلوک چپ تحقق یافته است. چین با هواگوفنگ و جیانگ زمین – و دی روز با مدیریت بروکراتیک هوجیانگ تائو تبدیل به مهمترین قطب رقابت اقتصادی جهان سرمایهداری شده است و رشد اقتصادی خود را دو رقمی کرده است. روسیه از طریق مراکز عظیم انرژی و باجگیری درهای باز اقتصادی را به روی نظام احیا شدهی سرمایهداری گشوده است و تنها هدف رقابت موجود با ایالات متحده‌ي آمریکا – از منظر روس‌ها – کسب سود بیشتر است. در صفحات مختلف "کتاب 2000" سیمای چنین وضعی به خوبی ترسم شده است. تامل کنید:
«در دنیای سوم [منظورشان کشورهای آسیایی و آفریقایی عقب نگه داشته شده و یا همان"جهان سوم" است] کمتر کشوری یافت میشود که آگاهانه انقلابی باشد و اغلب از نظرگاه حکومت و حزب شوروی که "محافظهکار" و "دارا" است دچار انحراف "چپگرایی" یا " بچهگانه" شده و این صفحات مخصوصاً در مورد کشورهای فقیر و فاقد منابع – که قادر به رشد و توسعه نیستند – صدق میکند. چین ممکن است هنوز دچار اختلالاتی شود، لیکن پیشبینی میشود که در این حال مرحلهی انقلابی مهاجم را پشت سرگذاشته است و با جهان عملی و نه الزاماً تئوریک آشتی کرده است [با سرمایهداری آشتی کرده است]. حکومت شوروی [منظور دورهی برژنف است] هنوز یک اولیگارشی است که توسط حزب کمونیست هدایت میشود ولی این حزب بیش از پیش جنبهی مشورتی به خود میگیرد.» (همان)
شگفت اینکه تمام مباحث زمانی مطرح شده است که هنوز گورباچف لیسانس خود را نگرفته بود و استالینگراهایی همچون گنادی یانایف – که به محض عزیمت گورباچف به کریمه در سال 1992 به کومک رییسK.G.B طرح کودتایی ناموفق را سازماندهی کردند- هنوز به عضویت حزب رویزیونیست مادر درنیامده بودند. هرمن کان ادامه میدهد:
«برنامههای جاهطلبانهی رشد و توسعه و عمران که توسط جامعهی جهانی به موقع اجرا گزارده شده است، در اثر قراردادهای تجارت آزاد و بازار مشترک آمریکای لاتین و آفریقا و آسیا به نتایج مطلوب میرسد. ژاپن نقش فعالی به عنوان راهنما و بانک عمران کشورهای آسیایی بازی میکند. و نیز مانند دنیای قبلی فقر در کشورهای روسیهی اروپایی و سواحل شمالی مدیترانه از بین رفته است. خطوط اصلی این دنیا عبارت است از: همکاری اقتصادی موفقیتآمیز و یک احساس کلی موفقیت در پیشرفت وجود دارد که در آن سیاست و ایده‌ئولوژی خوشبختانه تحت نظارت اقتصاد و ارزشهای عقل و انسانیت قرار گرفته است. [منظور لیبرالیسم سیاسی حاکم بر اقتصاد سرمایهداری است]. در عین حال دنیای عقب مانده به میل قبول میکند که برای سود عاقلانه و معتدلی کار کند و از آن راضی باشد. چرا که آیِنده برای او درخشان مینماید.» (همان)
به نظر حسین ملک نه فقط "هرمن کان هوشمندتر از آن است که تنها به این امکانات خوشآیند بس کند، بلکه کارهای ایشان و موسسهی هودسن و نظایر آن، الهام بخش سیاست خارجی و نظامی و حتا سیاست خارجی آمریکاست و نیز به یاد آوریم که گویا آمریکا اینک "جلوهی والای تحقق روح" هگلی است و این بدان معنا است که: «دیگر اقوام اگر هم استقلالی دارند از صحنهی تاریخی برکنارند و مادهیی در اختیار قوم برتر و ایالتی از این ابرقدرت". در چنان شرایطی [اوضاع دهه‌ي 60 بعد از جنگ دوم جهانی] و با یک چنین ایدهیی است که استراتژی بزرگ آمریکا به آینده مینگرد. در این "استراتژی برای فردا" که دیگر جهانی نیست، بلکه آمریکایی است، شرایط سلطهی آمریکا و موقعیت آن نسبت به سایر اقوام چهگونه است؟»
(حسین ملک، 1358، ص38)
بحران وال استریت علی الحساب از دامنه ی این شرارت کاست اما وقایع اکراین نشان می دهد که با وجود تحدید قدرت اقتصادی آمریکا تلاش برای تحقق "استراتژی فردا" هنوز بلاوجه نشده است.
ما خواهیم کوشید جریان نقد و بررسی موضوع دموکراسی و نسبتهای آن به آموزههای جهانی شدن را در متن سوال پیش گفته مورد ارزیابی دقیق قرار دهیم. اما فیالجمله با ترسیم سیمای کلی" شجره‌النسب کلوبرم" نگاه خود را معطوف مقوله دیگری میکنیم که البته آن سوی سکهی "کتاب 2000" قلمداد تواند شد. ادامه دارد....

تهران. 8 خرداد 1393
29 مه 2014

Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


روحانی بر صراط راستِ احمدی نژاد

صرفِ نظر از برخی اختلافات درون طبقاتی- مانندِ نحوه ی سلب مالکیت و شیوه ی انباشت سرمایه- قدر مسلم این که دولت های جمهوری اسلامی در دو عرصه ی اصلیِ اقتصادی و سیاسی به هم مانسته اند. پیش از این ما، در مقاله ی مبسوط "اقتصاد بازاری موسوی" نسبت مندی های دولت دوران جنگ با بازار را بررسیدیم. همچنین در مقالات دیگر نشان دادیم که دولت های موسوم به "سازنده گی"؛ "دموکراتیزاسیونِ روال کار هانتینگتونی" و "عدالت پرور" به ترتیب قد چه گونه در محورِ برنامه ی نئولیبرالیِ تعدیل ساختاری اشتراک نظر و عمل دارند. اینک مایلیم با توجه به برخی توهم پراکنی هایی که از تفاوت دولت روحانی و احمدی نژاد سخن می گویند، نشان دهیم که اختلافی نیست و تفاوت، تنها در خصوص سبک و سیاق انباشت و نوعِ زدن تو سرِ مردم است.

یکم . سیاست خارجی ؛ اگر دریابیم که چند ماه پیش از انتخابات یازدهم کشتی بان را لاجرم سیاستی دگر آمده است و اگر اندکی در مواضعِ علی اکبر ولایتی (مشاور ارشد بین المللی رهبر) در متن مناظرات انتخابات یازدهم دقیق شویم و به انتقادات ِ ایشان نسبت به سیاست های احمدی نژاد – جلیلی توجه کنیم و از مناسبات حسنه ی ولایتی – رفسنجانی سر دربیاوریم آن گاه تمام پروپاگاندی که برای "پیروزی" های اتمی و سیاست خارجی تسلیم طلبانه ی روحانی به راه افتاده است مهمل خواهد شد و پرچم "دکتر ظریف قهرمان" رنگ خواهد باخت. من فعلا از این موضع گیری علاالدین بروجردی (رییس کمیسیون خارجی مجلس شورای اسلامی پس از جلسه ی مورخه ی 7 مه 17 اردی بهشت 1393) می گذرم که گفت "سیاست های اتمی دولت روحانی با تایید مطلق رهبر انجام می شود" و به چند نکته ی دیگر خم می شوم. از ارجوزه های توخالی احمدی نژاد در خصوص "کاغذ پاره" بودن تحریم ها که بگذریم و این نکته را هم لحاظ کنیم که بسیاری از افراد و گروه های حکومتی از کنار سفره ی چرب و شیرین " دور زدن تحریم " ها به ثروت های میلیاردی دست یافتند، واقعیت این است که ادامه ی چنان سیاستی برای حاکمیت عملا ممکن نبود. سیاستی شکست خورده که تغییر ریل آن نمی توانست از سوی نماینده گان سپاه و جبهه ی پایداری دنبال شود. در جریان انتخابات یازدهم اقبال نسبی و شکننده ی مردم به ستوه آمده از فقر و استبداد به جریانِ رفسنجانی، خاتمی، روحانی- اقبالی که در غیاب یک آلترناتیو چپ و مترقی به هر طناب پوسیده یی دست می یازد- از سوی حاکمیت نیز به رسمیت شناخته شد تا برای مدتی بن بست حاکم به کورسوی "امید و اعتدال" پیوند بخورد. از این مقوله ی بدیهی نیز می گذرم که سیاست خارجی جمهوری اسلامی ارتباط زیادی با دولت ندارد و توسط مرجعی اتخاذ می شود که به آن اصطلاحا می گویند " نظام"! اصلا برای این که به عرضم برسید و دست از مصدق سازی ظریف بردارید یک توک پا به نطق ایشان در جریانِ اخذِ رای اعتماد بگذارید.
مضاف به این که همه می دانند و احمدی نژاد نیز بارها گفته بود که نقشی در پرونده ی هسته یی ندارد. از سوی دیگر فشار داغون کننده ی تحریم ها در یکی دو سال آخر صدای احمدی نژاد را هم در آورده بود و زمانی که او تمام کاسه کوزه ها را سر تحریم می شکست همین اصلاح طلبان و منتقدان اصول گرا او را به "سو مدیریت" متهم می کردند. از عشق احمدی نژاد به یو. اس. ای و تحکیم پایه های لابیِ موسوم به نیاک از طریق مشایی- امیر احمدی عبور می کنم. به هر حال و بدون این که بخواهم نقش دولت را در ساز و کارهای اقتصادی سیاسی حاکم به هیچ تقلیل دهم باید به این مقوله اشاره کنم که این یک ترفند است: برای تبرئه ی دولت کنونی تمام مشکلات مردم را به گردن قبلی بندازین و خودتون از پاسخ گویی فرار کنید. آمریکای "جهان خوار" هم دمِ دست است!

دوم . تعدیل ساختاری ؛ از زمانی که هیات حاکمه ی ایران "همه با هم" تصمیم گرفتند که روند معکوس سازی آب و برق و نان و آموزش و بهداشت و درمان و انرژیِ "رایگان" را با شتاب و تحت امرِ برتون وودز به سوی یک بازار آزاد شیک هایکی- فریدمنی به فرجام برسانند و با دستان نامرئی بازار آزاد عزیز و مقدس این دنیا و آن دنیای مردم را آباد کنند.... شش دولت در راس قوه ی مجریه و ابزار سرکوب و مجری سیاست های طبقه ی حاکم بوده است. هیچ یک از این دولت ها در نئولیبرالیزاسیون اقتصاد ایران کم ترین اختلافی نداشته اند. بحث ها حول و حوش شیب است. شیب محترم! احمدی نژاد برای فرستادن مردم زحمت کش به بهشت چپاول سرمایه عجله داشت و هول هولکی عمل می کرد اما روحانی – گویا از وحشت شورش گرسنه گان - به توصیه ی نظریه سازان اتاق ارجمند بازرگانی با تدبیر رفتار می کند و کمی معتدل است! معنای سرراست این دو تفاوت را می توان چنین فهمید که اولی با دشنه ی کند و زنگ زده سر می برید و دومی با پنبه و خنده! همه اما در خدمت صادقانه به سرمایه و سود و بازار. تفاوت هایی اگر هست که البته هست فقط مدیریتی است. یکی با شعار انکارِ هولوکاست سرمایه را به اعتصاب و فرار می کشد و دومی با سیاست تعامل و ادعای بهبود فضای کسب و کار به کنسرن ها و کارتل ها و تراست ها پیشنهاد سکسی ارائه می کند. ما به ازا و نتیجه ی هر دو سیاست چیزی جز فقر و فلاکت توده ها نبوده است و نخواهد بود نیز!
فلان فعال عزیز کارگری که از فرار سرمایه نگران است و دلش برای تزریق سرمایه به مراکز تولیدی غش می رود و بر این توهم است که حذف یارانه ی نقدی مردم و اختصاص آن به کارخانه رونقی در زنده گی و معاش او ایجاد خواهد کرد علاوه بر این که با طناب پوسیده ی روحانی و وزیر کار امنیتی اش به چاه می رود، از تیره روزی های کارگران سرمایه زده ی بنگلادشی و فیلیپینی و اندونزیایی و ویتنامی بی خبر است!
البته آقای دکتر ابراهیم یزدی در ایفای رسالت خطیر خود دایر بر خدمت به دولتِ سرمایه ی تدبیر و امید حق دارد که از جای گرم ویلای زعفرانیه ی خود مردم فرودست را به انصراف از گرفتن چندر غاز یارانه فرا بخواند!
باری به جز این دو عرصه ی اساسی از سیاست و اقتصاد واقعیت این است که در سایر زمینه ها نیز روحانی بر همان صراط راست احمدی نژاد می کوبد. در ادامه ی این یادداشت به چند مورد اشاره خواهم کرد.

سوم . خصوصی سازی ؛ شکی نیست که جناح " چپ" بورژوازی (دولت های سوسیال دموکراتِ موسوم به رفاه) در متن رقابت با دست آوردهایِ اقتصادیِ سوسیالیسمِ اردوگاهی و زیر فشار جنبش کارگری امتیازات مفیدی به مردم تهی دست داده اند. امتیازاتی که در چند سال اخیر یکی پس از دیگری پس گرفته می شود. از این وضع که بگذریم می توان گفت در کشورهای فرعی سرمایه داری به یک مفهوم وقتی دولت ، دولت بورژوازی است دیگر فرق چندانی نمی کند که خدمات اجتماعی وعمومی دولتی باشد یا خصوصی.تفاوت زمانی برای مردم زحمت کش معتبر است که دولت سرمایه بخشی از ارزش اضافه را به شکل یارانه (سوبسید) به خدمات اجتماعی اختصاص دهد. به همین ساده گی. در ایران اما خصوصی سازی و حذف یارانه ها نیز واقعا محشر بوده است. در یک نمونه ی مشهور فقط 51 درصد از سهام مخابرات به شرکت تعاونی مبین ( وابسته به سپاه) واگذار شده است. به مبلغ شش میلیارد ناقابل! آقایان سال هاست که به توصیه ی جناب غنی نژاد و اصرار مهندس عباس عبدی صف بسته اند تا صنعت نفت را نیز به ثمن بخس خصوصی کنند! این نوع خصوصی سازی که به واقع گونه یی خودی سازی است به مراتب از خصوصی سازی های نئولیبرالی – مثلا در اروپا- مخرب تر بوده است. از این ها گذشته واقعیت این است که سران دو جناح (اصلاح طلب و اصول گرا) از کنار این خصوصی سازی ها ی بی بدیل گنج قارون انباشته اند. کافی است که به خانه های محقر چند میلیاردی و اتوموبیل های پورشه و مازراتی این بورژوازی "محترم و مشروع" بنگرید. درمتن خصوصی سازی های وطنی چون بر خلاف منطق سرمایه رقابتی در کار نیست طرف اموال دولتی را مانند حراج شب عید زمین می زند! به این "انتقاد" جنتلمن مآبانه ی مهندس بیژن نامدار زنگنه (وزیر دائمی نفت) از خصوصی سازی در دولت "عدالت محور" احمدی نژاد توجه کنید:
" در بخش خصوصی نه آزاد سازی اتفاق افتاد که بگوئیم بخش خصوصی با آزاد سازی اقتصادی شروع می کند.... خصوصی سازی تبدیل به یک دولتی سازی جدید شده. سپاه می رود و شرکت ها را می خرد. شنیدم سپاه اخیرا دنبال این است که یک مشاور بخش خصوصی بخرد." ( روزنامه ی سرمایه، سه شنبه 5 خرداد 1388؛ ص:5)
در واقع و چنان که از فرمایشات جناب زنگنه پیداست دعوا بر سر چه گونه گی حراج اموال عمومی است. آن یکی می خواست به سود سپاه و نهادهای امنیتی از اموال مردم سلب مالکیت کند و این یکی می خواهد بریزد تو حساب مولتی میلیاردرهای فکلی اتاق بازرگانی. البته در سرمایه گذاری های کلان این دعوا چندان ملموس نیست. کما این که دیدیم روحانی در همان نخستین روزهای ریاست جمهوری خود و زمانی که به خدمت فرماندهان ارشد سپاه رسید به وضوح از ایشان خواست که در طرح های بزرگ اقتصادی به یاری دولت بشتابند. از این تحلیل ها که بگذریم آمار رسمی نشان می دهد که از سال 1370 تا 1390 ارزش اسمی ثروت انتقال یافته به بخش خصوصی نزدیک به 1000 تریلیون ریال بوده است. در بودجه ی مصوب دولت روحانی و مجلس (1393) فقط در یک قلم 14 شرکت عظیم دولتی به بخش خصوصی واگذار شده است. کم ترین مفهوم این قانون یعنی سرقت 150 هزار میلیارد ریال از اموال عمومی توسط سرمایه داران عزیز!

چهارم . فساد مالی ؛ ظرف چند سال گذشته و به اعتبار رشد و آگاهی افکار عمومی از یک سو و حاد شدن رقابت های جناحی پرده های بسیاری افتاد و مردم " خود به چشم خویشتن" دیدند که "درون پرده چه فتنه " ها رفته است. دستِ کم از مناظرات انتخاباتی به این سو و متعاقب افشاگری های احمدی نژاد همه ازعمق فسادی کم مانند مطلع شده اند که یک پای آن دوستان خود آن "برادر" بوده اند. ساده لوحی است اگر کسی این فسادها را به دولت احمدی نژاد محدود کند. مساله البته ساختاری است و با آمدن و رفتن این و آن دولت تغییر نمی کند. نام آقایان فاضل خداد و رفیق دوست برای حافظه ی تاریخی مردم ایران بیگانه نیست. آن دو در دولت سردار دست به جیب مردم بردند. نام شهرام جزایری هنوز در روزنانه هایی که مردم به سبزی فروشان می دهند دیده می شود. بذل و بخشش این آقا به نماینده گان اصلاح طلب مجلس ششم اظهر من الشمس است. اسامی آقایان بابک زنجانی و امیر منصور آریا- نمادهای فساد مالی در دوران دولت "پاک دست" احمدی نژاد- یک سور روی دست آلکاپون زده است.هر یک از این افراد نماد یک برهه از قدرت دولتی بوده اند. حیف و میل ها هم همه ماشالله کم و بیش چهارده پانزده صفر دارد. چندان که آدمی از جنس من که همواره در شمردن ارقام درشت اسکناس سیاه بخت بوده است حتا قادر به خواندن این ارقام نیست.
احمدی نژاد با شعار افشای این مفسدان اقتصادی به میدان آمد و در عمل نشان داد که دستش در جیب همان مفسدان بوده است. اواخر سال 91 بود که وی از ارسال اسامی این رانت خواران و بدهکاران به قوه ی قضاییه سخن گفت و حالا معاون اول روحانی همان حرف ها را تکرار می کند. در شرایطی که یک فرد معمولی برای گرفتن وام دو سه میلیون تومانی باید از هفت خوان رستم بگذرد، به گزارش روابط عمومی بانک مرکزی (30 دی 1392) کل تسهیلات جاری و غیرجاری5233 هزار میلیارد ریال بوده است. از این مبلغ 80 درصد از معوقات بانکی فقط به 30 نفر اختصاص یافته است واز این میان بدهی 61 نفر بیش از 1000 میلیارد ریال بوده است. این سرمایه داران" ارجمند" این پول های ناقابل را قرض گرفته اند تا در کارخانه و تولید ایجاد اشتغال کنند (قابل توجه آن فعال کارگری عزیز) اما ناگهان و اشتباها از دوبی و لارناکا و ونکوور و تورنتو و میلان و ویلا و زمین و بازار سیاه ارز سر در آورده اند! اگر این افراد خود از صاحبان قدرت نباشند – که انشالله گربه است- آن گاه هر آدم بهره مند از دو دانگ هوش متوسط حق دارد که بپرسد برای نظامی با این اقتدار زدن تو سر این افراد و اعاده ی پول و اموال مردم با کدام دشواری مواجه است؟

پنجم . دستمزد کارگران ؛ همین جا بگویم که من اعتقاد زیادی به اصل قرار دادنِ توهم و ناآگاهی توده های کار و زحمت در ارزیابی از مبارزه ی طبقاتی ندارم و بیش از آن که رای مردم زحمت کش به روحانی را ناشی از ناآگاهی آنان بدانم گمان می زنم که به دلیل فقدان آلترناتیو چپ و مترقی از یک سو و به سبب غیردموکراتیک بودن انتخابات از سوی دیگر همیشه امثال احمدی نژاد و روحانی می توانند در همین حد آرای مردم را به خود اختصاص بدهند. بالاخره کارگری که دستمزدش کفاف یک ماه اجاره خونه را در تهران نمی دهد نیازی ندارد از طریق فلان روزنامه نگار بشنود که "دستمزدت سه تا چهار برابر زیر خط فقر است." به همین شیوه می خواهم استدلال کنم که سه وعده ی روحانی به کارگران مبنی بر افزایش دستمزد بر اساس نرخ تورم به " توهم " کارگران دامن نزده است که حالا بخواهیم با نامه نگاری به وزیر و وکیل وعده های انتخاباتی آنان را یاد آوری کنیم. رفتار دماگوژیک روحانی و وعده های کلنگی در انتخابات ایران پرسابقه است. فقط می خواهم اضافه کنم که روحانی در تبعیت کامل از منافع بورژوازی ایران در مورد دستمزد کارگران همان مسیر احمدی نژاد را پیموده است. با این تفاوت که اولی آمار را مغلوب می کرد و با قلب ارقام دستمزد را منجمد می ساخت اما این یکی راست راست تو چشم کارگران زل می زند و می گوید "ده بیست در صد زیر نرخ تورم. همینه که هست زورت می رسه برو بگیر!" این جا دیگر مصاف دو اردوی کار و سرمایه است و گره کور با نامه نویسی باز نمی شود!

ششم . از سیب زمینی تا سبد کالا ؛ همه ی ما کم و بیش در متن تعرضات دوستان جنبش سبز به دولت احمدی نژاد این شعار را به یاد می آوریم : " دولت سیب زمینی نمی خوایم! نمی خوایم!" آنان همراه با نظریه پردازان نئولیبرال اصطلاح معتبر پوپولیسم را به حساب دماگوژیسم احمدی نژاد می ریختند و برای تحقیر رقیب سیاسی رای مردم فرو دست را به سخره می گرفتند: "هر چی جواد مواده با احمدی نژاده." آنان دولت را به صدقه دادن متهم می کردند. به این که مردم زحمت کش را دنبال ماشین خود می کشد و تراول های 50 هزار تومانی پخش می کند. این ها بخشی از انتقادات اصلاح طلبان به احمدی نژاد بود. حالا اما همان سیاست ها به شکلی دیگر جلوه کرده است. رفاه و کار و مسکن و بهداشت و درمان و تغذیه جای خود را به سبد کالا داده است. آن هم در شنیع ترین شکلِ ممکن توزیع! و جالب این که صدای معترضان دی روز در نمی آید. سهل است با انواع شگردها در صدد توجیه عملکرد سیاه دولت هستند. مساله به ساده گی این است: اساسا معاش مردم زحمت کش همیشه ابزاری برای رقابت های جناحی و سیاسی بوده است. اصلاح طلبان دولت رفسنجانی را به بی توجهی نسبت به معاش مردم متهم می کردند و چون خود به قدرت رسیدند سراغ پوپر و فوکویاما رفتند و دخل زحمتکشان را در آوردند. احمدی نژاد با شعار عدالت اقتصادی آمد و بیش از چهل میلیون مردم کارگر را به زیر خط فقر کشید. جماعت اعتدال و تدبیر با نقد همین فقر و فلاکت تشریف فرما شدند و حالا بر همان سیاق می روند. شصت هفتاد در صد می گذارند رو بهای انرژی و دست مزد را 25 درصد بالا می برند. درواقع نان و آزادی مردم شده ابزاری برای گرو کشی های جناحی!
من البته در مورد بس آمد تعرض به آزادی های فردی و اجتماعی، نقض ابتدایی ترین موازین حقوق شهروندی در کوچه و خیابان، فشار روز افزون بر جوانان به بهانه های مختلف از جمله پوشش و موسیقی و کذا، سانسور مطبوعات و کتاب، تهدید فعالان کارگری، یورش به زندانیان، اعدام و..... افزایش بس آمد این ها سکوت می کنم و قضاوت را به مردمی وا می نهم که به صورت کنکرت گرفتار استبداد و فقر هستند و همه روزه با این "دست آوردها" دست به گریبانند.
در این میان البته یک نکته بسیار جالب است. برخی- از جمله اصلاح طلبان و ملی مذهبی ها و طیف های مختلف شبه اپوزیسیون و غیره- برای ماست مالی کردن همه ی تعرض ها و تطاول های دولت تدبیر و امید به یک کشف جدید نائل آمده اند."کار، کارِ راست افراطی است!" در واقع اسم رمز "راست افراطی" مفری است برای تبرئه ی دولت روحانی از همه ی فجایعی که بر مردم زحمت کش می رود. ما با این ادبیات فرافکنانه آشنائیم. زمان حاکمیت اصلاح طلبان بر دولت و مجلس و شورای شهر تهران روز روشن نویسنده و شاعر را دستگیر می کردند و دو سه روز بعد جسد درهم شکسته اش را به بیابان های ورامین پرتاب می انداختند آن گاه می گفتند "عناصر خود سر". بالاخره ما نفهمیدیم که دولت کجای این ماجراها ایستاده است و چه گونه می شود که رئیس قوه ی مجریه حرف های نسبتا خوب خوب در خصوص آزادی های فردی می زند اما فی المثل در نمایشگاه کتاب گریبان دختر بچه ها را به خاطر چهار تا تار مو می درند! نباید اجازه داد با تحلیل های سطحی و گرفتن تمام انگشت های اتهام به سوی "راست افراطی" دولت را غیر مسوول جلوه دهند و از اقدامات ضددموکراتیک تبرئه کنند. در مقابل این ترفند باید ایستاد.

بعد از تحریر!

اگر در این موارد اتفاق نظر دارید حالا می توانیم دست در دست هم چپقی چاق کنیم و از چه باید کرد حرف بزنیم!
8 مه 2014/ 18 اردی بهشت 1393
تهران.


Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


سازمان یابی کارگری

14 . حزب کارگری

در آمد . 1

این سلسله مقالات را با مکثی پیرامون آخرین "دسته گل" دولت اتاق بازرگانی و بخش خصوصی و نماینده ی صنایع ورشکسته به پایان می بریم.چنان که دانسته است و چندان که انتظار می رفت سرانجام شورای کارمزدی دستمزد کارگران را برای سال جاری 25 درصد"افزایش" داد تا پازل دیگری از فروپاشی واقعی معاش مردم کارگر و زحمت کش شکل بگیرد. در مورد مهم ترین زاویه ی مساله ی دستمزد ما پیش از این نوشته ایم ( از جمله مقالات "نظام دسپوتیک دستمزد" ، "دستمزد به شیوه ی ایلغاری" و" نقدینه گی تورم دستمزد") و مکرر نمی کنیم. این جا فقط به اجمال می خواهم بگویم که رقم اعلام شده (609 هزار تومان) در واقع نوعی اعلام جنگ رسمی و تمام عیار بورژوازی ایران علیه طبقه ی کارگر است. جنگی که اگرچه از چند دهه پیش آغاز شده اما با عروج دولت دست راستی و نئولیبرال روحانی وارد عرصه ی جدیدی شده است. نگفته پیداست که طبقه ی کارگر ایران در حال حاضر و تا یک افق قابل پیش بینی و با پتانسیل فعلی خود قادر به مقابله ی موثر و شکننده با این تعرض نیست. به یک مفهوم بورژوازی ایران و نیروهای امنیتی گرد آمده در وزارت کار و تشکل های اسلامی کار برای ثبت این شکست جدید به طبقه ی کارگر ایران همه ی اوضاع را به دقت ارزیابی کرده اند. این 25 درصد نتیجه ی همین برآورد از توان کنونی ِمبارزاتی جنبش کارگری است. واضح است که اگر کارگران ایران از تشکل های وسیع توده یی برخوردار بودند هرگز این چنین از جانب بورژوازی مورد تعرض قرار نمی گرفتند. به این ترتیب پاسخ چه باید کرد در برابر تعرض جدید به اردوی کار به همین ساده گی قابل دریافت است. ایجاد تشکل های مستقل کارگری در هر شکل ممکن از علنی و مخفی و غیره. آنان که در جریان عروج جنبش سبز آب از دهان شان سرازیر شد و تشکل مستقل را به ساخت و ساز انواع امواج کذایی فروختند به اندازه ی کافی با جنبش کارگری بیگانه شده اند. در واقع همین فقدان تشکل های وسیع توده یی و اتمیزه شدن طبقه ی کارگر است که به آقای روحانیِ حقوق دان هم فهمانده که طرف مقابلش فعلا قادر به تعرض نیست در نتیجه به راحتی زده زیر قول های آبکی انتخاباتی افزایش دستمزد بر اساس نرخ تورم! این همه ی واقعیت مندرج در تقابل دو اردوی کار – سرمایه است. به این ترتیب آنان که با نیت خیر به روحانی، ربیعی نامه می نویسند باید بدانند که ماجرا چیز دیگری است. روحانی با هوش تر از آنی است که وعده ی انتخاباتی اش را فراموش کرده باشد.این نکته را هم نباید از یاد برد که توقع از روحانی مفهوم دیگرش توهم و یا امید به بورژوازی صنعتی نیز هست.

در آمد . 2

در جریان شکل بندی این سلسله مقالات همه ی تلاش نگارنده- با تمام تحدیدها و توان محدود- بر این پایه نضج گرفت که سازمان یابی کارگری را در متن ضرورت ایجاد حزب سیاسی کارگران ارزیابی کند. ما از این حزب به عنوان ستادی برای رزمنده گی طبقه ی کارگر انقلابی یاد کردیم. در این مجموعه به بحث مهم آگاهی طبقاتی تا حد ممکن پرداخته شد. مباحث بسیار متنوعی پیش آمد که هر کدام دست مایه ی ده ها کتاب و مقاله است. از بلشویسم با شور و شوق و استدلال دفاع شد. کسانی ممکن است حزب لنینی را بر نتابند؛ کسان دیگری ممکن است هر گونه حزبی را بر نتابند و... همه ی این ها می تواند یک انتخاب سیاسی تلقی شود و در صورت کاربست ماهیت ضدکاپیتالیستی در چارچوب مبارزه ی طبقاتی کارگران قرار گیرد. در این مجموعه قصد ما به هیچ وجه پلمیک با اینان نبود.بر خلاف پندار خام کسانی که به بهانه ی نقد "هیستری چپ رادیکال" بی اختیار و البته خجولانه در کنار اشباح "رفرمیسم جدید" صف می کشند،جاده ی سوسیالیسم معاصر آن قدر تنگ و باریک نیست که مخالفان حزب لنینی را نپذیرد. اساسا نگارنده بی توجه به این دسته کش مکش های افراد و اقوام رو به انقراضِ متوهم به "بورژوازی خصوصی رو به موت و صنعتی" راه خود دنبال می کند. در ابتدای بخش پایانی این مجموعه بار دیگر به این آموزه ی استادمان کارل مارکس ( به نقل از پیشگفتار نشر اول کاپیتال، لندن، 25 ژوئیه 1867) استناد می کنم که " من از هر نظر مبتنی بر نقد علمی استقبال می کنم. در مورد تعصب های موسوم به عقیده ی عمومی که هرگز برایشان امتیازی قائل نشده ام، اکنون نیز، چون همیشه شعار من سخن آن فلورانسی کبیر است که گفت : راه خود گیر و برو ؛ مردمان را بگذار تا هر آن چه می خواهند بگویند." مترجم فارسی کاپیتال- که به نظر نگارنده در قیاس با سایر ترجمه ها،شایسته ترین ترجمان را به دست داده است- در ذیل نوشتی روشنگرانه یاد آور شده "اینها عین کلمات دانته شاعر ایتالیایی اهل فلورانس نیست و مارکس آن ها را به تناسب حال تغییر داده است."(کارل مارکس،سرمایه جلد اول ، مترجم جمشید هادیان، انتشارات نسیم. 1386:6) بگذاریم و بگذریم. در پایان این سلسله مقالات که به دلایلی نیمه تمام ماند به شعری از نیمای نازنین تکیه می زنم که به شکل شگفت ناکی به عبارت مارکس مانسته است.
و به ره نی زن
که دائم می نوازد نی
درین دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش


حزب کارگری بخشی از طبقه ی کارگر

در سوسیالیسم علمی مارکس و انگلس جای زیادی برای اراده گرایی و دخالت گری غیر طبقاتی باز نشده است. واضح است که کارگران آگاه و سوسیالیست در هر شرایطی باید در امور سیاسی جامعه دخالت کنند اما این دخالت گری به مفهوم نقش اراده و اختیار در تغییرات اجتماعی نیست. در "هژدهم برومر" مارکس نوشته بود : "انسان ها خود سازنده گان تاریخ خویش اند ، ولی نه طبق دل خواه خود و اوضاع و احوالی که انتخاب کرده اند ، بل که در اوضاع و احوال موجودی که از گذشته به ارث رسیده و مستقیماً با آن رو به رو هستند." ( هژدهم برومر،ترجمان پورهرمزان،ص:7) واضح است که مارکس – برخلاف فیلسوفان گذشته – توان انسان را نه در قالب ایده و نظریه بل که در چارچوب شرایط مشخص تکامل تاریخی و شیوه ی تولید اجتماعی ارزیابی می کرد.مارکس در نقد ایده ئولوژی و فلسفه ی آلمانی چنین نوشت:" ساختار اجتماعی و دولت پیوسته از فرایند زیست افراد معینی به حوزه ی پیدایش می رسد. ولی افراد نه به گونه یی که در نظر خودشان یا در خیال مردم دیگر جلوه گر می شوند ، بل که آن گونه که واقعاً هستند؛ یعنی همان طور که عمل می کنند ، زنده گی مادی خود را به تولید می رسانند و در چارچوب پیش زمینه ها و شرایط مادی معینی مشغول اند که مستقل از اراده ی آن هاست."
اگرچه مارکس تصویر روشن و منسجمی از حزب سیاسیِ طبقه ی کارگر به دست نداده است، اما با این همه میتوان از میان کل آموزههای مارکس – و به ویژه دو اثر ایده ئولوژی آلمانی و فقر فلسفه – به این نتیجه ی بی تخفیف دست یافت که از نظر مارکس حزب کارگری به عنوان جز یا بخشی1 از طبقه ی کارگر و در جای گاه لایه های آگاه و بخش های پیشرو طبقه وارد صحنه ی مبارزه ی سیاسی می شود. وظیفهی چنین حزبی (عناصر سازمان یافته و آگاه طبقه) انتقال مباحث پیچیده و فلسفی سوسیالیستی به درون طبقه نیست. به عبارت دیگر حزب کارگری وظیفه ندارد کارگران را در متن نقد علمیِ انگلس به دورینگ بگذارد، بل که موظف است به عنوان یک سازمان پیشرو در راستای تلاش برای تبدیل طبقه ی در خود به طبقه ی برای خود، به انکشاف مبارزه ی طبقاتی کومک کند. به عبارت دیگر وظیفه ی استراتژیک چنین حزبی تلاش برای بستر سازی های لازم به منظور پرش پرولتاریا به سوی کسب قدرت سیاسی است. مضاف به این که سازمان دهی طبقه برای حضور مستقیم در میدان مبارزه ی طبقاتی نیز از وظایف مبرم حزب است.با چنین فرضیه و بر مبنای این تحلیل است که نگارنده حزب را ستاد رزمنده گی طبقه ی کارگر می داند و بر این باور است که از هر منظر و با هر پیشینه یی که به امر خطیر تشکیل حزب نگریسته شود، مهم ترین مساله یعنی تمهیدات لازم برای کسب قدرت سیاسی از سوی طبقه امری بی چون و چرا است.واضح است که این تحلیل از حزب سیاسی کارگران مبتنی بر رد و نفی تمام آموزه هایی است که تغییرات بنیادین و رادیکال را بدون کسب قدرت سیاسی ممکن می دانند و در همان نخستین گام به رفرمیسم و پارلمانتاریسم و در نهایت نیز به چاله ی سوسیال دموکراسی می غلتند.آموزه ی قطعی هر حزب سیاسی کارگری نیز بر مبنای این تز صریح آب بندی شده است که، تحقق سوسیالیسم در گرو به میدان آمدن طبقه ی کارگر است. در غیر این صورت حزبِ منتزع از طبقه و متشکل از تعدادی روشنفکر بورژوایِ پشتِ پازده به منافع طبقاتی خود، ناگزیر است به طور مستقیم و از موضع جانشین طبقه ی کارگر با بورژوازی دست به گریبان شود و حتا در صورت پیروزی به دلیل فقدان حضور کارگران در قدرت عملاً سوسیالیسم و لغو مالکیت خصوصی بر تولید را به حد سرمایه داری دولتی و چند ملی سازی تنزل دهد. تجربه ی انقلاب اکتبر به وضوح نشان می دهد که شوراهای کارگری آن زمان توانستند از یوغ برده گی بورژوازی روس رها شوند که در ستاد حزب سیاسی خود به ارکان قدرت حمله بردند. در واقع تجربه ی انقلاب اکتبر نماد و فاکت دقیق تلفیق و آمیزش طبقاتی حزب و طبقه ی کارگر است.استراتژی سیاسی بلشویک ها مبتنی بر "همه ی قدرت به شوراها" برخاسته از درک مارکسیستی لنین و سایر رهبران بلشویک از ارتباط تنگاتنگ حزب و طبقه بود. بی هوده نیست که کم تر از 5 ماه بلشویک ها بلشویک شدند و از 13 درصد(ژوئن 1917)نماینده گان شوراها به 60 درصد(در اکتبر) رسیدند. در واقع بدون چنان ساز وکاری پیروزی انقلاب روسیه ممکن نبود.
حزب کارگری به عنوان بخشی از طبقهی کارگر (پیشرو) با حضور روشنفکران بورژوا و خرده بورژوای سوسیالیست بریده از طبقه ی خود می تواند وظیفه ی سازمان یابی طبقه را به عهده بگیرد. چنین تبیینی از حزب سیاسی کارگران کم ترین تباین و تخالفی با امر خود سازمان یابی کارگری ندارد اما با موکول کردن امر کسب قدرت سیاسی به روز موعود (امر جریانات موسوم به "کمونیسم شورایی") از بیخ و بن مخالف است. این همان حلقه ی اصلی است که در ارزیابی از "چه باید کرد" لنین مغفول مانده است.چنین حزبی در متن جنبش عینی و مادی و موجود و فراگیر و سوسیالیستی طبقه ی کارگر رزمنده شکل می بندد و کم ترین ربطی به احزاب تئوریک – پلمیک ندارد. تئوری چنان که در مبحث آگاهی از نظر مارکس نیز گفتیم؛ از شرایطی عینی و مادی جنبش ها و انقلابات اجتماعی برمی خیزد. جنبشهای اجتماعی بر اساس هدف و ماهیت طبقاتی خود به میراث فکری جوامع دست میبرند و تئوریهای مناسب وضع و حال خود را بر میگزینند و از طریق همین تئوریها و در جریان مبارزه دست به تغییر جوامع میزنند. اگر بپذیریم که لایه های پیشرو طبقه با سایر اقشار درون طبقهی کارگر ارتباط دارند – یا باید ارتباط داشته باشند - اگر بپذیریم که هیچ انفکاکی میان روشنفکران سوسیالیست با مبارزه ی روزانه و جاری کارگران وجود ندارد،پس طرح موضوع انتقال آگاهی طبقاتی توسط یک عده روشن فکر بورژوا و خرده بورژوا از بیرون به درون بلاوجه خواهد شد.چه را که وظیفه ی مبرم و اصلی روشنفکر سوسیالیست در همه حال کومک به انکشاف مبارزه ی طبقاتی است.در چنین چارچوبی است که می توان گفت و پذیرفت که دفاع رادیکال از منافع کارگران درهم شکننده ی مرزی است که جماعتی می کوشند میان روشنفکر سوسیالیست و کارگر مبارز بکشند و پرولتاریا را از متحدان خود دور کنند. رابطهی تنگاتنگ کارگران پیشرو با سایر کارگران ارتباطی پویا و متعامل است. همین رابطه می تواند میان روشنفکر سوسیالیست و کارگران با تجربه و مبارز و عمل گرا و سازمانده موجود باشد. به یک مفهوم کارگران رزمنده می توانند از طریق همین ارتباطات سازمانی امر مبارزه ی طبقاتی خود را تا نیل به پیروزی پیش برند.قصد من توجیه نظریه ی کائوتسکی نیست.هر چند در انتخاب میان بزرگانی همچون کائوتسکی و ریز نقشانی مانند ژیژک و پوستون همواره و از همه سو جانب ارتدوکس ها و کلاسیک ها را گرفته ام. به این ترتیب شخصا گمان می زنم آنجا که کائوتسکی میگوید: «حامل علم نیز پرولتاریا نیست، بلکه روشن فکران بورژوایی هستند» به واقع درمییابد، از زمانی که این روشن فکران بورژوا وارد سازمان طبقه میشوند (حزب کارگری) دیگر اطلاق عنوان پیش گفته به ایشان، بیمعناست. در واقع مساله ی تعیین کننده در این جا، همان منافع طبقاتی ست که گروهی روشن فکر را جلب طبقه ی کارگر کرده و پای گاه، خاست گاه و موقعیت سابق آنان را به نفع وضع جدیدشان کاملاً تغییر داده است. نام بردن از این عده تحت عنوان یک عده روشن فکر بورژوا ظلم بزرگی ست که اگر کسی برای تعریف مارکس، انگلس، لنین، لوکزامبورگ، تروتسکی و... به کار گیرد، در حق ایشان وارد کرده است.
باری برای درک موقعیت لنین در "چه باید کرد" به این جمعبندی منطقی و قابل قبول ارنست مندل فرود میآیم که: «تروتسکی هم درست مانند منشویک ها و رزالوکزامبورگ، با لنین برخوردی ناعادلانه داشت. زیرا تزهای "چه باید کرد" را از زمینهی تاریخی مشخص و محدودشان جدا میکرد و به آنها جنبه یی عام و جهان شمول می داد که اصولاً مورد نظر لنین نبود. قصد لنین از نوشتن این اثر این بود که وظایف اساسی یک حزب غیر علنی را در تدارک یک جنبش توده یی وسیع و گسترده ی مستقل کارگری مطرح سازد. "چه باید کرد" هدفی جز این نداشت. لنین به هیچ وجه قصد نداشت که نظریه یی عام درباره ی مناسبات حزب ـ طبقه ارائه دهد. یا این که طبقه می بایستی تابع حزب باشد. لنین در همین "چه باید کرد" جملات زیر را که میتوانست از قلم رزالوکزامبورگ یا تروتسکی نیز ترواش کند، نوشته است: «سازمان انقلابیون حرفه یی تنها در ارتباط با طبقه ی واقعاً انقلابی معنا دارد که به طور خودانگیخته درگیر مبارزه می گردد...» (پیشین)
خلاصه کنم. منتقدان "چه باید کرد" لنین، موقع ویژه ی او را به هنگام تدوین این تزها به درست درک نمی کنند. شاید اگر در زمان لنین نیز کارگران مانند امروز به انواع و اقسام وسایل ارتباطی و تکنیکی به منظور مطلع شدن از اوضاع و احوال زمانه دست رسی داشتند، این همه تاکید بر نقش روشن فکران بورژوای تحصیل کرده لازم نبود. شاید اگر روستای لنین و تروتسکی برق داشت و هر کدام از کارگران پتروگراد مانند خیلی از کارگران پیشروی معاصر ما یک لپ تاپ داشت و به راحتی از سد سانسور و فیلترینگ می پرید، گرانیگاهی کردن اعتبار روشن فکران بورژوا بلاوجه میشد. شاید اگر کارگران روسی با یک فشار دکمه میتوانستند دهها شبکه ی تلویزیونی را ببینند، به آن همه اصرار بر شخصیت موثر روشن فکران نیازی نبود. در مقابل تمام این پیش رفت های تکنیکی که امکانات آگاهی طبقه ی کارگر را ارتقا میدهد، این مهم نیز قابل توجه است که بورژوازی از طریق امکاناتی به مراتب بیش تر و گسترده تر و تبلیغاتی بسیار سرسام آور(آگاهی واژگونه) کماکان مشغول حاکم کردن ایده ئولوژی خود بر جامعه و دفاع از منافعی است که در کسب سود بیش تر توجیه میشود. به عبارت دیگر اگر کارگران به تکنولوژی مجهز شده اند و می توانند به راحتی از ای میل استفاده کنند و به ساده گی آخرین مقالات و بحث های سیاسی را بخوانند و تحلیل کنند واقعیت این است که بورژوازی نیز به انواع و اقسام وسایلی مجهز شده است که می تواند ضمن شنود مکالمه ی فلان فعال سازمان یاب و استفاده از کم ترین اشتباه الکترونیکی و دست رسی به مفاد هر مکاتبه یی راه سرکوب را هموار کند. به عبارت دیگر اگر تمام امکانات جمع شده در تکنولوژی موسوم به "سیلیوود" (سیلیکون+ هالیوود) به استخدام تحمیق و سرکوبِ بورژوازی در آید – که فی الحال در آمده است- باز هم بر خلاف پندار مولتی تود نویسان این پرولتاریای متشکل و متحزب است که در مناسبات کار – سرمایه قادر به زدن حرف آخر است. و این روند مبارزه ی طبقاتی است که ضرورت متشکل شدن را به پرولتاریا تحمیل می کند.

پینوشت :

واژهی لاتین part به معنای حزب، مفهوم "جز" را نیز نماینده گی می کند. در مانیفست، حزب کمونیست، به عنوان جز یا بخشی از طبقه ی کارگر معرفی می شود. در واقع مارکس و انگلس هیچ گاه مدعی نبودند که نظریه یی علمی را کشف و طراحی کردهاند که می تواند به سوسیالیسم منجر شود. آنان به درست بر این باور بودند که در متن زنده گی اجتماعی انسان ها، جنبشی وجود دارد و مبارزه یی در جریان است که باید آن را تا تحقق سوسیالیسم بسط داد.


Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


از کرونبرگ تا اشتون، غوغا بر سر چیست؟


قیل و قالی که در خصوص ملاقات کاترین اشتون با یک فعال حقوق بشر و مادر زنده یاد ستار بهشتی راه افتاده و از قرار به منازعه یی جدید در میان جناح های حکومتی انجامیده از چند منظر قابل تامل است. من در این مجال خواهم کوشید به اجمال نکاتی را مطرح کنم .
یکم . چنان که دانسته است در اواسط ماه سپتامبر سال گذشته (2013) یک هیات پارلمانی از اتحادیه ی اروپا به ایران آمد. ریاست آن هیات با خانم تاریا کرونبرگ بود. خانم کرونبرگ رییس هیات پارلمانی اتحادیه ی اروپا، در واقع رییس کمیته ی روابط با ایران در پارلمان اروپا هستند. ایشان و هیات همراه دراین سفر با مقامات ارشد ایران از جمله علی لاریجانی ملاقات کردند اما موضوع مناقشه بر انگیز به دیدار کرونبرگ با نسرین ستوده و جعفر پناهی (13 دسامبر) باز می گردد.ایشان دراین دیدار ضمن تبادل نظر پیرامون حقوق بشر در ایران جایزه ی مشهور ساخاروف را نیز به خانم ستوده و آقای پناهی اهدا کردند.
دوم . آن سفر و آن دیدار جنجالی به دنبال سفر "سوسیالیست های اروپایی" به ایران انجام شد.البته بر خلاف پندار خام سوسیال دموکرات های وطنی باید گفت که "سوسیالیست های" اروپایی هرگز چپ نبوده اند که حالا با اولاند و فابیوس و زاپاترو و پاپاندرو راست شده باشند. به هر حال هدف و رابطه میان آن دو سفر دراظهار نظر یک نماینده ی ارشد مجلس شورای اسلامی به وضوح پیداست. کاظم جلالی (عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس و رییس کمیته ی روابط پارلمان اروپا و مجلس شورای اسلامی) به خبرگزاری ها گفت : "به دلیل خلئی که ما در پارلمان اروپا داریم این پارلمان جولانگاه سازمان منافقین، ضد انقلاب و اپوزیسیون شده است." جلالی در ادامه به نکته ی مهم دیگری هم اشاره می کند:" این دیدار{ منظور ملاقات هیات اروپایی با ستوده و پناهی است} با موافقت محمد جواد لاریجانی مشاور بین الملل رییس قوه ی قضاییه صورت گرفته است."
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2013/12/131222_l51_panahi_sotoudeh_sakharov_eu.shtml
بعد ازخروج هیات پارلمانی اروپا گرد و خاک هایی در کشور به راه افتاد و رسانه ها و افراد محافظه کار یک دم و همصدا "وا استقلالا" گفتند و از "کاپیتولاسیون" دم زدند و از شکستن "عرف دیپلوماتیک" شعار دادند.آنان به روی مبارک نیاوردند که در آستانه ی انتخابات خرداد 76همین آقای محمد جواد لاریجانی با نیک براون درمورد دولت آینده به مذاکره نشسته بود. این معاملات پنهانی و مفاد نامعلوم آن مغایر"منافع ملی" نیست ولی... به تدریج اما همه چیز آروم شد. خوراکی بود که هوشمندانه به خورد افکار عمومی داده شد. آن روز کفن پوشانی که دی روز در مقابل سفارت اتریش گریبان می دریدند سفارت یونان را نیافتند و همزمان اصلاح طلبان دولتی و "اپوزیسیون" خرسند از "فضای باز" و "دموکراسی اعتدالی" از شنیده شدن "پیام 24 خرداد" آه رضایتی کشیدند وهمه با هم برای تماشای دربی پایتخت جیب های شان را پر از تخمه آفتابگردان کردند.
سوم . کم و بیش پنج ماه از آن ملاقات ها گذشته است. در تهران هیچ کس موهای خرمایی و روسری مشکیِ نیم بند و گوشواره ی مروارید خانم کرونبرگ را به یاد نمی آورد. این ها که سهل است حتا ساخاروف و جایزه اش هم از یاد افکار عمومی رفته است. غم نان و پرت شدن در سبد کالا و انجماد دستمزدها به امثال ساخاروف و واتسلاو هاول و جایزه ی حقوق بشری شان(= ضد کمونیزم روسی) مجال مانوور نمی دهد. از قرار یک بار دیگر حریم حرمت"عرف دیپلوماتیک" به خطر افتاده است. این بار در سفارت اتریش. تکرار کمیک یک سناریو. با این تفاوت که این بار فقط هویت حقیقی افراد تغییر کرده است. به جای خانم کرونبرگ رییس ارشد او یعنی خانم اشتون نشسته است و به جای خانم ستوده معاون او خانم محمدی! همین! معترضان هم تقریبا همان ها هستند. با این تفاوت که چون طرف اصلی ماجرا از مقام بالایی در اروپا و جامعه ی بین المللی برخوردار است به تناسبِ وزن او مقامات بالاتری در حد روسای دو قوه ی قضاییه و مقننه وارد صحنه شده اند. این بار هم با تعابیری از قبیل "کشور در و پیکر دارد"(آیت الله لاریجانی) و "ملاقات دزدانه" دکتر علی لاریجانی) به طرف اروپایی حمله شده و وزرای خارجه و اطلاعات مورد عتاب قرار گرفته اند. اما این ها صورت مساله است.
چهارم . تردیدی نیست که مقامات ارشد اروپایی هرقدر که به زیرآبی های سیاسی و سازمان دهی اپوزیسیون های دست راستی و تمهیدات انقلاب های رنگی در کشورهای استبدادی مانند اکراین و گرجستان و مشابه آشنا باشند با "عرف دیپلوماتیک" نیز آن قدر آشنا هستند که برای ملاقات با چند فعال حقوق بشر منافع کلان اقتصادی و سیاسی خود را به مخاطره نیندازند.ما بارها گفته و نوشته ایم که طرف غربی در صورت مهار پروژه ی هسته یی ایران به سراغ موشک های سپاه و حقوق بشر و سیاست خارجی ایران در عراق و سوریه و لبنان و غیره خواهد رفت. همچنین تاکید کرده ایم که هر گونه توافق پایدار هسته یی تنها در متن یک توافق گسترده ی سیاسی میان ایران و غرب امکان پذیر خواهد بود. به این ترتیب مساله به ساده گی این است که ملاقات های مناقشه انگیز حقوق بشری و ساخاروفی و 8 مارسی بنا بر یک توافق از پیش طراحی شده صورت بسته است و برخی جنجال ها فقط مصرف داخلی دارد. سفارت خانه های یونان و اتریش زیر زمین یک خانه ی تیمی نیست که بتوان در آن جا با "مخالفان" جلسه گذاشت و جایزه رد و بدل کرد. وقتی که یک مقام بلند پایه آن هم در حد کاترین اشتون در سفارت خانه ی اتریش جا خوش کرده بسیار طبیعی و بدیهی است که کلیه ی مناسبت ها و رفت و آمدهای آن جا و اطراف تحت کنترل مقامات امنیتی باشد. با وجود دولتی با ثبات که تمام فعل و انفعالات جامعه را تحت کنترل خود دارد،چنین تصوری که ملاقات های مورد نظر خارج از اراده ی مدیران ارشد سیاسی امنیتی شکل بسته باشد زیادی ساده لوحی است.
پنجم . به نقل از کرونبرگ گفته شد: "نسرین ستوده را روحانی آزاد کرد."
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920928000011
نمی دانم. شاید. ممکن است. اما اگر به راستی چنین است جا دارد اصلاح طلبان به این پرسش جواب دهند که چرا روحانی در موارد متعدد نقض حقوق بشر سکوت می کند و با وجود ژست دفاع از "آزادی رسانه" قادر به جلوگیری از بسته شدن رسانه های خودی نیز نیست؟ اصلاح طلبان مدافع روحانی برای تبرئه ی او همیشه از تفکیک و استقلال قوا و اراده ی برتر- که حامل واقعیاتی ست- سخن می گویند و در برابر تناقض هایی از این دست معمولا خاموش هستند تا به امتیازات روحانی بیفزایند. نگفته پیداست که سوسیالیست های چپ از آزادی تک تک زندانیان سیاسی بی توجه به خط و ربط آنان دفاع می کنند. مساله اما کمی فراتر از این مواضع سیاسی است. به نظر می رسد در شرایط کنونی تحقق هر میزان حقوق شهروندی حتا با معیارهای حداقلی بورژوایی و حقوق بشری بدون طرح و پی گیری این مطالبات از سوی یک جنبش اجتماعی فراگیر و سراسری ممکن نخواهد بود. نه دولت حسن روحانی در موقعیت متزلزل دولت های 57 است و نه غربیان در وضعیت کارتر1978. حتا اگر طرف های غربی نیز تحقق بخشی از منافع سیاسی اقتصادی خود را به نهال حقوق بشر پیوند بزنند باز هم مساله این نیست. مساله این است که شاه زمانی به آزادی زندانیان سیاسی روی کرد که قطار انقلاب ریل های هرگونه رفرم را شکسته بود. خیابان در اشغال مردم و کارخانه در کنترل کارگران بود. بسیار خوب از این بند به بند مهم تر بحث پل می زنم.
ششم . تصویر دیدار حقوق بشری اشتون در سفارت اتریش از سوی یک روزنامه ی محافظه کار به شکل حذف مادر زنده یاد ستار بهشتی منتشر شد. بالای این تصویر،تحلیلی با این تیتر نشسته بود: "دیدار با فتنه گران دخالت در مسائل ایران است." جوان بعدا در توضیح حذف تصویر گوهر عشقی از این نکته سخن گفت که ستار به شکل اتفاقی مرده و در ردیف "اصحاب فتنه" نیست.(نقل به مضمون) بنگرید به تصاویر و توضیح روزنامه:
http://khabaronline.ir/detail/343854/culture/media
این صورت مساله است. اما گیر کار فقط در این نیست که محافظه کاران چه جریانات و کسانی را اصحاب"فتنه" می دانند یا نمی دانند. محافظه کاران خوب می دانند تا زمانی که" فتنه" به دایره ی اصلاح طلبان و بازمانده گان جنبش سبز و تشنه گان موج بنفش مربوط می شود قابل کنترل است. محافظه کاران به راحتی می توانند زیر چتر توطئه ی انقلاب های مخملی، بند و بساط کانون های وابسته به شیرین عبادی و تیم و طبقه اش را تخته کنند. اما و مهم این اما است با مادر ستار بهشتی و طبقه یی که او را به وسط معرکه فرستاده است نمی شود با این ابزارها به تقابل برخاست.
من برای این که بحث ام را مستدل کنم ناگزیر کمی به گذشته باز می گردم!
در اوج خیزش سبز(مهر1388) ما، در متن مقاله یی تحت عنوان" موج سوم بحران، بی کار سازی"
http://www.ofros.com/maghale/gharagozolo_mojesewom.htm
ضمن تحلیل و تعلیل سطوح داخلی و بین المللی بحران اقتصادی و تبعات آن به گزارشی از سایت"الف" احمد توکلی تکیه کردیم. گزارشی تفسیری که تیتر" اعتراض یقه آبی ها جای موج سبز را می گیرد؟!" بر تارک خود داشت.عصاره ی آن گزارش هشدار گونه از این قرار بود که " موج سبز فروکش خواهد کرد اما وای اگر یقه آبی ها وارد شوند."(نقل به مضمون) منظور از یقه آبی ها کارگران بودند که زیر آوار فلاکت ناشی از بحران هر آینه ممکن است دست به تعرضی گسترده بزنند.....
http://fararu.com/fa/news/30384/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF
بله مساله این است! گوهر عشقی از متن طبقه یی می آید که به تعبیر نویسنده ی سایت الف با اعتراض خود از روی نعش سبز و بنفش و سیاه عبور خواهد کرد و دخل سرمایه را در خواهد آورد....این جا دیگر صحبتی از" فتنه" در کار نیست. به همین سبب نیز او حذف می شود! همان طور که ستار حذف شد.
هفتم . می گویند درنتیجه ی ملاقات اشتون با خانم محمدی و مادر رنجدیده گوهرعشقی استقلال کشور به مخاطره افتاده است. ادعای حکیمانه یی است! به گمانم در این جا صحبت از استقلال سیاسی است وگرنه دولتی که بدون واردات کالاهای ریز و درشت یکی دو ماهه تلو تلو می خورد و اساسا به دلیل همین وابسته گی به "نعمات جهان استکباری" است که زیر پای خانم اشتون فرش قرمز پهن کرده است، در هر شکل تابع سیاست های سرمایه ی جهانی است. و کیست که نداند هرگونه اعتلا وعزت سیاسی کشورها و دولت ها در گروی رفاه و آزادی مردم کارگر و زحمت کش است.با دستمزد 600 هزار تومانی کارگران – که فی الجمله آخرین تدبیر ضد کارگری دولت "تدبیر و اعتدال" است- نمی توان از استقلال سخن گفت. در عصر امپریالیسم و در روزگار جهانی سازی های نئولیبرالی اگر بتوان از استقلال سیاسی سخن گفت لاجرم باید پذیرفت آن که مرز این استقلال را درهم می شکند،مشغول ارتقای کمی و کیفی قطر کیف خود است. منظورم از قطر کیف همان صفرهای دوازده رقمی به بالای حساب بانکی است.....

بعد از تحریر

روحانی متعاقب ملاقات با اشتون به عمان رفت.عمان بر خلاف داووس جایی برای دعوت از سرمایه نیست. اساسا عمان کار زیادی به پول و بانک و فروش نفت و مشابه ندارد. نقش عمان و سلطان پرو آمریکایی اش- که حیات سیاسی خود را مدیون شاه ایران است- نقشی در حد و اندازه ی دلالی میان ایران و غرب است. هیچ کس این رسالت سلطان قابوس را انکار نمی کند.ایران البته اکراین نیست اما سوریه هم نیست!

Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


نقدینه گی ، تورم و دستمزد!


تهاجم جدید به اردوی کار

مستقل از این که مساله ی دستمزد با کار و زنده گی کارگران عجین شده است و به همین سبب نیز سال و ماه نمی شناسد، اما به هر شکل از ابتدای بهمن این امر حیاتی به یک مناقشه در اردوی کار- سرمایه تبدیل می شود و بر مبنای مواضع و تحلیل ها صف بندی های سیاسی طبقاتی را نیز مشخص می سازد. تفاوت این کش مکش طبقاتی در سال جاری با سال های پیش ما را به تاملی دقیق تر در این مهم فرا می خواند. چنان که دانسته است دولت " پاک دست وعدالت پرور و مهر گستر" نهم و دهم جای خود را به دولت "تدبیر و امید" داده است. از قرار سیاست های اقتصادی تغییر کرده واقتصاد سیاسی کشور نیز وارد دوران دیگری شده است. ما پیش از این و در چند مقاله سیاست های اقتصادی دولت یازدهم را با اتکا به برنامه های انتخاباتی حسن روحانی و ترکیب کابینه ی او نقد کردیم و نشان دادیم که این دولت کپی نعل به نعل دولت پنجم و ششم است(دولت های رفسنجانی) که آغازگر طرح نئولیبرالی تعدیل ساختاری در اقتصاد ایران بوده و مانند سرباز گوش به فرمان نهادهای سرمایه داری جهانی(برتون وودز) عمل کرده است. ما همچنین نشان دادیم که دولت حسن روحانی به عنوان نماینده ی بخش خصوصی سرمایه و به طور مشخص اتاق بازرگانی رسالت پیش گیری از نزول نرخ سود را به عهده گرفته است و به یک مفهوم نماینده ی صاحبان صنایع ورشکسته و بازار درهم شکسته یی است که به دلیل آثار تخریبی بحران اقتصاد جهانی و تحریم ها و رانت خواری های کلان بر اقتصاد ایران آوار شده است. نشان دادیم کل تقلایی که این دولت تحت عنوان "بهبود فضای کسب و کار" در دستور کار گذاشته است چیزی نیست جز اعاده ی نرخ رو به نزول سود.نشان دادیم که برای تحقق این امر حیاتی که به سرنوشت حاکمیت گره خورده است هر سیاستی توجیه پذیر است و نشان دادیم برای آشتی با سرمایه ی جهانی هر کرنشی ممکن است. سیاه بر سفید نوشتیم که کنترل نقدینه گی و هدایت آن به سوی تولید نام دیگر سیاست هایی است که در غرب به "ریاضت اقتصادی" مشهور شده و در ایران به "جهاد اقتصادی و اقتصاد مقاومتی"! طی شش ماه گذشته دولت روحانی در عرصه ی سیاست خارجی تمام تلاش خود را برای کشیدن ناز سرمایه ی جهانی به عمل آورده است. نگفته پیداست حتا اگر توافق ژنو مو به مو نیز به اجرا در آید با درآمد چهار و نیم میلیارد دلاری آن اقتصاد ورشکسته ی ایران سر و سامانی در حد تسکین نیز نخواهد گرفت! نشان دادیم که نوحه خواندن برای واردات "بنجل چینی" و دفاع از تولید داخلی نام دیگر دفاع خجولانه از "بورژوازی ملی" سقط شده است. و گفتیم که دولت برای "خروج از بحران"(اصطلاح مورد علاقه ی رفسنجانی) باید به مرکز بحران برود. کجا؟ اردوی کار! همان جایی که تنها پتانسیل واقعی تغییر جامعه را در خود ذخیره کرده است. تاکید کردیم که اتکا به سیاست های مانیتاریستی به شیوه ی جدید در دستور کار قرار خواهد گرفت و دولت در نخستین گام به بهانه ی کنترل نقدینه گی و مقابله با تورم به سراغ منجمد کردن دستمزد کارگران خواهد رفت. اینک می خواهیم نشان دهیم که ادعای "افزایش دستمزد مساوی است با افزایش نقدینه گی و به تبع آن افزایش تورم" از اساس ادعایی پوچ و بی بنیاد است که حتا با تحلیل های اقتصاد بورژوایی و بر مبنای محاسبات اقتصاد خوانده های نهادگرا و کینزین نیز نا سازگار است.

خصوصی سازی

همه می دانند که دولت احمدی نژاد آن بخش از طبقه ی بورژوازی ایران را نماینده گی می کرد که در دوران جنگ هشت ساله مشارکت مستقیم داشت و زمانی خود را یافته بود که تمام تلاش و جان بازی اش از سوی یک عده تکنوکرات و بوروکرات کارگزارانی و مشارکتی به یغما رفته بود. عروج دولت احمدی نژاد نتیجه ی محافظه کاری دولت "دموکراتیزاسیون" در مسیر تسریع نئولیبرالیزاسیون اقتصادی بود.روند جدید انباشت سرمایه در سال 1384 به دلیل کندی حرکت خصوصی سازی ها وارد دورانی شد که طی آن می بایست برنامه ی تعدیل ساختاری به ضرب زور و دگنک تسریع شود. واقعیت این است که از سال 1370 که سیاست تعدیل ساختاری شکل گرفته و ظرف مدت 20 سال ارزش اسمی ثروت انتقال یافته از دولت به بخش خصوصی نزدیک به 1000 تریلیون ریال بوده است. و این یعنی یک سیاست تاچریستی ناب.از سوی دیگر آزاد سازی قیمت حامل های انرژی و حذف گازانبری سوبسید نان و شیر و سایر مایحتاج اولیه ی مردم فقط به اعتبار قدرت یک دولت میلیتانت امکان پذیر بود. ساده لوحی است اگر بپذیریم که پرداخت نقدی یارانه ها از آن چه که به "شورش گرسنه گان" در موارد شوک درمانی مشهور شده، پیش گیری کرده است! همه می دانند که چهل و چند هزار تومان یارانه در همان یکی دو ماه اول به واسطه ی افزایش مهار گسیخته ی تورم رنگ باخت. اگر زمانی کارشناسان بنیاد باران تزهای آقای غنی نژاد را با لهجه ی فرید زکریاییِ عباس عبدی کوک می کردند و از سهامی کردن و خصوصی سازی صنعت نفت به سود نخبه گان بوروکرات و فکلی مالیات ده سخن می گفتند در مقابل خصوصی سازی در دولت "عدالت پرور" احمدی نژاد به طور مشخص انتقال ثروت بخش عمومی و دولتی به نهادهای امنیتی و نظامی و بنیادهای مذهبی را هدف گرفت. یک نمونه از این خصوصی سازی در بخش مخابرات انجام شد. صنعت نفت تحت کنترل قرارگاه خاتم الانبیا در آمد و کار به جایی رسید که بیژن نامدار زنگنه که به عنوان مشاور میرحسین موسوی در میدان انتخابات سال 88 هل من مبارز می طلبید در انتقاد از این وضع گفت:" در بخش خصوصی نه آزاد سازی اتفاق افتاد که بگوئیم بخش خصوصی با آزاد سازی اقتصادی شروع می کند...خصوصی سازی تبدیل به یک دولتی سازی جدید شده. سپاه می رود و شرکت ها را می خرد...شنیدم سپاه اخیرا دنبال این است که یک مشاور بخش خصوصی بخرد..."(روزنامه ی سرمایه، سه شنبه 5 خرداد 1388 ص 5). اگر بتوان کامنتی نوشت این خواهد بود که در حال حاضر زنگنه با اتکا به همان سیاست ها و برنامه ها وزیر نفت است و پیشنهادش به شرکت های نفتی از سوی مدیر توتال "سکسی" خوانده شده! دلیل مخالفت نماینده گان طیف پایداری مجلس با زنگنه را نه به سبب غیر شرعی دانستن پیشنهاد داغ سکسی به کمپانی های غارتگر نفتی بل که به واقع در تقابل سرمایه ی خصوصی متکی به اتاق بازرگانی با سرمایه ی میلیتانت باید ردیابی کرد! به این اعتبار در این جا دعوا سر این است که مسیر انباشت از کجا آغاز شود و به کجا ختم گردد و قیل و قال بر سر مسلمانی وعیار ایده ئولوژیک و ایمان طرفین نیست!باری دولت روحانی به تعبیر خود از واگذاری یا "خصوصی سازی واقعی" پشتیبانی می کند و انشالله قصد دارد در آینده صندوق های بازنشسته گی را هم چوب حراج خصوصی بزند. مضاف به این که در لایحه ی بودجه ی سال آینده(1393) نیز به سلامتی از واگذاری 140 شرکت عظیم دولتی به ارزش اسمی 150 هزار میلیارد ریال سخن رفته است!

افزایش نقدینه گی ربطی به کار مزدی ندارد!

ابتدا و تا یادم نرفته است بگویم که در مدت 8 سال زمام داری دولت احمدی نژاد حجم نقدینه گی از 68.500 میلیارد تومان در سال1384 به 576.000 میلیارد تومان در سال 1392 افزایش یافته است. یعنی8.2 برابر شده است. جالب این که در همین مدت حداقل مزد روزانه در بهترین تخمین ها فقط 3.9 برابر شده است. یعنی از چهار هزار و هشتاد و شش تومان در سال 84 به شانزده هزار و دویست و سی هفت تومان در سال 92 رسیده است. تازه باید در نظر داشت که بخش قابل توجهی از کارگران ایران از دریافت همین حداقل دستمزد نیز بی بهره هستند و بخش معتنابه دیگر ده ماه و دوازده ماه و بیش از این ها دستمزد نمی گیرند.در نتیجه این ادعا که افزایش دستمزد به افزایش نقدینه گی می انجامد حتا به اعتبار ارزیابی های رسمی- چنان که گفته شد- نامربوط است. اما سئوال اساسی این جاست که این نقدینه گی که دولت و حاکمیت از آن می نالد و به بهانه ی کنترل آن دستمزدها را منجمد می کند از کجا وارد بازار شده است؟ و حجم غالب آن در دستان مبارک چه کسانی است؟ معروف است که در زمان اعلیحضرت دوم معشوقی از عاشق شیدا پرسیده بود که " من را چند تا یا چه قدر دوست داری؟"(یا چیزی تو این مایه ها!) و بعد از تکه پاره شدن چند خالی بندی، معشوقه با گله و شکایت در آمده بود که"کافی نیست" و کار به شمارش ستاره ها و شن های بیابان کشیده بود و معشوقه رضایت نداده بود تا این که عاشق رند گفته بود" به تعداد شعب بانک صادرات" و داستان به شیوه ی فیلم هندی تمام شده بود. حالا اما موسسات اعتباری مالی در چارچوب بازارهای متشکل و غیر متشکل پولی درست و حسابی از خجالت بانک صادرات در آمده اند و چنان بلبشویی ایجاد کرده اند که بازار آزادی که قرار بود در قالب اقتصاد کالایی و کارمزدوری با دستان نامریی اش همه چیز را کنترل کند سرگیجه گرفته است! و طرفه این که دولت مدعی کنترل نقدینه گی در تاریخ 30 دی 1392 ضمن صدور بخش نامه یی دال بر" لغو ممنوعیت توسعه ی شعب بانک ها" عملا نشان داد که کدام سیاست پولی را دنبال می کند. در این جا توجه به دو نکته بسیار مهم است. اول این که بخش اعظم موسسات مالی و اعتباری که در قالب تعاونی های اعتباری از طریق وزارت تعاون شکل گرفته اند در اختیار افراد و نهادهای متکی به قدرت نظامی امنیتی قرار دارند. دیگر این که- و بسیار مهم تر- تسهیلات این بانک ها به نحو عجیبی در جیب یک عده خاص خالی شده است. به عبارت دیگر تاوانی که کارگران به علت افزایش نقدینه گی در عرصه ی انجماد دستمزدها ی بخور و نمیرشان باید بپردازند دقیقا به این مهم مربوط می شود. کمی تامل کنیم.
همه ی ما جمله یی تکراری از احمدی نژاد را به یاد می آوریم که در تقابل با رقیب ادا می شد و طی آن قرار بود دستان محمود به جیب مبارک برود و اسنادی را بیرون بیاورد که مطابق آن ها تعدادی- گویا شصت هفتاد نفر- نزدیک به شصت هفتاد میلیارد دلار وام و تسهیلات گرفته و از تادیه ی آن امتناع می ورزند. به عبارت دیگر چند نفر وام میلیاردی بدون وثیقه گرفته و بالا کشیده اند!بخش مهمی از این پول در بازار ارز و سکه و زمین به سودهای نجومی رسیده است.این ثروت هنگفت از سوی رقیب جناح رفسنجانی تا 100 میلیارد دلار نیز برآورد شده است. بنا به گزارش روابط عمومی بانک مرکزی(30 دی ماه 92) کل تسهیلات جاری و غیر جاری 5233 هزار میلیارد ریال بوده است. در این میان 80 درصد از معوقات بانکی فقط به 30 نفر در کل کشور تخصیص یافته است.از این میان 61 پرونده دارای بدهی بالای 1000 میلیارد ریال بوده! کارگران و زحمت کشان برای این که بدانند این نقدینه گی چه گونه توزیع شده می توانند به مقاله ی بسیار دقیق محمد مالجو مراجعه کنند.مقاله یی تحت عنوان " انباشت به مدد سلب مالکیت در دولت یازدهم":
http://akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=58325
و برای آن بخش از کارگران عزیزی که به دولت روحانی و وزیر کار نامه می نویسند و برای علی ربیعی پشتوانه ی کارگریِ تلویحا مثبت می تراشند این نکته هم قابل توجه است که بنا به دستور رئیس بانک مرکزی دولت "تدبیر" تدبیری اندیشیده شده(بند 8 بخش نامه ی مهر1392) که به موجب آن هیچ یک از این بدهکاران بانکی ممنوع الخروج نیستند و همه این نقدینه داران(= سرمایه داران ارجمند!) می توانند در امنیت کامل به منظور "زیارت خانه ی خدا و مسافرت های اضطراری و انجام امور درمانی و پی گیری مسائل تجاری " به هر کجا که دل تنگ شان بخواهد سفر کنند!مضاف به این که به پیش نهاد اتاق "محترم" بازرگانی قرار است انشالله "توقیف و مزایده و حراج اموال و سایر وثایق بنگاه های تولید خصوصی و تعاونی بدهکار به بانک های دولتی و خصوصی به مدت 3 سال" ملغا شود. بدون شرح!

تورم و دستمزد

در روزگاری که همه حتا نماینده گان خانه ی کارگر مصوبات شورای عالی کار را بر نمی تابند و در مناظره های معماری شده از دستمزد یک میلیون و پانصد هزار تومان حرافی می کنند، طرح موضوع افزایش دستمزد متناسب با افزایش نرخ تورم نه فقط تکراری بلکه تاریخ منقضی شده است.فعالان چپ جنبش کارگری با تکیه به ماده ی 41 قانون کار عملا روی نیمکت ذخیره ی خانه ی کارگری ها خواهند نشست! به استناد دلایلی که به ساده گی بر خواهم شمرد. کارگران پیشرو ایران نباید فریب این فرمول غیر قابل اعتماد را بخورند. سال گذشته همین روزان و شبان و زمانی که حسن روحانی هنوز نقش "اپوزیسیون" درجه دوم احمدی نژاد را بازی می کرد پس از نقل قولی از او درباره ی افزایش نرخ تورم، چنین نوشتم:
"از سوی دیگر همین ماده ی نیم بند 41 قانون کار نیز با چنان دست اندازی هایی رو به روست که از بیخ و بن کاغذی مانده است. مساله این است که از نطر دولت ایران و مراکزی مانند آمار و مشابه اعلام دقیق ارقام اقتصادی از جمله نرخ بی کاری و تورم و رشد و غیره نه فقط ممنوع است بل که جنبه ی امنیتی دارد و این هم از نوبرهای کشور ماست که نرخ تورم آن نه تنها به درستی دانسته نیست بل که نهادهای رسمی و دولتی هر کدام نرخی را اعلام می کنند که تفاوت شان یک در صد و دو درصد نیست. بر همین اساس نرخ تورم از 38 در صد تا 110 در صد نیز گفته شده است...
وجه بارز صحت این مدعا مشاجرات پیرامون اندازه ی این نرخ در جریان مناظرات انتخاباتی ریاست جمهوری دهم است. جایی که مهندس موسوی آمارها و نمودارهای دکتر احمدی نژاد را "نقش مار" می خواند و آمار و نمودار دیگری به نقل از همان منبعِ احمدی نژاد (مرکز آمار ایران) اعلام می کرد و مهدی کروبی از"ننه جون" خود فاکت می آورد که برای فهمیدن نرخ تورم نیازی به آمار و نمودار نیست. همین که قیمت یک کیلو گوشت از سال 87 به سال 88 تقریباً دو برابر شده است، موید میزان نرخ تورم صد درصدی است. من حق را - منصفانه و لاجرم – به "ننه جون" جناب کروبی می دهم که درک آمپریک اش از نمودارهای مرکز آمار ایران برای مردم کنکرت تر است!! و اضافه می کنم همین که جناب آقای دکتر محسن رضایی (دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام) می فرماید هزار تومانی امسال (1391) به اندازه ی 300 تومان سال گذشته است؛ یعنی این که اگر جماعت مزد بگیر بخواهد مانند سال گذشته در فقر مطلق دست و پا بزند لاجرم باید دستمزدش سه و نیم برابر سال پیش شود. و این یعنی دستِ کم یعنی یک میلیون تومان." بنگرید به مقاله ی "دستمزد به شیوه ی ایلغاری و چه باید کرد" مندرج در:
http://akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=51136
در تکمیل این مبحث شایسته است بحث را از زاویه ی دیگری آب بندی کنیم.
الف. همان طور که در مقیاس برابری ریال و دلار گفته شد مساله از درصد گذشته وصحبت بر سر چند برابر شدن است.طی 8 سال گذشته بهای سکه ی بهار آزادی 8 برابر، بنزین8.7 برابر، گازوئیل8.3 برابر، نان لواش 6.4 برابر، نان بربری 6.7 برابر، سنگک 12 برابر، تخم مرغ 6.3 برابر، گوشت گاو 7 برابر و البته قبر 8.7 برابر شده است. جریمه ی راننده گی در عرض یک سال 4 برابر شده در حالی که مزد روزانه طی 8 سال گذشته فقط 3.9 برابر شده. و البته این شامل کسانی است که حداقل دستمزد دریافت می کنند. در نتیجه فرمول ِ"افزایش دستمزد متناسب با درصد تورم" یعنی سقوط بیشتر سطح معاش.
ب. گفتم که نرخ تورم هیچ گاه به درستی دانسته نیامده است. دوست دارم این نکته را با صدای بلند تر تکرار کنم و شاهد بیاورم.در ماجرای تعیین حداقل دستمزد سال 1391 و 1392 شورای عالی کارِ مزدی نرخ تورم را معادل 25 درصد اعلام کرد. اما پس از تصویب حداقل دستمزد به نقل از مرکز آمار اعلام شد: نه بابا جان! نرخ تورم 31 درصد بوده است و اینک همان منابع از تورم 45 درصدی در پایان همان سال سخن می گویند. معنای مستقیم این ماجرا چیزی جز کلاه برداری دولت و سرقت از جیب و سفره ی کارگران نیست. به راستی اگر این دزدی آشکار در یکی از کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری صورت می بست همین تشکل های اتحادیه یی راست و رفرمیست پوست از کله ی دولت می کندند. به اعتبار همین واقعیات بدیهی است که کارگران نباید به آمارها و ارزیابی های دولتی اعتماد کنند.
پ. از افزایش کذایی حداقل دستمزد کارمندان(18 درصد) چنین پیداست که دولت روحانی زیر بار افزایش حداقل دستمزد کارگران متناسب با نرخ تورم پایان سال جاری(در حدود 40 درصد) نخواهد رفت! در نتیجه ممکن است استدلال شود که مطالبه ی دستمزد دو میلیون تومانی غیر واقعی است.گذشته از این که رقم فوق هنوز تا ایجاد تعادل برای ادامه ی زنده گی متعارف یک خانوار 4 نفره ی کارگری مناسب نیست و گذشته از ضرورت عبور مطالباتی فعالان و تشکل های مستقل کارگری از رقم یک و میلیون و پانصدهزار تومانی خانه ی کارگر؛ مساله به ساده گی این است که جنبش کارگری ایران می تواند با توافق بر سر رقم دو میلیون تومان خود را ترمیم کند و از درون پیشبردن این مطالبه به انکشاف مبارزه ی طبقاتی دامن بزند. به هر حال کارگران حق دارند ضمن اعلام عدم اعتماد خود به آمارهای دولتی با پیشنهادات خود وارد چانه زنی با کارفرما شوند. شکی نیست که دولت به رقم دو میلیون تمکین نخواهد کرد کما این که به ایجاد تشکل مستقل وبسیاری خواست های انسانی و البته ابتدایی نیز تمکین نکرده است. با این حال کارگران مطالبات خود را در صف مستقل پیش برده اند و بعد از این نیز پیش خواهند برد و این روند همانی است که به مبارزه ی طبقاتی مشهور شده. به همین ساده گی.
ت. کارگران ایران باید بدانند که دستمزدشان حداکثر به اندازه ی 20 تا 25 درصد از بهای بازار کالا است. در این میان 80 درصد همان ارزش اضافه یی است که به شکل سود و غیره به جیب مبارک سرمایه دار واریز می شود. خانه های شش هفت میلیارد تومانی تهران و پورشه های نمی دونم چند صد میلیونی که در جردن و شهرک غرب ویراژ می دهند با خون همین ارزش اضافه خریده شده است. مستضعف پروری که می گویند یعنی همین دیگه! کارگران ایران باید بدانند که افزایش 50 درصدی دستمزد حداکثر3 تا 5 درصد به قیمت کالاهای مصرفی خواهد افزود. به عبارت دیگر اگر قرار بر افزایش بهای کالا نباشد سرمایه داران "محترم" در صورت افزایش 50 درصدی دستمزد تنها 5 درصد از سود مقدس شان کسر خواهد شد. این ها همه بر مبنای محاسباتی است که خودشان نیز در چارچوب اقتصاد کالایی قبول دارند. شگفتا که کارفرمایان در برابر افزایش ده برابری بهای انرژی و 70 درصدی حمل و نقل و سه برابری نرخ ارز دست به افزایش قیمت تمام شده ی کالاهای مصرفی می زنند و در همین حال نسبت به افزایش دستمزد کارگران متناسب با همین ارقام فریاد "واتورما" سر می دهند!
ث.جور دیگری هم می شود محاسبه کرد تا نشان داده شود که افزایش دستمزدها ربطی به نرخ تورم موجود ندارد و ادعای کارفرمایان و دولت بی بنیاد است. اگر فرض کنیم که متوسط سرمایه گذاری برای ایجاد یک شغل بین 100 تا 120 میلیون تومان است( بر اساس پرسشنامه های وزارت صنایع) و با محاسبه ی تورم 40 درصدی و نرخ سود 30 درصدی سرمایه، دست کم 90 میلیون تومان ارزش افزوده ی سالانه ی سرمایه خواهد بود. حال اگر دستمزد کارگران یک میلیون تومان افزایش یابد در پایان سال حداکثر 12 میلیون تومان بر ارزش خدمات و کالاها افزوده خواهد شد و با در نظر گرفتن فاکتورهایی همچون نسبت ارزش افزوده و مجموع سرمایه و نرخ بهره ی پول در بازار متشکل و غیر متشکل مالی و با تاکید بر این که دستمزد کارگران در تمام طول سال ثابت است اما نرخ تورم مرتب افزایش می یابد به راحتی می توان دریافت که تاثیر افزایش یک میلیون تومانی دستمزدها بر بهای کالاهای تمام شده- چنان که در بند ت نیز تاکید کردم- چیزی در حدود 5 درصد خواهد بود.

بعد از تحریر

تازه از تمام این آمار و ارقام که بگذریم کارگران ایران سال هایی را به یاد می آورند که دستمزدشان منجمد شده بود اما تورم هر روز جفت شیش می آورد!!

Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


روحانی در داووس



فرش بنفش زیر پای سرمایه

مجمعِ تشخیصِ مصلحتِ سرمایه

حسن روحانی همیشه چهره یی موثر و ذی نفوذ در سپهرامنیتی اقتصادی نظام حاکم بوده است.او- به ویژه- در دورانی که ریاست شورای امنیت ملی را به عهده داشت و پروژه ی خطیر هسته یی را پیش می برد، به وضوح نشان داد که نحوه ی کاربست کلید چرخش و کرنش در قفل های بسته ی اقتصاد امنیتی را بلد است و بهتر از هر دیپلومات دیگری به فن "نرمش" در برابر آمریکا و متحدانش مسلط است. حسن روحانی بنا به ضرورت تجدید آرایش بورژوازی حاکم به هنگام عروج دولت نئوکنسرواتیست نهم به نحو هوشمندانه یی به حساس ترین بخش تشکیلات مجمع تشخیص مصلحت نظام رفت تا در سایه ی پدر بزرگوار سرمایه داری ایران (رفسنجانی) ساز و کارهای مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع را طراحی کند. دقیقا یک سال پس از دور دوم ریاست جمهوری احمدی نژاد و زمانی که – پس از قهر و آشتی و گردن کشی بر زمینه ی عزل و نصب وزیر وقت اطلاعات- معلوم شد اوضاع و احوال انباشت سرمایه با شلخته بازی های محمود سر و سامان نمی گیرد؛ حسن روحانی وارد گود شد! به عنوان منتقد دولت!از همان وقتی که رفسنجانی در اعتراضِ بی نتیجه به نتایج انتخابات نهم شکایت به آسمان برد، مجمع تشخیص از هیچ اقدامی برای کنترل دولت نظامی احمدی نژاد کوتاهی نکرد اما در برابر حامی اصلی احمدی نژاد راه به جایی نبرد. با این حال رفسنجانی و دوستانش ضمن تمرکز در مجمع دست به یک سری اقدامات موازی با دولت زدند. یکی از این رویکردها دعوت از اقتصاد دانان نئولیبرال بود.چنان که دانسته است تیم احمدی نژاد از مدل اقتصاد نئولیبرالی شرقی- به طور مشخص پینوشه یی، دنگ شیائوپینگی، پوتینی- دنباله روی می کرد و در مقابل گروه رفسنجانی ترجیح می دهد به روش های اروپایی، ژاپنی عمل کند و الگوی سیاستمدارانی همچون شیراک، بلر را پیشه گیرد. یکی از اتفاقات مهمی که در این دوره افتاد و چندان مورد توجه واقع نشد سفر یک اقتصاددان نئولیبرال ژاپنی به تهران بود. پروفسور تاناکا به عنوان مهمان ویژه ی حسن روحانی به ایران آمده بود تا ضمن اعاده ی حیثیت از آبروی به باد رفته ی بازار آزاد، نسخه ی جدیدی برای اقتصاد بحران زده ی ایران بپیچد.به نوشته ی روزنامه ی نئولیبرال "دنیای اقتصاد"؛ "حضرت تاناکا در سخنرانی خود در مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص با نشان دادن کتابی از فون هایک از رجوع مجدد جهان به اندیشه های وی خبر داد."( دنیای اقتصاد،ش 2011 چهارشنبه 22 دی 1389)
صاحب این قلم همان زمان(27 دی 1389/ 17 ژانویه 2011) در بخش نخست سلسله مقالات "امکان یابی مکان دفن نئولیبرالیسم" طی یادداشتی تحت عنوان "هایک در تهران" به ارزیابی چیستی آن ماجرا پرداخته است. بنگرید به:

http://akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=34917

باری، 3 سال پیش زمانی که تیم رفسنجانی- روحانی با رهنمود اقتصاددانان هایکی برای خروج از بن بست بحران دنبال کلید می گشت به ذهن کمتر کسی خطور می کرد که حسن روحانی عنقریب در مقام رییس دولت آن نسخه های شوم را به داروخانه ی داووس نزد سندیکای جنایتکاران سرمایه داری جهانی خواهد برد! اینک روحانی در داووس است.


هژمونی یا بقا؟

ضرورت خروج از بن بست پروژه ی هسته یی و شکست دیوار تحریم ها به دنبال شکست سیاست های تهاجمیِ غنی سازیِ هژمونی خواهانه، نظام سیاسی ایران را به ترجیح راهبرد بقا واداشت.پذیرش نتایج شکننده ی انتخابات 24 خرداد در همین راستا شکل بست تا برهه ی جدیدی از ساز و کارهای سیاسی اقتصادی در کشور رقم بخورد.
پس از هزینه های سرسام آور جنگ 8 ساله دومین خسارت سنگین مالی زمانی از جیب خالی مردم فقر زده ی ما پرداخت شد که دانسته آمد کل پول هایی که برای غنی سازی 20 درصدی خرج شده در نتیجه ی توافق ژنو3 به باد رفته است. کسی به درستی از میزان چنین مبلغ هنگفتی آگاه نیست اما روزنامه ی کیهان تهران- که به مراتب فراتر و فربه تر از یک رسانه است- از این معامله در قالب طنز تلخ دادن "لپ تاپ" و گرفتن"تی تاپ" یاد کرده است. همان قیاس "آب نبات" در مقابل "جواهر" که زمانی علی لاریجانی برای توافق سعد آباد به کار برده بود.نگفته پیداست که این "تی تاپ"(نوعی بیسکوئیت ارزان قیمت)- که قرار است در 8 قسط به دولت روحانی پرداخت شود- قادر به علاج درد اقتصاد ورشکسته ی ایران نیست. رفع شکسته بسته ی تحریم ها به جز یک سری نتایج روانی از قبیل کاهش بهای ارز گشایشی در زنده گی روزمره ی مردم زحمتکش ایجاد نخواهد کرد. بارزترین دلیل آن بودجه ی انقباضی دولت، کسر بودجه ی هنگفت و "افزایش" 18 درصدی دستمزد کارمندان است. این رقم در خوشبینانه ترین ارزیابی دست کم 20 تا 30 درصد کمتر از نرخ تورم سال گذشته است و به همین میزان سطح معاش را ساقط خواهد کرد. مضاف به این که بعید به نظر می رسد در شرایط حاضر و با توجه به ضعف و پراکنده گی جنبش کارگری از درون تشکیلات 3 جانبه گرای "شورای عالی کار مزدی" نان و قاتقی بیش از"افزایش" حقوق کارمندان به سفره ی کارگران اضافه شود.
باری تولید و صادرات نفت ایران- مستقل از تحریم ها- در شرایطی نیست که در یک آینده ی قابل پیش بینی بتواند اقتصاد کشور را منبسط کند.صنعت نفت ایران فرسوده است. بازارهای جهانی اشباع شده است. تولیدات عربستان و عراق تمام شعارهای کاذب"بستن آبراهه ی خلیج فارس" و ایجاد بحران انرژی و نفت دویست سیصد دلاری را پوچ کرده است.در این شرایط حسن روحانی و اقتصاددانان نئولیبرال تیم او خوب می دانند که با یک بیسکوئیت بخور و نمیرِ تی تاپ نمی توان در مقابل شورش گرسنه گان ایستاد. شاید در داووس بتوان کیک زرد هسته یی را به چند تکه نان سنگگ تبدیل کرد.

نقش اتاق بازرگانی

می گویند – و ما نیز شنیده ایم فقط- که به محض بلند شدن صدای "نرمش قهرمانانه" در ژنو 3 جیغ تلفن های دفاتر اتاق آلمان و فرانسه بلند شده است. ممتد. در آن نیمه شب تهران و سوئیس پس از آن که محمد جواد ظریف ملتمسانه لوران فابیوس را به آغوش کشید و عباس عراقچی برای عکس گرفتن با کاترین اشتون یک شکاف در تیم مذاکره باز کرد، اتفاقات زیادی افتاد! دوست عزیزی برایم نوشت:
روزنامه ی اینتر نتی اشپیگل آنلاین دیروز نوشت که فرانسوی ها بیش از همه از قرارداد ژنو سود می برند. نکاتی از آن را برایت در این جا میاورم :  "اروپا بایستی در همین ماه دسامبر ایران را رفع بایکوت نماید." این را البته همین آقای لورن فابیوس وزیر امور خارجه گفته که سراسیمه به اسراییل سفر کرده بود. "یک تصمیم اروپایی در این زمینه ضرورت دارد!" اشپیگل در ادامه نوشته است که:
" صنایع فرانسه به ویژه از توافق ژنو سود می برند. این صنایع بیش از همه ی تولید کننده گان فرانسوی از تنبیهات بین المللی رو به افزایش علیه ایران رنج برده اند. پ اس آ پژو سیتروئن برای مثال در سال دوهزار و یازده برای چهارصد و پنجاه و هشت هزار خودرو به ایران لوازم یدکی فروخت که در فوریه ی دوهزار و دوازده این معامله به دلیل بایکوت ایران سر نگرفت. رنو در تابستان به علت تنبیهات تازه علیه ایران پانصد و دوازده میلیون یورو ضرر کرد. " و یا در مقاله ی دیگری بنام "معاملات میلیاردی با ایران " نویسنده می گوید که از دوشنبه صبح تلفن اتاق بازرگانی ایران و آلمان یک لحظه از زنگ زدن باز نمی ایستد."
شاید به خاطر این حجم عظیم ترافیک شغلی بود که "بنده ی خدا" دکتر محمد نهاوندیان عطای ریاست اتاق بازرگانی را به دیگری بخشید و دو دستی به ریاست دفتر روحانی چسبید.به هر ترتیب واقعیت این است که چرخ اتاق بازرگانی نه با زنگ تلفن بل با پول و سرمایه می چرخد. حتا برای چرخاندن سانتریفیوژهای نطنز و فردو نیز باید به سرمایه ی جهانی تکیه زد. حالا دیگر سطحی ترین و بی خبرترین بخش افکار عمومی نیز می داند که افسانه ی دور زدن تحریم ها به رانت خواری های میلیاردی امثال زنجانی- ضراب انجامیده است. لاجرم باید تمام این دور زدن ها را کنار گذاشت و مستقیم رفت به خیابان اصلی و با صاحب خانه همراه شد. نقطه سرخط. سرخط را در داووس ترسیم می کنند. نقطه گذاری هم در همان جا شکل می بندد.

هراس از شورش گرسنه گان

برای صاحب این قلم "مجمع جهانی اقتصاد" (داووس) همیشه حامل یک پیام سیاه بوده است.13 سال پیش (پنج شنبه 20 بهمن 1379) در متن یادداشتی پیرامون داووس چنین نوشتم:
"بعید می دانم کسانی که هفته ی گذشته در داووس گرد آمدند تا سهم صنایع بزرگ را در اقتصاد جهانی کنار بگذارند، مجال آن را یافته باشند تا از ارتفاعات برف گرفته ی این شهر کوچک سوئیسی نقبی هم به حافظه ی تاریخی بزنند. در تقسیم بندی های جغرافیایی داووس مانند لوزان و ژنو و برن شناخته شده نیست....با این همه کلبه های حاشیه یی این شهر خاطرات خطیری را رقم زده اند. در اواخر سال 1944 زمانی که رایش سوم در آستانه ی سقوط قرار گرفته بود بسیاری از فرماندهان ارتش منهزم آلمان دور از چشمانِ در غبارِ فروپاشی ماموران امنیتی گشتاپو و اس اس به سوئیس می خزیدند تا...."
و پس از تاملی نوستالژیک در یادمان یکی از فرستاده گان اتحاد جماهیر شوروی به ارزیابی پلاتفرم آن سال داووس(لیبرالیزاسیون نظام اقتصادی محبوس در چنگال دولت) پرداختم و چشم به فوروم اجتماعی متشکل در پورتو الگره(جهانی دیگر ممکن است) دوختم و چنین ادامه دادم:
" در عصر ما اکثریتی هستند که خوراک ندارند و اقلیتی که خواب ندارند. آیا این اقلیت همان کسانی نیستند که در کنفرانس داووس جمع شدند تا سرنوشت جهان را به اندازه یی که خود تشخیص می دهند، برش دهند؟ اقلیتی که از تمام امکانات جهانی سود می جوید اما از ترس شورش و انقلاب عظیم گرسنه گان در تشویش و نگرانی به سر می برد!"
(دل تنگی های آدمی از داووس تا پورتو. 20 بهمن 1379 روزنامه ی حیات نو ش: 205)

از ژنو تا داووس

بر اساس آن چه کمیته اجرایی مجمع جهانی داووسِ سال 2014 اعلام کرده است یافتن راه‌های مشارکت سازنده بین بخش دولتی و خصوصی برای جهانی شدن، تغییرات آب و هوایی، تجارت چند جانبه و همچنین بحث درباره ی موضوعات اجلاس۲۰۱۵ و برنامه‌های توسعه و ارائه راهکار برای حل مشکل بیکاری و کاهش فاصله طبقاتی از جمله محورهای داووس 2014 است.
دو بار حضور محمد خاتمی در اجلاس داووس(2004 و 2007) و ملاقات با سران دولت ها از جمله جان کری این امکان را به رییس جمهوری اسلامی ایران می دهد که با همتایان غربی خود خلوت کند و صحبت های رو در رویی که در حیات خلوت مجمع عمومی سازمان ملل نیمه کاره ماند پیش ببرد.
حسن روحانی با وزیر خارجه اش به داووس رفته است. با وزیر خارجه و نه با وزیر نفت یا صنایع و بازرگانی! و این خیلی معنا دار است. جایی که سهم سرمایه ی جهانی و نسبت ها و تناسب هایش با اقتصادهای کوچک و حاشیه یی سرمایه داری جهانی هم تعیین می شود این سیاستمداران هستند که امضایشان معتبر است اما در عین حال طرف قرار داد همان صاحبان صنایع بزرگ و کمپانی هایی هستند که این دیپلومات ها را پشتیبانی می کنند. حسن روحانی به داووس رفته است تا روابط تجاری با آمریکا و اتحادیه ی اروپا بعد از اجرایی شدن توافق ژنو گسترش یابد.
معنای سرراست این سیاست همان ادامه ی برنامه ی شکست خورده ی ادغام در سرمایه داری غربی است که در دوران رفسنجانی شروع شد و با احمدی نژاد متوقف گردید.در همین راستا و از دو سه ماه پیش فراخوان دعوت به چپاول(نام واقعی سرمایه گذاری امپریالیستی) از سوی وزیر نفت روحانی منتشر شده است.فرش بنفش روحانی زیر پای صاحبان کارتل ها و تراست های غول پیکر نفتی پهن خواهد شد تا خواهران و برادران هفت گانه به کشور ما قدم رنجه فرمایند! بازگشت " غرور آفرین و با شکوه" رویال داچ شل انگلیسی- هلندی، توتال فرانسوی، انی ایتالیایی، او امی وی اتریشی، استات اویل نروژی و اکزون موبایل شیطان بزرگ انسان را به دوران اعلیحضرت می برد! غمی نیست،کارخانه های خودرو سازی رنو و پژو فرانسه و قطعه سازان نیسان و سوزوکی و کیا و مزدا نیز به زودی سر و کله شان پیدا خواهد شد و معاملات تهاتری با روسیه و چین نیز ارتقا خواهد یافت. اما.....
پیشروی در داووس به همین ساده گی ها هم نیست.ملزومات اصلی موفقیت در داووس به دو بستر خارجی و داخلی وابسته است. در سطح خارجی دولت روحانی باید بتواند توافقات ژنو 3 را بی کم و کاست اجرایی کند و از پس رقیبان محافظه کار داخلی بر بیاید. از روز تعلیق غنی سازی 20 در صدی موج جدیدی از این تقابل آغاز شده است. مهم تر از عملیاتی سازی توافق ژنو این است که دولت روحانی ناگزیر است که توافق ژنو را به حصول یک توافق سیاسی گسترده میان نظام سیاسی حاکم و آمریکا و اروپا گره بزند. جنگ داخلی در سوریه فقط بخشی از این توافق خواهد بود.بدون چنین توافقی بعد از مدتی ژنو و داووس برای روحانی و ظریف در حد یک سفرنامه تنزل خواهد یافت.
در سطح داخلی دولت روحانی باید بتواند زمینه های ورود سرمایه را مهیا سازد. تحقق چنین برنامه یی در ایران کنونی تنها از طریق قبرستانی کردن جامعه ممکن خواهد شد.این جا دیگر صحبت از منتقدان محافظه کار و اصول گرای دولت نیست. این جا صحبت از امنیت سرمایه و در همین راستا تبدیل کشور به بهشتی برای سود آورسازی سرمایه است. لازمه ی عملیاتی شدن چنین پروژه یی را در سخنان مقامات ارشد دولت یازدهم می توان دید. آن جا که وزیر اطلاعات در ملاقات با سرمایه دارن از ضرورت حذف "رسوبات اندیشه ی سوسیالیستی" یاد می کند و مشاور ارشد روحانی رسالت دولت را "زدودن چپ زده گی" می داند و هم زمان جمعی از ژورنالیست های نئولیبرال باند امنیتی عطریانفر ماموریت می گیرند تا یک بار دیگر مانند دوران بستر سازی یورش به "داب" تمهیدات حمله به چپ را طرح ریزی کنند.نوشته های سخیفی مانند"فدائیان جهل" تنها گوشه یی از این یورش است.
اما قدر مسلم این که ساده لوحی محض است پروژه ی جدید نئولیبرالیسم ایرانی را به یک مقاله ی سفارشی در یک رسانه ی دست راستی محدود و متمرکز کنیم.باز کردن زنجیر روزنامه نگاران نئولیبرال تنها بخشی از این تهاجم گسترده است. بی شک این یورش در عرصه های مختلف صورت خواهد گرفت. از جمله:
تضعیف مستمر توان سازمان یابی طبقه ی کارگر به شیوه های مختلف مانند منجمد کردن دستمزدها، سیال کردن قانون کار، نهادینه سازی قراردادهای سفید امضا، مقابله با ایجاد تشکل های مستقل کارگری، تلاشی و انفعال همین چند تشکل موجود از طریق قلع و قمع فعالان برجسته ی آن و ایجاد تشتت در میان این فعالان، تقویت تشکل های زرد دولتی و ارتقای قدرت مانوور مامورانِ خانه ی کارگر و جا زدن فعالان این خانه ی سیاه ( مانند حسن صادقی ها در یک برنامه ی تله ویزیونی موسوم به مناظره برای دستمزد) در میان توده ی کارگران؛ تقویت بنیه ی بخش خصوصی و افزایش توان چپاولگری بازار و....خلاصه ی ماجرا از این قرار است: در داخل چپ را می زنند و در خارج سند آن را به امضا می رسانند. داووس جایی است برای ثبت این ضربه.

Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


کودتا-انقلاب و انتخابات آزاد!



به بهانه ی تحولات مصر

هر سپیده دم
گل سرخ مرا بیدار می کند
با سپیده ی ویژه ی خویش
اما
امروز صبح گل سرخ به سراغ من نیامد
چرا که تو او را کشته بودی
ژنرال مرگ!

آلن بوسکه
خطاب به: آگوستین پینوشه

در آمد(ارتش ملی نوال سعداوی؟)

تحولات جاری مصر یک بار دیگر سه مقوله ی انقلاب- کودتا و انتخابات را به عرصه ی مباحث سیاسی کشید. تحلیل های فراوانی در اثبات این یا آن جنبه ی مورد نظر پیش آمد و نمونه را خانم نوال سعداوی به آن بخش از تفاسیری که حوادث کنونی مصر(عزل محمد مرسی) را کودتا می خواند تاختند و از وقوع یک انقلاب مردمی در کشور خود دفاع کردند. به نظر نوال سعداوی – که در میان چپ ایران نیز از قرار محبوبیتی دارند-"انقلابیون به ارتش ملی رو کردند و ارتش واکنش نشان داد...پلیس نیز به جای رژیم به مردم خدمت کرد."
http://processgroup.org/2013/07/11/enghelabe-mesr/
چنین برداشت وارونه یی از نقش ارتش در جریان کنترل اوضاع انقلابی مصر سخن نمی گوید و از دخالت مستقیم نظامیان به سود سرمایه و حفظ ساختارهای نظام سیاسی حاکم پرده بر نمی دارد و یک سازمان ضدانقلابی را که علاوه بر مشارکت مستقیم در سرکوب انقلاب همیشه پاسدار ایمنی روند انباشت سرمایه بوده است تطهیر می کند. لابد نوال سعداوی نیز مانند ما می داند که ارتش مصر بیش از 40 درصد اقتصاد این کشور را در دست خود دارد و از بیخ و بن ارتشی ضد مردمی است. اصولا نه ارتش مصر بل که هر ارتش حرفه یی دیگری نمی تواند در خدمت آرمان های انقلاب و زحمت کشان باشد و خواه نا خواه در اختیار دفاع از حاکمیتی قرار می گیرد که مزدش را می پردازد. مضاف به این که به نظر ما با وجود و حضور ارتش مصر اصولا سخن گفتن از انتخابات دموکراتیک امری واهی است.ما، در جریان تحولات بعد از برکناری حسنی مبارک طی مقاله یی(ایران و مصر ولی افتاد مشکل ها) به این مهم وارد شدیم و چنین نوشتیم:

"انتخابات آزاد در مصر و هر جای مشابه دیگری تنها زمانی می تواند برگزار شود که:

الف. کل نیروهای نظامی، پلیسی و امنیتی منحل شوند. در مورد مصر ازین بابت جای هیچ نگرانی نیست. اسرائیل بدون فرمان تصمیم سازان لابی ایپک و بدون هم   آهنگی با ایالات متحده قلمرو مصر را تهدید نخواهد کرد. اصولاً همه ی دولت های امپریالیستی این نکته را خوب می-فهمند که نباید به هیچ انقلابی با نیروی نظامی مستقیم حمله کرد. به هر شکل با وجود حاکمیت شورای نظامیان طرح مقوله ی انتخابات آزاد مهمل است.
ب. در کنار انحلال ارتش و پلیس، برگزاری انتخابات آزاد مستلزم این است که کل امکانات تبلیغاتی و رسانه یی – از جمله رادیو و تله ویزیون دولتی مصر – در اختیار نیروهای انقلاب قرار گیرد. واضح است که در شرایط کنونی جریانات لیبرال، ملی و بنیادگرا می-توانند حتا بی نیاز از رسانه های واقعاً موجود دولتی به حامیان فرامرزی خود تکیه بزنند و سوار بر امواج رسانه یی امپریالیستی و دولت های منطقه بر افکار عمومی تاثیر بگذارند.
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=35724

سه شنبه 26 بهمن 1389 مصادف با 15 فوریه 2011"

دولت های امپریالیستی غرب- که از ساختار به غایت ارتجاعی ارتش مصر دفاع می کنند و سالانه کلی پول و اسلحه به جیب ژنرال ها می ریزند- در قالب یک پز "دموکراتیک" به ترکیب دولت جدید مصر انتقاد کردند که یک دولت دموکراتیک (اخوان المسلمین) را که در متن انتخابات آزاد به قدرت رسیده است به زیر کشیده اند و عملکردشان عین کودتا است.این دولت ها البته به ما نگفتند که عمل کرد ارتش به فرماندهی ژنرال طنطاوی در جریان برکناری حسنی مبارک و زمینه سازی عروج اخوان و محمد مرسی چه بوده است؟
قصد،حوصله و فرصت ورود به این بحث پردامنه را نداشتم و اینک نیز وارد آن نشده ام. تنها زمانی که گروهی از دانشجویان قدیمی ام مساله ی مصر را به چالش کشیدندو با نگارنده به اشتراک گذاشتند بر آن شدم نکاتی را به میان نهم. من بر این گمانم( و در جریان گفت و گو با رضا گوهرزاد در تی وی اندیشه و برنامه ی "گام به گام با خبرها" نیز یادآور شدم) که تحولات اخیر مصر بر متن یک کودتای کلاسیک شکل بسته است. لینک:
http://www.youtube.com/watch?v=BFIw3U1WbwY
باری آن چه در پی می خوانید بخش فشرده یی است از یک کتاب قدیمی. کتاب "فکر دموکراسی سیاسی"(موسسه ی انتشاراتی نگاه،تهران:1385) ابتدا برای دانشجویان علوم سیاسی طراحی و تدوین شد. طرح اولیه ی کتاب مشتمل بر دو مجلد بود. کتاب اول دموکراسی سیاسی و پارلمانی و کتاب دوم دموکراسی کارگری و سوسیالیستی. قرار بود که هر دو مولفه از منظری تئوریک و مبتنی بر آخرین یافته های مطالعاتی و تحقیقاتی استادان علوم سیاسی مدون و منتشر شود. در نتیجه نگارنده ضمن مشورت با همکاران خود و بهره مندی از نظرات و پژوهش های موجود دست نوشته های مبسوطی را رقم زد که در برآورد اولیه از اقتصاد کلام عبور کرد. مجلد اول از هفت خوان وزارت ارشاد با کلی رفت و برگشت گذشت و منتشر شد و مجلد دوم(دموکراسی سوسیالیستی) هرگز مجال چاپ و نشر به شکل کتاب نیافت.
خلاصه یی از بحث دموکراسی سوسیالیستی در چند مقاله ی بسیار مفصل در فضای مجازی منتشر شد. تحت عناوین "دموکراسی کارگری" و "دموکراسی سوسیالیستی". و این آخری در مجله ی مهرگان(شماره ی 10) چاپ شد. http://mehreganmag.com/contents/mehregan10/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%82%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%B2%D9%84%D9%88/
کوتاه کنم. آن چه در پی می آید سه چهار صفحه از بخش پنجم کتاب اول است. شک ندارم که از کاستی فراوان بهره برده است ودر بهترین تخمین نیز مبحثی بسیار کلی و ابتر است.بسیاری از مباحث آن کتاب و این نوشته ی کپی شده اینک مورد قبول من نیست اما در شرایط کنونی که تب انتخابات و کودتا و انقلاب جهان ما را انباشته است می تواند یک تلنگر خفیف باشد. اگر فرصتی پیش آید در مورد دموکراسی و ارتباط آن با نان بسیار و پرشمار خواهیم نوشت.

كودتا، پادگفتمان انتخابات و انقلاب

دولت‌هاي كودتايي در همه جاي دنيا با توپ و تانك و تشر قدرت سياسي را كسب مي‌كنند. گسترش دامنه‌ي بحران‌هاي اقتصادي بر زمينه‌ي حجم فزاينده‌ي نارضايتي توام با تشتت مردم و فقدان تشکل های کارگری و تحزب نیافته گی جامعه همواره بسترساز وقوع كودتاهاي نظامي و شبه نظامي بوده است. اگر انتخابات شكل مسالمت آميز كسب قدرت سياسي است،درمقابل كودتاصورت نظامی و قهر آمیز و از بالای همان فراينداست.از اين منظر كودتا پادگفتمان انتخابات تلقي تواند شد. تاريخ سياسي اجتماعي ايران معاصر دو كودتا را ثبت كرده است. كودتاي سوم اسفند 1299 اگر چه بساط يكي از ارتجاعي‌ترين حكومت‌هاي عشيره‌‌يي را بر چيد و دولتي شبه مدرن به روي كار آورد كه متكي به نظام سنتي و عشيرتي نبود، اما به سبب وابسته‌گي طرح و برنامه و شخصيت اصلي كودتا به قدرت‌هاي امپریالیستی - و به طور مشخص انگلستان - كشور را وارد دوران جديدي از استعمارزده‌گي كرد. اين روند كه در جريان دولتي شدن صنعت نفت، و تحقق حاكميت ملي مختل شده بود، با كودتاي 28 مرداد 1332 به شيوه‌‌اي تازه احيا شد و سمت و سوي وابسته‌گي و استعمار زده‌گي كشور را از مسير انگلستان به سوي ايالات متحده‌ي آمريكا عوض كرد. فقدان جامعه‌ي سياسي و غيبت احزاب توان‌مند و فراگير در ميدان تحولات سياسي، افزايش دامنه‌ي تضاد و تعارض ميان جبهه‌ي توسعه‌گرا، ملي و اصلاح طلب، آشفته‌گي اجتماعي و چند قطبي شدن قدرت ملي در نتيجه‌ي كش‌مكش‌هاي جاه طلبانه ميان حزب توده، نهضت آزادي و روحانيان از فوري‌ترين دلايل موفقيت كودتايي به حساب مي‌آيد كه در نتيجه‌ي آن فراگرد تحولات دموکراتیک كشور به مدت 25 سال دچار وقفه و ركود شد و به محاق استبداد پهلوی رفت....
به تحقيق همه‌ي كساني كه درباره‌ي "كودتا" نظريه ساخته و پرداخته‌اند، بر عنصر "زور" و حضور "نظاميان" در متن اين فراگرد تاكيد كرده‌اند.چنان که دانسته است تشكيلات انساني انتخابات از سه ركن برگزار كننده‌گان، انتخاب شونده‌گان و انتخاب كننده‌گان نضج گرفته است. در قياس با سازمان انتخابات دموكراتيك تشكيلات انساني كودتا فقط از يك ركن برگزار كننده‌ شكل بسته است. در اين جا برگزار كننده‌‌گان كه در واقع همان كودتاچيان هستند، به تنهايي وارد ميدان مي‌شوند و ضمن حذف دو ركن انتخاب شونده‌گان و انتخاب كننده‌گان به شكل قايم به خود عمل مي‌كنند. چنين عمل‌كردي كه در غالب موارد يك پاي ثابت آن را نظاميان مي‌سازند و تيپ‌هاي عملياتي‌اش را لومپن ها و اوباش تشكيل مي‌دهند، همواره از حمايت مادي و رسانه‌اي يك قدرت برتر خارجي سود مي‌برد. گذشته از مباحث مرتبط با ريخت شناخت كودتا، ماهيت اكثر كودتاهاي بعد از جنگ جهاني دوم مويد دخالت مستقيم ايالات متحده‌ي آمريكا به شيوه‌ي پشتيباني تسليحاتي و تبليغاتي از كودتاچياني است كه براي اعاده‌ي نظمِ نظام واژ‌گون شده‌ي سرمايه‌داري و ايجاد ثبات در رژيم‌هاي به تعليق درآمده‌ي وابسته به سرمايه‌داران بزرگ زمام قدرت را به دست گرفته‌اند. داريوش آشوري بدون طرح اين مباحث ضروري، تعريفي شتاب زده و كوتاه از كودتا ارايه داده است:
«تغيير ناگهاني دولت به زور به دست مقامات دولتي و ارتشي. فرق آن با انقلاب اين است كه كودتا از بالا و به دست افرادي از دستگاه دولت يا طبقه‌ي حاكم انجام مي شود، در حالي كه انقلاب طغيان مردم و طبقات پايين بر ضد دولت است. كودتا غالباً با تصرف ايستگاه‌هاي راديو و مراكز مهم ارتباطي (ايستگاه راه آهن، فرودگاه) و بناهاي مهم دولتي آغاز مي‌شود.» (داريوش آشوري، 1364 صص، 141-140)
غير علمي بودن تعريف آشوري اظهرمن‌الشمس است. نخست اين‌كه مقايسه كودتا و انقلاب قياسي ناوارداست كه تنها وجه مشترك آن استفاده از حربه‌ي زور (اسلحه) به منظور تغيير دولت است. اگر چه انقلاب فقط هدف تغيير قهر آميز دولت را تعقيب نمي‌كند و به کل ساختارهای حاکمیت سرمایه یورش می برد و نظام اجتماعی تولید سرمایه داری را به سود بستر سازی اقتصاد سوسیالیستی از طریق کسب قدرت سیاسی واژگون می سازد. دوم، تصويري كه از انقلاب - در اين تعريف - ترسيم شده نيز مخدوش است. "طغيان مردم و طبقات پايين بر ضد دولت يعني چه؟"("بر ضد"که در زبان آشوری زبان شناس آمده غلط است!) "طبقات پايين" چه صيغه‌اي است و آشوري آن‌ها را از كجا پيدا كرده است؟ مگر در يك جامعه‌ي طبقاتي در عصر امپرياليسم به جز دو طبقه‌ي كارگر (پرولتاريا) و سرمايه‌دار (بورژوازي) و قشر مياني و گسترده‌ي خرده‌بورژوازي؛ طبقه‌ي ديگري نيز وجود دارد؟ وقتي كه نويسنده‌اي به قصد نقد و بررسي مناسبات سياسي و اجتماعي، از تحليل طبقاتي بهره مي‌برد - در اين جا منظور ما داريوش آشوري است - الزاماً مي‌بايد به مباحث آكادميك و كلاسيك مكتبي كه بر اين اساس (مناسبات توليدي و سياسي طبقات) مسايل جامعه را تجزيه و تحليل علمي كرده است، پاي‌بند و وفادار باشد. گذشته از درك غلط و پوپوليستي آشوري از پديده‌ي انقلاب، قدر مسلم اين است كه بر مبناي تحليل طبقاتي از انقلاب در عصر امپرياليسم مي‌توان قيام آنتاگونيستي طبقه‌ي كارگر عليه طبقه‌ي سرمايه‌دار و دولت حافظ منافع "سرمايه" را انقلاب تلقي كرد. فرآيندي كه طي آن مالكيت بر وسايل توليد از سلطه‌ي بورژوازي و سيطره‌ي كارتل‌ها و تراست‌ها خارج مي‌شود و ارزش اضافه‌ي ناشي از كار و توليد به استخدام رفاه اكثريت جامعه (كارگران، دهقانان، زحمت‌كشان، تهي دستان، و به قول آشوري "طبقات پايين!!") در مي‌آيد. بديهي است كه چنين تحولي در بن‌ساخت‌هاي جامعه مي‌بايد از سوي سازنده‌گان جامعه (اكثريت مردم) محقق شود. در واقع انقلاب بر خلاف كودتا سه ركن اساسي انتخابات را در هم نمي‌شكند، اما از آن جا كه انقلاب توسط انقلابيون (همان انتخاب كننده‌گان) عليه نظم حاكم يا پيشين (برگزاركننده‌گان، دولت) صورت مي‌گيرد و طبقه‌اي بالنده را جاي‌گزين طبقه‌ي ميرنده، كهنه و ارتجاعي مي‌كند، بدين اعتبار نماينده‌گان سياسي طبقه‌ي انقلابي همان نقش انتخاب شونده‌گان را ايفا مي‌كنند. از يك منظر مي‌توان گفت كه نتيجه‌ي انتخابات دموكراتيك با دست‌آورد انقلاب، در قالب حاكميت مردم، يك سان است. با اين تفاوت كه حاكميت ملي منتج از انقلاب به مراتب سالم‌تر و سره تر از مشابه آن درجريان روي‌كرد انتخابات است. چه را كه فرض بر اين است در هر انتخاباتي، با هر ميزان از دانايي و آگاهيِ انتخاب‌كننده‌گان؛ باز هم عناصر و عواملي از طبقه‌ي بورژوازي به اعتبار قدرت و ثروت خود، مي‌توانند لايه‌هاي موثري از قدرت سياسي را به چنگ آورند. ماجرايي كه امكان وقوع‌اش در انقلاب به مراتب كم‌تر از انتخابات است.
اما حكايت كودتا به طور اساسي و اصولي و از بن ساخت با انقلاب و انتخابات متفاوت و حتا متخالف است. در جريان كودتا نه فقط تغييري در ماهيت قدرت سياسي پيش نمي‌آيد و پديده‌ي چرخش قدرت شكل نمي‌بندد بل‌كه قدرت سياسي حافظ نظام سرمايه‌داري به صورتي ديگر و احتمالاً پليسي نظامي بازتوليد مي‌شود و تمام اركان حاكميت ملي زير چرخ تانك‌ها و به ضرب گلوله‌ي توپ‌ها و مسلسل‌ها در هم مي‌شكند. اگر چه هم در انقلاب و هم در جريان كودتا گروهي از مردم كشته مي‌شوند اما اهداف متفاوت كودتا و انقلاب، ماهيت و شكل كشتار را نيز متباين جلوه مي‌دهد. در اين جا منظور از هدف فقط موضوع كسب قدرت سياسي نيست.
هدف از كودتا، ستانيدن قدرت از هيات حاكمه و بر كناري آنان توسط گروه گزيده‌اي از نظاميان و سياستمداران يك كشور است. ]چنين امري[ به معناي ظهور يك دولت جديد با نيروي انتظامي و دستگاه‌هاي حرفه‌اي و آماده‌ي خدمت به رژيم جديد است. قدرت چنين دولتي در درجه‌ي اول تا حد زيادي به اين نهاد، يعني سازمان نظامي بسته‌گي دارد كه با در اختيار داشتن پرسنل و افسران كارآزموده و همچنين اسناد فراوان خود قادر به تعقيب و در صورت لزوم كنترل فعاليت سازمان‌ها و فعالان سياسي است... طرح كودتا به رغم ظاهر آن عملي است بسيار ظريف و دقيق كه كم‌ترين خلل در هر مرحله، به افشا و شكست كامل آن خواهد انجاميد. علاوه بر مهارت طراحان و مجريان وقوع و توفيق كودتا، اين شيوه‌ي تسخير قدرت نيازمند وجود شرايط ويژه‌اي است. از جمله كشورهايي كه صحنه‌ي كودتا واقع مي‌شوند به طور معمول نبايد بيش از يك مركز قدرت سياسي داشته باشند، تا اشغال آن مركز به مثابه‌ي به دست گرفتن بالاترين اركان قدرت كشور باشد. هر چند در صورت تكثر قدرت در قالب پادگان‌هاي نظامي، يگان‌هاي انتظامي مراكز پليسي امنيتي، تشكيلات رسانه‌اي (راديو تلويزيون دولتي) باز هم بدين سبب كه اين مراكز از يك ستاد مشخص و واحد هدايت و رهبري مي‌شوند، كودتا توجه خود را معطوف به تسخير آن مركز (ستاد فرماندهي) مي‌كند. از اين گذشته وجود شرايط مناسب سياسي، اقتصادي، اجتماعي و رواني نيز پيش نياز وقوع و موفقيت كودتا است. عواملي همچون فشارهاي اقتصادي بر اقشار تهي‌دست، فقدان آزادي‌هاي اجتماعي و سياسي، عدم امنيت، هرج و مرج و خاصه بي‌علاقه‌گي و بي‌تفاوتي سياسي مردم نسبت به مسايل حاد حكومتي و مشاركت گريزي، زمينه‌هاي مناسبي به منظور توفيق نقشه‌هاي كودتاگران فراهم مي‌آورند.
كودتا در آغاز هيچ رنگ و موضع گيري سياسي، ايدئولوژيك بخصوصي ندارد. بل‌كه بر اساس اصولي كلي استوار است. شعارهايي مانند: نجات وطن، رهايي ملت، تبلور اراده‌ي توده‌ها و ... به طور معمول محتواي اصلي نخستين بيانيه‌هاي پس از وقوع كودتا را تشكيل مي‌دهد. تنها پس از استقرار و تثبيت قدرت رژيم جديد است كه ماهيت برتر كودتا از نظر فكر و ايدئولوژي طراحان و مجريان آن آشكار مي‌شود.
گرچه هر كودتايي مستلزم اجراي مانوورها و عمليات نظامي چندي است، ولي به طور كلي عمليات كودتا با عمليات جنگي تفاوت اساسي دارد. كودتا مجموعه‌اي از مانوورها و حركات بسيار ظريفي است كه از نظر تكنيكي و تاكتيكي از روي‌كرد نظامي برخوردار است. بر خلاف جنگ كه به صورت عمليات گسترده‌ي نظامي و كشتار دشمن صورت مي‌پذيرد، در كودتا سعي مي‌شود ميزان كشتار كم باشد. ولي اين نكته بدان‌ معني نيست كه كودتاگران براي كشتن مخالفان دست و دل‌شان بلرزد. فراواني ميزان تلفات در كودتاهايي كه مردم به مقاومت دست يازيده‌اند، دال بر اين مدعاست.
"در فرهنگ سياسي جهان معاصر كودتا واژه‌اي است خونين و مرقوم به ميليون‌ها رگ و پي. كودتا اين حاصل تسخير دژخيمانه‌ي قدرت؛ اين ره‌آورد كفتار خويي ژنرال‌هاي مرگ، در خود بوي تن‌هاي سوخته، رنگ قلب‌هاي درهم دريده و شومي مغزهاي پريشان انسان‌ها را داراست."
پس از سقوط دولت دموکراتیک سالوادر آلنده ـ در جريان يك كودتاي نظامي آمريكايي ـ آلن بوسكه، در متن شعرْ شب‌نامه‌اي خطاب به ژنرال آگوستين پينوشه سروده بود:

.... هر سپيده دم،
گل سرخ مرا بيدار مي‌كند
با سپيده‌ي ويژه‌ي خويش
اما
امروز صبح، گل سرخ به سراغ من نيامد
چه را كه تو او را كشته بودي، ژنرال مرگ.
به نقل از: (ادوارد لوتواك، 1359، ص7)

ملت ايران مانند مردم الجزاير، آنگولا، بوروندي، كامرون، چاد، كنگو، داهومي، مصر، اتيوپي، گابن، گامبيا، غنا، گينه، ساحلِ عاج، كنيا، ليبريا، ماداگاسكار، مالي، موريتاني، مراكش، موزامبيك، نيجر، نيجريه، رواندا، سنگال، سيرالئون، آفريقاي جنوبي، سودان، توگو، تونس، اوگاندا، زامبيا، افغانستان، بروني، برمه، كامبوج، سيلان، هندوستان، اندونزي، لائوس، مالزي، نپال، پاكستان، فيليپين، سنگاپور، تايلند، ويتنام، آرژانتين، بوليوي، برزيل، شيلي، كلمبيا، كاستاريكا، دومينكن، اكوادور، السالوادر، گواتمالا، گويان، هائيتي، هندوراس، جامائيكا، نيكاراگويه، پاناما، پرو، اوروگويه، ونزويلا، عراق، اردن، لبنان، سوريه، يمن، يونان، تركيه و چك‌ و اسلواكي در جريان شكل گيري تاريخ معاصر خود دست كم شاهد دو كودتاي خونين و چندين شورش و قيام نظامي بوده است....

بعد از تحریر

آن چه که در مصر می گذرد، آن چه که در ورژن های کم و بیش مانسته در آمریکا و انگلستان و یونان و پرتغال و اسپانیا و ایتالیا و بلغارستان تا ایران و ترکیه و مصر می گذرد و با علامت مشهور "ریاضت اقتصادی" شناخته و نام گذاری شده، بخشی از یک بحران ساختاری کاپیتالیستی است که راه کار برون رفت از آن کودتا و انتخابات و تغییر دولت ها و اعتدال و امید و اتاق بازرگانی و البرادعی و نهاوندیان و مشابه نیست. این پرچم داران خصوصی سازی و مقررات زدایی و تعدیل ساختاری و بازار آزادی و.... خود از عوامل ایجاد بحران های اخیر هستند.
کسی که دو کلاس اقتصاد خوانده باشد می داند که تورم هفتاد هشتاد درصدی و دستمزدهای سه چهار برابر زیر خط فقری و نرخ دو رقمی و البته نا معلوم بی کاری و تشکل ستیزی و غیره با سیاست های انقباضی تشدید خواهد شد و عرصه ی زنده گی را بر طبقه ی کارگر تنگ تر خواهد کرد. این نکته ی بدیهی مساله ی پیچیده یی نیست که از چشم اقتصاددانان نئولیبرال تیم حسن روحانی ناپیدا باشد.هرگز.اینان چنان که خود نیز بارها گفته اند برای نجات صاحبان کارخانه ها از گرداب ورشکسته گی و سودآورسازی سرمایه وارد میدان شده اند. اعتدال اسم رمز سیاستی مانیتاریستی است که می خواهد از طریق جمع آوری نقدینه گی به شیوه های مختلف از جمله انجماد دستمزدها و افزایش بهای حامل های انرژی و هدایت پول و سرمایه به سمت سودآوری فزون تر ، بحران اقتصادی را کنترل کند. این سیاست از پیش محکوم به شکست است.درست مانند سیاست های هشت سال گذشته.
ما بارها گفته ایم و در این جا یک بار دیگر تاکید می کنیم که اگر چه بحران اقتصادی ایران راه کار اقتصادی ندارد با این حال برای ترسیم بن بست و شکست راه کارهای تیم رفسنجانی- خاتمی- روحانی حاضریم با آقایان نهاوندیان و نیلی و نوبخت در یک فضای برابر و آزاد مناظره کنیم و سیاست های مانیتاریستی و ضدکارگری ایشان را به معرض قضاوت افکار عمومی بگذاریم و آلترناتیو برون شد از بحران را نشان دهیم. تنها در این صورت و امکان تبلیغ و ترویج آزاد برای برنامه ها و سیاست های سوسیالیستی است که می توان از انتخابات آزاد سخن گفت و به آرای آقای روحانی محک زد.

Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


سازمان یابی کارگری

13 . حزب سیاسی

درآمد (شادی جان...)

یکم . در این دو بیتِ شفیعی کدکنی تاملی کنید تا نکته یی را عرض کنم:

سوگواران تو امروز خموش اند همه
که دهان های وقاحت به خروش اند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوش اند همه

روزهای منتهی به فروپاشی شوروی و دیوار برلین را به یاد آورید تا به مصداق شعر شفیعی برسید. روزان تیره و تاری بود. هر که از سوسیالیسم و مارکس و انگلس و لنین و تروتسکی سخن می گفت نشانی تیمارستان کف دستش می گذاشتند. تاچریسم هار چنان گرد و خاکی راه انداخته بود که حتا شرافت انسانی را نیز با متر و خط کش بازار آزاد اندازه می گرفتند و در تقابل با عدالت چنان از آزادی فردی عربده می کشیدند که انگار در یک نزاع حیثیتی مچ ات را خوابانده اند! اگر می خواستی از خانه یی در انتهای جهان بیرون بزنی و هو نشوی لاجرم باید در آستانه ی مقدس امامزاده هایک- پوپر دولا سه لا می شدی. به نشانه ی احترام به ارزش مصرف! پیش شرط استخدام در اداره ی داروغه زده ی شهرداری کن سولوقون هم نیازمند امضای یک استشهاد محلی با تاکید دوقبضه و سفارشی در خصوص برائت از لنین و انقلاب بود...آن روزان و شبان اما سپری شدند. و اینک به حکم تاریخ دوران دیگری رسیده است. دورانی که دفاع از نئولیبرالیسم نه فقط نشان گر بلاهت و عضویت در اتحادیه ی ابلهان است بل که فراتر بسیار فراتر شبحی که زمانی در اروپا در گشت و گذار بود حالا به آتن و مادرید و قاهره رسیده است. به این ترتیب عصر حاضر نه فقط عصر امپریالیسم و گندیده گی سرمایه است؛ عصر بحران و تشدید مبارزه ی طبقاتی و انقلاب هم هست. به گواهی همه ی حوادث تلخ و شیرینی که در متن جنبش اشغال وال استریت جریان یافت و به شکل نمادین فضاهای شهری را کنترل کرد و دیکتاتورهای عرب را به زیر کشید؛ آن چه امروز بیش از همیشه به اولویت اجتناب ناپذیر پیشروی جنبش های اجتماعی تبدیل شده حرکت به سوی ایجاد یک حزب کارگری بلشویکی است. از شفیعی کدکنی به سوی سلمان ساوجی نقب می زنم تا نقش این یار(لنینیسم) را با زبانی دیگر ترسیم کرده باشم:

جان من می رقصد از شادی مگر یار آمده ست
می جهد چشم ام همانا وقت دیدار آمده ست

دوم .علاوه بر مباحثی پیرامون سازمان یابیِ سندیکایی، اتحادیه یی و شورایی و نکاتی در زمینه ی مجمع عمومی، بخش عمده یی از این سلسله مقالات به تبیین گوشه هایی از حزب لنینی اختصاص یافت. به این دلیل ساده که به نظر نگارنده حزب لنینی عالی ترین و کامل ترین و منسجم ترین شکل سیاسی سازمان یابی کارگری است.حزب لنینی سازمان پیشروِ آن بخش از کارگران آگاه است که استراتژی سیاسی تغییر جهان را موکول به محال نمی کنند. کارگرانی که در جریان مبارزه ی طبقاتی به این نتیجه ی نهایی رسیده اند که تغییر جهان بدون کسب قدرت سیاسی ممکن نیست.سوسیالیسم مارکس متد علمی نقد اقتصاد سیاسی سرمایه داری است و اگر به فرض محال تمام آموزه های نظری آن نیز بلاوجه شود- که تا تداوم حاکمیت سرمایه این نیز محال است- قدر مسلم این است که چهارچوب آن همچنان معتبر خواهد ماند. مارکس در "فقر فلسفه" نوشت:" به محض این که تئوری توده گیر شود؛ خود به نیروی مادی بدل می گردد و تئوری اجتماعی نمی شود مگر این که رادیکال باشد."(نقل به مضمون) فقر فلسفه در برخورد به یاوه های ذهن متشنج پرودون نوشته شد و حالا جماعتی در لنین ستیزی راه پرودن می روند. از سوی دیگر و مستقل از همه ی نظریه پردازی های معتبر لنین می توان گفت که لنینیسم تجسم عینی و پراتیک نظریه پردازی های مارکس نیز هست. دانشِ عملیاتی شده ی مبارزه برای کسب قدرت سیاسی. دانشی که با گسست از حلقه ی هگلی های چپ آغاز شد؛ در متن نقد جوهر مسیحیت و ایده ئولوژی آلمانی به جنبش کارگری رزمنده ی اروپا پیوست و به یک مفهوم با کمون دست به قدرت برد.در انترناسیونال عروج کرد و با پیروزی انقلاب اکتبر نشان داد که پیروزی انقلاب سوسیالیستی در یک کشور ممکن اما تداوم و استمرار آن بغرنج است.لنینیسم همه ی این ها هست و بیش از این هاست.لنینیسم عبور از تریدیونیونیسم و دعوتِ کارگران به مبارزه ی سیاسیِ متحزب علیه کلیت مالکیت و سرمایه است. لنینیسم درهم شکستن وعده های سوشیانسی منتظران هپروتی و آخرالزمانی است.
"لنینیسم نقطه ی فرازین ایده ی پرولتاریایی ست و آن گاه که پرولتاریا گام در هستی برای خود نهد؛ آن گاه که پیله ی تاریخ از هم می درد ؛ آن گاه که تاریخ دوباره بر در می کوبد....لنینیسم را باز می یابد و با آن بر تاریخ و روی دادها سنگینی می کند. در واقع لنینیسم چیزی نیست جز بیان هستی در خود و برای خود پرولتاریا.چیزی نیست جز نظریه یی که دیالکتیک ایده ی نظری پرولتاریا و ایده ی عملی پرولتاریا در آن لحاظ شده است. در عین حال لنینیسم این پیوند را در سیاست واقعی نیز پراتیک می کند."(کارل هرتزینگر؛ مقدمه بر کتاب"تاملی در وحدت اندیشه ی لنین"اثر لوکاچ ترجمان حسن شمس آوری و علی رضا میر قاسمی)
اندیشه و عمل لنین- و تبلور و تجسم آن در انقلاب اکتبر- نماد واقعی و عینیت یافته ی تز دوم مارکس در نقدهای فوئرباخ است. تئوریِ پراتیک شده ی مارکسیستی و پراتیک متکی به تئوری.استنتاج از تئوری و پراتیک و درک عمیق لنین از فلسفه و روند تاریخی عروج سوسیالیسم برخاسته از شناخت دقیق او از ساز و کارهای دیالکتیک هگلی است. لنین از نحوه ی عمل کرد به هنگام حزب کارگران در لحظه ی قیام به خوبی آگاه بود.
زمانی لوکاچ درباره ی لنین نوشت " فیلسوف ژرف اندیش یا انقلابی... تبدیل کننده ی پرشور نظریه به عمل و کسی که نگاه نافذش همیشه متوجه برگشت گاه هایی است که در آن ها نظریه به عمل تبدیل می شود و عمل انقلابی به نظریه."
در واقع این متد دیالکتیکی لنین را باید در شیوه ی سازمان دهی در حزب بلشویک و آثار نظری او پی گرفت و در چارچوب مبانی نظری و اصولی مارکسیسم ارتدوکس قرار داد.
"لنینیسم یعنی بیان آفرینش گری تاریخی پرولتاریا و دفاع از آن. آن گاه که دوالیته ی کمون- دولت در روزهای کمون پاریس در بعد از ظهر هگلی ١٨٧١ رخ داد و ۵۵ سال بعد در شام گاه هگلی انقلاب ١٩١٧ در شورا پاسخ تاریخی خود را یافت؛ روش لنینی پاسخ راز تاریخی چگونه گی دولت کارگری را دریافت ؛ تئوریزه کرد و در هیات شعار همه ی قدرت به شوراها تمام قد از آن دفاع کرد.لنین دریافت و بیان کرد که دولت شوراها یعنی پی گیرترین دموکراسی. یعنی دموکراسی نافرمال که از دموکراسی بورژوایی بسیار فراتر می رود و در عین حال به مثابه ی دیکتاتوری پرولتاریا گرایش به یک نادولت دارد. به بیان گرامشی یعنی جذب جامعه ی سیاسی در جامعه ی مدنی." (لوکاچ : پیشین)
سوم . راستش داشت فراموش ام می شد؛ مدتی ست بچه محل های ما زود به زود برای ملوانان کرونشتات مجلس ختم می گیرند. بعد از شورا شوراییان یکی دیگر که تازه گی خواب نما شده به این کشف کشاف نیز نائل آمده که انقلاب اکتبر از همان روز فردای پیروزی شکست خورده است! دلیل اش هم این است که حزب لنینی (" این موجود خبیث ضد کارگری") به جای طبقه ی "مظلوم" کارگر به قدرت سیاسی لم داده است و این یعنی حزب به جای طبقه! ما در مورد مساله ی راهبردی دلائل شکست انقلاب اکتبر و سوسیالیسم اردوگاهی علاوه بر یک کتاب مفصل و مستند مقالات متعددی نوشته ایم مضاف به این که بر آنیم کماکان تحلیل های دقیق مطروحه در بولتن "مساله شوروی" از اعتبار و دقت کافی بهره مند است. یک نکته را هم عجالتا بگویم و ادامه دهم که به نظر لنین نقش رهبری حزب در نظام مبتنی بر دموکراسی سوسیالیستی یک نقش کاملا سیاسی است.لنین هرگز و حتا در "چه باید کرد" – که در این سلسله مقالات تفسیر و تبیین شده است- از نقش جای گزین حزب به جای طبقه و ایضا حزب به جای شوراها دفاع نکرده؛ سهل است لنین به شدت مخالف این بود که در شوراها حزب به جای اکثریت کارگران بنشیند. این که بعدا و در زمان صنعتی سازی های منبعث از "سوسیالیسم در یک کشور" چه شد ربطی به حزب لنینی و بلشویسم ندارد و ما بعدا در این مورد خواهیم نوشت. به تفصیل. در واقع لنین بر آن بود که وظیفه ی حزب مجاب ساختن اکثریت اعضای شوراهای کارگری به درستی و سلامت تصمیمات اتخاذ شده؛ است.اگر چه لنین در کتاب"دولت و انقلاب" و در حین ارزیابی شوراها به نقش رهبری حزب نپرداخته است اما باید پذیرفت که او در چنان اوضاع و احوال بلبشویی(جنگ امپریالیستی و داخلی و قحطی و خطر فلاکت و مقاومت موژیک ها) هیچگاه از کمونیست های جدا مانده از شورا دفاع نکرد. مضاف به این که او بارها علیه شوراهای بی پشتوانه از کمونیست ها سخن گفت.

ادامه دهیم.....

تکیه به مواضع لنین – در "چه باید کرد" – برای بخشی از چپ معاصر دو نتیجه گیری فوری و البته نادرست در برداشته است:
الف. ناآگاه خواندن طبقه ی کارگر که شعورش فقط تا حد مبارزه ی خود به خودی تریدیونیونی امکان ارتقا مییابد و از این بعد نمیداند چه کند.
ب. تشکیل حزب روشن فکران جدا از طبقه به دو منظور یکی آگاه سازی کارگران و دیگری کسب قدرت سیاسی از طرف طبقهی کارگر.
جریانات دیگر نیز به استناد مواضع مشخص و تاریخی لنین، او را به انحراف از آموزههای مبارزهی طبقاتی مارکس و انگلس متهم کرده و مبنای شکل بندی دیوانسالاری در حزب بلشویک پس از انقلاب 1917 را در همین نظریات به اصطلاح غیر کارگری لنین یافتهاند.
منتقدان لنین به استدلالی که او از کارل کائوتسکی برای اثبات نظر خود (انتقال آگاهی از بیرون طبقه) آورده است اشاره میکنند و این سمتگیری را به حساب انتزاع حزب سیاسی از متن طبقهی کارگر میگذارند و آن را منشا شکلبندی بوروکراسی حزبی میدانند.
لنین در "چه باید کرد" به نقل از کائوتسکی- که در ارتباط با پلاتفرم و اختلاف داخلی سوسیال دموکراتهای اتریشی اظهارنظر کرده بود – مینویسد:
«بسیاری از ناقدین رویزیونیست ما تصور می کنند که گویا مارکس مدعی بوده است که تکامل اقتصادی و مبارزهی طبقاتی نه تنها در شرایط تولید سوسیالیستی بل که مستقیماً معرفت به لزوم آن را هم به وجود میآورد. این است که این ناقدین اعتراض می نمایند که چه طور کشور انگلیس، که سرمایه داری در آن از همه کامل تر است بیش از همه از این معرفت دور است. از روی این طرح ممکن است چنین تصور کرد. کمیسیون تنظیم کننده ی برنامه ی اتریش هم با این نظر به اصطلاح ارتدکسال مارکسیستی – که به ترز فوق الذکر رد میشود – شریک است. در این طرح گفته می شود، هر قدر تکامل سرمایهداری بر کمیت پرولتاریا می افزاید همان قدر هم پرولتاریا ناگزیر می گردد و امکان حاصل مینماید به ضد سرمایه داری مبارزه کند. پرولتاریا رفته رفته درک میکند که سوسیالیسم ممکن بوده و ضروری است. هرگاه چنین رابطه یی قایل شویم، آن وقت به نظر میآید که معرفت سوسیالیستی نتیجه ی ناگزیر و مستقیم مبارزه ی طبقاتی پرولتاریاست. و حال آن که این به هیچ وجه صحیح نیست. بدیهی ست که سوسیالیسم به مثابه ی یک آموزش، همان قدر در روابط اقتصادی کنونی ریشه دارد که مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا در آن ریشه دارد و عیناً نظیر این مبارزه ی طبقاتی همان قدر هم از مبارزه علیه فقر و مسکنت توده ها، که زاییده ی سرمایه داری ست، ناشی می گردد. لیکن سوسیالیسم و مبارزه ی طبقاتی یکی زاییده ی دیگری نبوده، بل که در کنار یک دیگر به وجود میآیند و پیدایش آن ها معلول مقدمات مختلفی است. معرفت سوسیالیستی کنونی فقط بر پایهی معلومات عمیق علمی میتواند پدیدار گردد. در حقیقت امر علم اقتصاد زمان حاضر به همان اندازه شرط تولید سوسیالیستی ست که فرضاً تکنیک کنونی هست و حال آن که پرولتاریا با تمام تمایل خود نه این و نه آن، هیچ یک را نمی تواند به وجود آورد. هر دوی آنها از سیر جریان اجتماعی کنونی ناشی می شوند. حاصل علم هم پرولتاریا نبوده، بلکه روشنفکران بورژوازی هستند. سوسیالیسم کنونی نیز در مغز افرادی از این قشر پیدا شده و به توسط آن ها، به پرولتارهایی که از حیث تکامل فکری خود برجستهاند منتقل می گردد و آن ها سپس آن را در جایی که شرایط مقتضی ست در مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا وارد می سازند. بدین طریق معرفت سوسیالیستی چیزی ست که از خارج، داخل مبارزهی طبقاتی پرولتاریا شده، نه یک چیز خود به خودی که از این مبارزه ناشی شده باشد...» (پیشین، صص88-87)
از یک منظر لنین و کائوتسکی بحث درستی را به صورت نادرست مطرح میکنند. میدانیم که اگرچه مارکس و انگلس به مبحث آگاهی طبقاتی وارد نشده و جزییات آن را تئوریزه نکردهاند، اما هیچ گاه بر اصالت مبارزه ی روشن فکران بورژوا و تقدم آگاهی ذهنی بر مبارزه ی طبقاتی و انتقال آگاهی طبقاتی از بیرون طبقه به درون آن نپرداختهاند. آنچه که مارکس بر مبنای هستی اجتماعی فرموله کرده و آن را تعیین کننده ی آگاهی انسان ها دانسته بود؛ به کلی با برداشت های انتزاعی و منجمد شده از "چه باید کرد" و طراحی کائوتسکی - که بعدها مورد توجه لوکاچ و گلدمن و مزاروش نیز قرار گرفت – متفاوت است. ما در این سلسله مقالات به اندازه ی توان مان در مورد "چه باید کرد" لنین و ضرورت برداشت و فهم صحیح از آن صحبت کردیم. واقعیت این است که مبنا قراردادن طوطی وار "چه باید کرد" بدون توجه به شرایط مکانی، زمانی و تاریخی نویسنده (لنین) میتواند در همان نخستین برداشت به نوعی بلانکیسم و ولونتاریسم و در بهترین شرایط حزب سیاسی جدا از طبقه منجر شود. حزبی متشکل از روشن فکران بورژوا که نه فقط وظیفه ی آگاه سازی طبقه ی کارگر را برای خود تعریف کرده است، بل که این رسالت را نیز در چنته ی خود گرفته است که به نیابت از طبقه ی کارگر قدرت سیاسی را قبضه کند و برای طبقه نقش آقابالاسر و رهبر بتراشد. هر چند فهم درست از تجربیات انقلاب اکتبر به ما می آموزد که حزب سیاسی کارگری دوران ما – دست کم در ایران معاصر- به شیوه یی متمایز از برداشت های جاری احزاب فی الحال موجود شکل می بندد اما این نکته را نباید فراموش کرد که با وجود همه ی تفاوت ها مخالفت با حزب سیاسی کارگران مسقیما مخالفت با ستاد رزمنده ی کارگران و مقاومت علیه کسب قدرت سیاسی از سوی کارگران است.این بهانه ها که "در انقلاب اکتبر حزب جای طبقه نشست و دیکتاتوری حزب به وجود آمد و هدف کارگران اشتراکی کردن تولید است و کاری به قدرت سیاسی ندارند" و ....توجیه محترمانه ی نشانه ی نخود سیاه به طبقه ی کارگر است.در روزگاری که بورژوازی برای حفظ قدرت خود به انواع و اقسام احزاب و اتحادیه ها- از اتاق بازرگانی تا اتحادیه ی طلا فروشان "محترم" بازار تهران و حزب موئتلفه و مشارکت- مجهز می شود و در همین حال به شصت هفتاد فعال کارگری اجازه نمی دهد که در خانه ی شخصی خود مجمع عمومی برگزار کنند.... در روزگاری که دستمزد چهار برابر زیر خط فقر کارگران از صندوق تامین اجتماعی به جیب "نماینده گان محترم مجلس" سرازیر می شود....در روزگاری که پای دلارها و یوروهای میلیاردی امثال بابک زنجانی ها از تهران تا پکن و استانبول دراز شده است.....بله در چنین روزگار تیره و تاری که هارترین جناح سرمایه(نئولیبرالیسم) تسمه از گرده ی اردوی کار کشیده است، سخن گفتن از عوارض جانبی حزب فقط یک غر و لند سیاسی نیست....

بعد از تحریر

"....اگر مارکسیسم این است، آن چه که محرز است این که من مارکسیست نیستم."
http://www.marxists.org/archive/marx/works/1890/letters/90_08_05.htm
این جمله یی است منسوب به مارکس در ارزیابی مواضع حزبی سوسیال دموکرات در فرانسه(خطاب به پاول لافارک.)خیلی ها از این جا و خیلی های دیگر از جاهای دیگر حرکت کرده اند تا برسند به این جا که ترم هایی از قبیل "مارکسیسم،لنینیسم،تروتسکیسم،استالینیسم" و.... بلاوجه هستند و ایضا کاربردشان نامربوط است.گویا این پدیده ی "ایسم" هنوز می تواند منشا پلمیک های حاشیه یی باشد.تا آن جا که به این قلم مربوط است گفتنی این که:
ایسم (ism:انگلیسی)؛(isme:فرانسه)؛(ismus:آلمانی) پسوندی است که به دنبال نام یا صفتی می نشیند و آن را به لحاظ مفهومی بسط می دهد."ایسم" موید گرایش،روش،جریان،کنش،مکتب،تفکر،ایده ئولوژی و بینشی است که آن نام یا صفت حمل می کند.همین!ریشه ی ایسم از زبان یونانی آمده. جایی که با این روش فعل را به اسم یا صفت تبدیل می کردند و عادات و رفتارهای اقوام مختلف را باز می نمودند.همین!
*"ایسم" برای ترسیم یک پروسه یا فراشد- از اسم فعل- به کار رفته. مانند:criticism و organism.
*"ایسم" برای تبیین مجموعه یی از ویژه گی های اجتماعی و شخصی و فراتر از نکته ی پیشین. مانند: capitalism/barbarism/despotism/sectarism/opportunism/neoliberalism/tourism/socialism/….
*"ایسم" برای تعریف یک دستگاه تحلیلی- نظری مانند:rationalism/Catholicism/freuidism/Marxism/chartism/conservatism/structuralism/….
*"ایسم" برای تصریح جنبه های عمومی مفاهیم. مانند:atomism/atheism/evangelism/feminism/realism/….
*"ایسم"برای تفهیم یک خصلت معین در یک پدیده ی خاص.مانند:archaism/sophism/latinism/….
از قرار کاربست "ایسم" در مواردی که چارچوب های فکری(علمی،دینی،فلسفی، اقتصادی و...) را تبیین کرده؛محل نزاع واقع شده.به همین سبب نیز کسانی برای معادل سازی دست به تلاش هایی زده اند و فی المثل در مواردی مانند:organism/criticism/pastoralism/cannibalism/capitalism….
اصطلاحاتی از قبیل اندام واره گی،عیارسنجی،شبان واره گی،هم نوع خواره گی،سرمایه داری و....یرگزیده اند.برخی دیگر برای حذف"ایسم" به ترکیب سازی روی کرده اند. مانند: اهل حق، اصحاب اجماع، اصحاب کمون، اهل علم و....گروهی به جای اصطلاحاتی مانند:positivism/pragmatism/empiricism/materialism/subjectivism….
گفته اند:مذهب تحصلی،مذهب اصالت عمل،مکتب تجربه گرایی، مکتب اصالت ماده، مکتب اصالت وجود موضوعی و....گاه در مواردی از پسوند"گری" استفاده شده. مانند:واقع گرایی و تاریخی گری به جای :realism/historism
در تمام این زمینه ها پزوهشگرانی از قبیل امیرحسین آریانپور و احمد آرام و داریوش آشوری کم و بیش بحث های مبسوطی طراحی کرده اند.واقعیت این است که اگر فی المثل "خرد گرایی" و " انسان محوری"می تواند ما را به "rationalism" و "humanism" برساند اما "مارکس گرایی" و "فرویدباوری" نمی تواند به تمامی حامل و معرف واقعی مارکسیسم و فرویدیسم باشد.شکی نیست یکی از وظایف و مسوولیت های هر نویسنده ی آگاه و مسلط به ادبیات، غنی سازی زبان از واژه های متنوع و جدید است. گفته شده اگر فرهنگ لغات روسی گم شود به اعتبار"جنگ و صلح" تولستوی می توان آن را بازتولید کرد.در یک مقیاس دیگر زمانی که احمد شاملو اصطلاحاتی مانند "شیرآهنکوه مردا" و "شبکلاه درد" و.... را خلق می کرد از یک سو به زبان نوشتاری خود عمق و وسعت می بخشید و از سوی دیگر پشتوانه و غنای زبان را ارتقا می داد.اما فی المثل آن جا که آقایان اصلاح طلب برای "دموکراسی" اصطلاح نخراشیده ی "مردمسالاری دینی" را اشاعه می دهند، فقط نادانی خود از مفهوم مدرن دموکراسی را جار می زنند.چرا که با همان فرض،آقای آیت الله مصباح یزدی معتقد است که "در دین اسلام مردم هیچ کاره اند تا چه رسد به این که سالار باشند در حوزه دموکراسی".باری اگر از اصطلاح استالینیسم می توان به نظریه، فاکت و وقایع دوران "سوسیالیسم در یک کشور/ صنعتی سازی/ اردوگاه به جای انترناسیونالیسم/ جنگ کبیر میهنی/ فاشیسم کشی/اردوگاه کار اجباری/ دادگاه های مخوف و...."راه یافت سووال این است که ایراد کاربست این اصطلاحات چیست؟ همین!
به قول استاد عبید زاکانی "رندی را گفتند که قیمه به قاف کنند یا به غین؟ گفت قاف و غین همه بگذار. قیمه به گوشت کنند!"در نتیجه دوستانی که این دغدغه ی خود را با نگارنده در میان گذاشته اند بهتر است به این مهم وارد شوند که برای گرفتن دستمزد بالای خط فقر، کارگران چه باید بکنند؟ چه را ساخت و ساز تشکل های کارگری سرمایه ستیز با این همه چالش و تاخیر مواجه است؟ با رفرمیست هایی که هر از چند گاه کارگران را به تمکین در برابر بندهای"مترقی" قانون کار فرا می خوانند چه باید کرد؟ به آن دسته از فعالان کارگری که سر در گریبان دارند چه باید گفت؟ فعلا همین!

ادامه دارد.....

Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


سازمان یابی کارگری

12. آگاهی سوسیالیستی

در آمد

آیا جنبش کارگری بعد از انتخابات یازدهم وارد دوران تازه یی شده است؟ نسبت مندی جنبش کارگری با لحظه ی حال دولت چه گونه ترسیم می شود؟ آیا صورت بندی هایِ احتمالی و تازه ی توازن قوا کاربست های ویژه یی را در دستور کار فعالان کارگری قرار داده است؟ اگر چنین نیست و اگر در بر همان پاشنه ی سابق می چرخد پس این همه نامه نگاری های جدید و تبریک و تهنیت به مقامات و اشاره به این که جناب وزیر در کودکی کارگر بوده و ....و به طور مشخص نامه هایی که از سوی فعالان و تشکل های مستقل کارگری خطاب به حسن روحانی و علی ربیعی نوشته شده از چه خاستگاهی برخوردار است؟ اگر چنان است،مختصات این دوران جدید با کدام معیارها قابل اندازه گیری است؟ دولت یازدهم در مقام نماینده ی بخش خصوصی سرمایه و مدافع تمام عیار اتاق بازرگانی به منظور پیش گیری از کاهش بیشتر نرخ سود وارد سپهر سیاست ایران شده است. برای دست یابی به این هدف انجماد دستمزدها و متغییر کردن قانون کار اولویت بی چون و چرای قدرت دولتی است. در این صورت سیاست گزاری و تاکتیک جدید جنبش کارگری چه باید باشد؟ صف آرایی نیروهای امنیتی در جبهه ی جدید سرمایه و گماردن یک مقام حرفه یی امنیتی به وزارت کار حامل کدام پیام برای جنبش کارگری است؟ علی ربیعی با پشتیبانی خانه ی کارگر و شوراهای اسلامی و به پشتوانه ی تجارب پلیسی خود چه گونه می خواهد "خنده بر لبان فرزندان کارگران "بنشاند؟ ماهیت واقعی این "خنده" چیست؟ تا آن جا که به مسوولیت و توان محدود این قلم باز می گردد طی چند مقاله به لحظه ی حال دولت یازدهم وارد شده و نسبت های این دولت با طبقه ی بورژوازی و موقعیت سرمایه را ترسیم کرده است. سلسله مقالات "سازمان یابی کارگری" دقیقا به سبب پیش نوشته به تاخیر افتاد و اینک بر آنم ضمن جمع و جور کردن سر دستی آن مباحث به تبیین شرایط کنونی جنبش کارگری بپردازم. نگفته پیداست که حتا اشاره به سرفصل های یازده مقاله ی مفصل از حوصله ی خواننده بیرون است. در نتیجه نوشته ام را از همان جایی که بریده شده بود؛ ادامه می دهم. جایی که از تحریف "چه باید کرد" لنین حرف می زدم؛ از این که ترکیب سازمانی حزب انقلابی کارگران چه گونه باید باشد؛ از پلمیک های سازنده ی بلشویک ها و اسپارتاکیست ها، از نحوه ی کسب یا انتقال آگاهی....برای ملاحظه ی کل آن مقالات بنگرید به:
http://www.ofros.com/maghale/gharaghozolo_agahi.htm

عبور از ایده ئولوژی

به "چه باید کرد" باز خواهم گشت. مارکس و انگلس ارتباط میان آگاهی طبقاتی و سازمان دهی و تشکل یابی کارگران را در جریان تبدیل تئوری به عمل انقلابی به دوره های مختلف تقسیم کردند و به شکل کنکرت از سیر تطور و تکون تشکل سخن گفتند.(مانیفست، برگردان مرتضوی،عبادیان، ص:286)
به نظر مارکس شیوه ی تولید و روابط اجتماعیِ متناظر با آن زیر بنای واقعی جامعه را تشکیل می دهد . مارکس به درست گفت: " این آگاهی انسان ها نیست که هستی شان را تعیین می کند بل که بر عکس هستی اجتماعی شان است که آگاهی انسان ها را معین می کند". بی شک این جمع بندی بسیار مهم ، به مراتب فراتر و فربه تر از گزاره ها و گزینه های فلسفی ، ایده ئولوژیک و معرفت شناختی است. چنین تبیینی ناظر به تکوین ساختارهای اصلی سیاست ،دین، هنر ، فلسفه ، حقوق و ایده ئولوژی است. به نظر مارکس – که در نقد ایده ئولوژی آلمانی فرموله شد – این گونه های ایده ئولوژیک است که مانع پیش رفت جست و جوهای علمی می شوند. هنگامی که اشکال ایده ئولوژیک بدون لحاظ کرد ارتباط بینابینی – که می تواند میان مرحله ی مشخصی از تکامل اقتصادی و محصولات فرهنگی گوناگون برقرار شود – مورد ارزیابی قرار می گیرند ، نقش سلبی آن ها روشن تر می گردد. به نظر مارکس ارتباطاتی از این گونه میان شیوه های تولید، ساختار طبقاتی و سبک های تفکر یا آفرینش معنوی می توانند بدون دشواری ایجاد شوند. ژان پیاژه (کتاب "سرآغاز تکوین یک نظریه ی شناخت" ) درباره ی این نظریه ی جامع مارکس ، ضمن تاکید بر اهمیت آن در جامعه شناسی شناخت، چنین نوشت:
" مزیت بزرگ مارکس این است که او در پدیده های اجتماعی میان یک زیربنای موثر و یک روبنا تمایز قائل می شود و–مارکس شخصاً بر این نکته انگشت نهاده – روبنای اجتماعی در همان رابطه یی با زیر بنای خود قرار داد که آگاهی فردی با رفتار"(ژان پیاژه 1372:128)
هدف آگاهی طبقاتی در سوسیالیسم علمی مارکس در تلفیقی از تئوری و پراتیک، تشخیص آن دسته از مکانیسم‌هایی است که به اعتبار آنان پدیده‌های اجتماعی در هر جامعه – به ضرب و زور انواع و اقسام ساز و کارهای ایده‌ ئولوژیک – باژگونه معرفی و تعریف می‌شوند. و به عبارت دیگر غیر از آن چه واقعاً موجود هستند،نمایانده می‌شوند. سوسیالیسم مارکس – به این مفهوم – انقلاب علیه باژگونه سازی معرفتی و مادی پدیده‌هایی است که به سلاح و ابزار دست بورژوازی تبدیل شده‌اند.
به نظر می‌ رسد سه اثر "ایده‌ ئولوژی آلمانی"، "تزهای فوئر باخ" و "فقر فلسفه" در برگیرنده‌ ی چارچوب و متدولوژی آگاهی طبقاتی از نظر مارکس باشند. ایده ‌ئو‌لوژی آلمانی مهم‌ ترین نقطه‌ ی عطف در سیر تطور سوسیالیسم به علم است. در این اثر مارکس در برابر هگلی‌های جوان که نقد و ایده را موتور تکامل تاریخی می پنداشتند به صراحت اعلام کرد که «توضیح اساس و پایه‌ ی عقاید از طریق پراتیک مادی ‌ست و نه توضیح عمل توسط ایده» (ایده‌ ئولوژی آلمانی، 1965 ص:50، چاپ لندن) در این اثر مهم مارکس ضمن جدا شدن ریشه ‌یی از ایده‌آلیسم هگل و ماتریالیسم نظاره‌ گر فوئر باخ، به تحلیل نقش تولید در تاریخ و زنده‌ گی اجتماعی انسان‌ها رسید: «همان طور که محیط و مقتضیات بر شکل‌گیری و ساختن بشر تاثیر می‌گذارند، بشر نیز در ساختن محیط و مقتضیات اثر می‌گذارد... بشر از حیوانات توسط آگاهی‌اش متمایز می شود... بشر به محض آغاز تولید وسائل معیشت خود آغاز به متمایز کردن خود از حیوانات کرد... بشر با تولید وسائل معیشت خود به شکل غیر مستقیم در حال تولید زنده‌ گی مادی خود نیز هست.» به این ترتیب مارکس بر نقش تولید به عنوان شرط اصلی تطور و تکامل تمام تاریخ اجتماعی انسان تاکید می‌کند و از همین جا به تحلیل دو مقوله‌ ی پیوسته‌ ی ماتریالیسم تاریخی یعنی "نیروهای تولید" و "مناسبات تولید" می‌پردازد. ارتباط آگاهی طبقاتی با نقش تولید در حیات اجتماعی طبقه‌ی کارگر در همین چارچوب تبیین می‌شود و به دو مرحله‌ ی کلی و پیوسته تقسیم می‌گردد:

1. طبقه‌ی در خود. کارگران در این شکل ‌بندی به حدی از آگاهی می‌رسند که فی‌المثل کارمزدی خصلت اساسی نظام تولیدی سرمایه‌ داری است و دستمزدی که به آنان تعلق می‌گیرد حتا بدون در نظر گرفتن ارزش اضافه به مراتب کم ‌تر از ارزش نیروی کارشان است. مارکس از این مهم در تفاوت ماهوی کار و نیروی کار سخن گفته است. آگاهی نسبت به واقعیت موجود و تلاش برای بهتر کردن آن کارگران را در تشکل‌های سندیکایی و اتحادیه‌یی گرد می‌کند و به یک سلسله مبارزه‌ ی دو فاکتو و اکونومیستی وا می‌دارد. واضح است که هر درجه‌ یی از پیشرفت در این مبارزه و هر میزان از تحقق مطالبات صنفی، به سود کارگران است و آنان را برای دستیابی به وحدت طبقاتی و برداشتن گام‌های بعدی یاری می‌رساند. کسانی این حد از آگاهی را - با اشاره‌ی سطحی به نقد لنین به تریدیونیونیسم در "چه باید کرد"- به سخره گرفته‌ اند و به بهانه‌ ی نفی اکونومیسم و سندیکالیسم به آن ریشخند زده‌اند. اگر کارگران در راه دشوار رهایی خود و جامعه بتوانند نخستین گام‌های‌شان را با تحمیل شرایط بهتر محیط کار، تقلیل ساعت و شدت کار و دریافت دستمزد بیشتر بر کارفرمایان و سرمایه‌داران بردارند، همه‌ی آن نیشخندها، باد هواست. کسان دیگر نیز گفته‌اند که چنین مبارزه‌یی به رونق و شکوفایی تولید و به تبع آن سودآور‌سازی سرمایه می‌انجامد.این تفسیرهم به اندازه‌ی کافی ریشخندآمیز هست، که بی‌نیاز از نقد باشد.
2. طبقه ی برای خود.این شکل از طبقه‌ ی کارگر در مسیر تکامل مبارزه‌ی طبقاتی و به یاری عنصر سازمان‌ یابی و در سیر تکون عمل، تجربه، آگاهی به آن درجه از شعور و آگاهی رسیده است که ضمن دریافت منافع مشترک به هدف واحد در قالب یک طبقه فکر وعمل کند. وجه تولید جامعه‌ ی سرمایه ‌داری پیشرفته به نحو بارزی می‌کوشد از طریق ترویج رفرمیسم و حتا اتمیزه کردن کارگران ضمن ترمیم تضادهای خود – از جمله تلاش برای عبور از دوره‌ی انباشت پس از بحران-طبقه‌ی کارگر را حداکثر در موقعیت نخست متوقف کند. اما از سوی دیگر گرایش به تمرکز سرمایه‌ داری چنان که انگلس درخصوص توضیح طبقه‌ ی کارگر انگلستان گفته است، لاجرم به ایجاد تمرکز در طبقه‌ ی کارگر نیز می‌تواند بینجامد. در هر دو صورت هستی اجتماعی طبقه‌ یی که در مبارزه ی متشکل و سازمان یافته ی این تضادها شکل بسته است، حکم به آگاهی طبقه‌ یی می‌دهد که رسالت تاریخی‌اش جمع کردن بساط همین تضادها و بحران‌هاست. شناخت تئوریک و ایده ‌ئولوژیک برای ایجاد چنین تغییربنیادینی نقش اول را ایفا نمی‌کند. آگاهی به شیوه ی "چه باید کرد"
تاکید مارکس مبنی بر این که "رهایی طبقهی کارگر تنها به دست خود طبقهی کارگر ممکن است"؛ موید شناخت علمی او و انگلس از ماهیت طبقاتی و رسالت تاریخی پرولتاریاست. این تصور که گمان کنیم لنین در "چه باید کرد" هنگامی که مشغول زدن پنبه ی اکونومیستها و تریدیونیونیستها بوده با مباحث پیش گفته ی مارکس و انگلس آشنایی نداشته بی گمان خیالی خام و پنداری ساده لوحانه است. میدانیم که لنین به متن "دست نوشتهها" و "گروندریسه" دست نیافته و از محتوای مباحث و مکاتبات سوسیالیستهای روس با مارکس پیرامون نحوه ی گذار مطلع نبوده است، اما با این حال برخی به تاسی و دُگم از این نظر که "آگاهی طبقاتی از بیرون به درون جنبش کارگری میرود یا باید برود" به نقد مارکسیستهای اتریشی و سپس کارل کائوتسکی میپردازند و لنین را به استناد مباحث مشخص"چه باید کرد" بدون در نظر گرفتن شرایط مشخص- در متن مبارزه با اکونومیستهای روسی- روی صندلی متهم اصلی نظریه ی فوق می نشانند. تکیه به این نکات محور اصلی برداشت کلیشه یی از "چه باید کرد" است:
الف. تئوریسینهای برجسته ی کارگران – و به طریق اولا مارکس و انگلس - از روشن فکران بورژوا بودهاند. رهبران برجسته ی انقلاب بلشویکی و نظریه پردازان شاخص سوسیال دموکراسی آلمان نیز غالباً از طبقه ی بورژوازی و یا خانوادههای مرفه برخاسته بودند.
ب."ایده ئولوژی حاکم بر هر جامعه ایده ئولوژی طبقه ی حاکم است". این جمله برداشتی است از رساله ی"خانواده مقدس" مارکس که در نقد نظریه ی لنینی "چه باید کرد" و "حزب سیاسی روشنفکران انقلابی" به کار می رود. بنابراین استدلال سرمایه داری از آن جا که قدرت سیاسی را به دست دارد، در نتیجه از تمام امکانات رسانه یی (تبلیغی و ترویجی) موجود در جامعه به منظور سلطه ی نظری خود بهره می گیرد، و به همین اعتبار نیز نه فقط روند فکری حاکم بر جامعه را به سود خود جهت میدهد، بل که طبقه ی کارگر را نیز تحمیق میکند و به طبقه یی برای اعمال سیاستهای بورژوازی مبدل میسازد. کارگران به دلیل بی بهره گی از امکاناتی که فرصت آگاه شدن را مهیا میسازد؛ حداکثر برای یک سلسله مطالبات اقتصادی (سندیکالیستی و تریدیونیونیستی) مبارزه میکنند و در صورت پیروزی، اگرچه به درجه یی از رشد معیشت و بهبود شرایط کار نایل میآیند، اما همین فرایند به انکشاف سرمایه داری، رونق تولید، سودآورسازی سرمایه، ارزش اضافه ی بیش تر، عبور از مرحله ی جدید انباشت سرمایه و در نتیجه تثبیت و تحکیم بورژوازی یاری می رساند.دخالت هژمونیک روشن فکران سوسیالیست در روند انقلاب از جمله انتقال آگاهی طبقاتی به درون طبقه و تشکیل حزب کمونیست بر فراز طبقه بر پایه ی همین استدلال شکل می گیرد.
پ. سرمایه داری در روند پیشرفت، چنگال خود را بر تمام مناسبات اقتصادی جامعه فرو میکند و در همین راستا شکلهای سیاسی مطلوب خود را سازمان می دهد. اما طبقه ی کارگر در موقعیتی فرودست قرار دارد. از لحاظ اقتصادی، کارگران در نظام تولید بورژوایی، مرعوب و تحت سلطه ی سیاسی اقتصادی و فرهنگی طبقه ی حاکم (بورژوازی) هستند. برخلاف بورژوازی؛ طبقه ی کارگر ناگزیر است برای تغییر جامعه و ایجاد شیوه ی تولید سوسیالیستی ابتدا به سوی کسب قدرت سیاسی حرکت کند و پنجه به چهره ی حاکمیت سرمایه بکشد و پس از دست یابی به قدرت، در حرکت بعدی نظام اقتصادی مطلوب خود را سازمان دهد. لنین در بخش بررسی "آغاز غلیان جنبش خود به خودی" (چه باید کرد، ص:84 )از صورت مندی خود به خودی جنبش کارگری تحت عنوان "شکل جنینی آگاهی" یاد می کند و این امر را به درست "تا اندازه یی مظهر بیدار شدن روح آگاهی" کارگران می داند و در ادامه اعتصابات خود به خودی را نه به مثابه ی مبارزه ی سوسیال دموکراتیک، بل که به مفهوم مبارزه ی تریدیونیونی می داند و نتیجه ی آن را "بیدار شدن خصومت آشتی ناپذیر کارگران و کارفرمایان" تلقی میکند و این سطح از مبارزه را هنوز پایین تر از شناخت تضاد آشتی ناپذیر کار ـ سرمایه از سوی کارگران مینشاند و در مجموع ضمن تاکید بر پیشرفت اعتصابات سالهای نود نسبت به عصیانهای پیشین این حرکات را نابسنده میخواند:
«ما گفتیم که آگاهی سوسیال دموکراتیک در کارگران اصولاً نمیتوانست وجود داشته باشد. این آگاهی را فقط از خارج ممکن بود وارد کرد. تاریخ تمام کشورها گواهی میدهد که طبقه ی کارگر با قوای خود منحصراً میتواند آگاهی تریدیونیونیستی حاصل نماید. یعنی اعتقاد حاصل کند که باید تشکیل اتحادیه بدهد. بر ضد کارفرمایان مبارزه کند و دولت را مجبور به صدور قوانینی بنماید که برای کارگران لازم است و غیره. ولی آموزش سوسیالیسم از آن تئوری های فلسفی، تاریخی و اقتصادی نشو و نما یافته است که نماینده گان دانشور طبقات دارا و روشن فکران تتبع نمودهاند. خود مارکس و انگلس موجدین سوسیالیسم علمی معاصر نیز از لحاظ موقعیت اجتماعی خود در زمره روشن فکران بورژوازی بودند. به همین گونه در روسیه نیز آموزش طبیعی تئوریک سوسیال دموکراسی کاملاً مستقل از رشد خود به خودی جنبش کارگری و به مثابه ی نتیجه ی طبیعی و ناگزیر تکامل فکری روشن فکران انقلابی سوسیالیست به وجود آمده است. در آغاز دوره ی مورد بحث ما، یعنی آغاز نیمه ی سالهای نود این آموزش نه فقط یک برنامه ی کاملاً سر و صورت یافته ی گروه "آزادی کار" بود، بل که اکثریت جوانان انقلابی روسیه را نیز به طرف خود جلب کرده بود...» (پیشین)
برداشت منجمد و دگم از این بخش "چه باید کرد" به خصوص از سوی دیپلمه های محترم بیکار و دانشجویان ارجمند رادیکال و شیفته گان عزیز پروژه ی "آگاه سازی طبقه ی کارگر بی سواد" و "روشنفکران" گرامی کافه نشین برای جنبش کارگری کم زحمت نداشته است!
ادامه دارد......



منابع
مارکس- انگلس(1379) لودویک فوئرباخ و ایده ئولوژی آلمانی، برگردان پرویز بابایی،تهران:نشر چشمه.
-------------- (1358) خانواده ی مقدس، برگردان تیرداد نیکی، تهران:انتشارات صمد.
مارکس کارل(1383) فقر فلسفه، برگردان آرتین آراکل، تهران:نشر اهورا.
لنین ولادیمیر (بی تا) مجموعه آثار، برگردان پورهرمزان ،تهران:پیوند.

Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برگشت به اول صفحه


پراگماتیسم پیدا و پنهان

افق آینده ی مناسبات ایران و آمریکا

اول. دلایل نرمش!

روند انباشت سرمایه در ایران مختل شده است. کل مطلب فایل جدید مناسبات آشتی جویانه ی ایران- آمریکا از این قرار است.خط تعرضی سیاست خارجی (جریان سپاه – احمدی نژاد) شکست خورده است. فشار روز افزون تحریم ها نظام سیاسی حاکم را به سمت چرخش ناگزیر به سوی خط جناح دیگر حاکمیت کشیده است.کسانی که تا دی روز تحریم ها را "کاغذ پاره" می خواندند و از سوی مدیریت ارشد همین نظام حاکم به شدت حمایت می شدند از اواخر عمر دوم ریاست جمهوری خود به بن بست واقعیت تلخ برخوردند.با این حال خیلی ها از جمله نماینده گان مجلس و تصمیم سازان برتر بی آن که به روی مبارک بیاورند که خود در جریان تشدید این تحریم ها دست و نقش داشته اند به یک فرافکنی و فرار به جلو غلتیدند و انگشتان خود را به سمت"سوءمدیریت" نشانه رفتند. حالا کرسی آن مدیریت "سوء" عوض شده است. مدیریت جدید تمام اهتمام خود را بر مبنای "عبور از بحران" تحریم ها مستقر کرده و برای این عبور لاجرم سیاست کرنش و نرمش پیشه ساخته است.نگفته پیداست اگر تحریم ها به بهای خاکسترنشینی همه ی مردم کارگر و زحمت کش تمام می شد، خم به ابروی حاکمیت نمی افتاد. کمااین که دیدیم در ماجرای فقدان دارو و مرگ بیماران هیچ کس "برادر خطاب مان نکرد." اما اینک از یک سو تحریم ها امکان شورش نان را محتمل ساخته و از سوی دیگر انباشت سرمایه را معطل کرده است. برای فهم چنین وضع شکننده یی کافی است به ارزیابی و جمع بندی پدر پراگماتیسم نظام حاکم تمرکز کنیم.روزنامه ی دست راستی " دنیای اقتصاد" – ارگان نئولیبرالیسم ایرانی- تحلیل رفسنجانی از اوضاع وخیم و بحرانی کشور و منطقه را این گونه منعکس کرده است:
"ما در محاصره، تحریم و بایکوتیم و نمی‌توانیم از منابع استفاده کنیم، باید گران بخریم و در دریافت پول هم با مشکلات فراوان روبه ‌رو هستیم، اما اخیرا شاهد خطر بزرگ‌ تری هستیم. هاشمی بحران سوریه را نگرانی اصلی منطقه و ایران دانست: اکنون آمریکا، جهان غرب با همراهی برخی از کشورهای عربی تقریبا شیپور جنگ در سوریه را به صدا درآورده‌اند كه خدا به مردم سوریه رحم کند.مردم سوریه در این ۲سال آسیب‌های فراوانی دیده‌اند، زندان‌ها مالامال از مردم است و دیگر ورزشگاه‌ها را بدل به زندان کرده‌اند، بیش از ۱۰۰ هزار نفر کشته و میلیون‌ها آواره وضعیت اسفبار سوریه را بیش از پیش نمایان می‌کند. مردم سوریه از یک طرف مورد حمله شیمیایی واقع شده‌اند و حالا هم باید منتظر حمله خارجی‌ها باشند"

http://www.donya-e-eqtesad.com/news/749717/

رفسنجانی که در جریان رد صلاحیت خود از خطر تجزیه ی ایران هم سخن گفته بود به وضوح دلایل چرخش یا نرمش قهرمانانه را تبیین می کند:
گرفتار شدن در بن بست تحریم و افتادن به دام سیاست خارجی تعرضی.
رفسنجانی در مقام پدر پراگماتیسم حاکمیت و به عنوان رییس مهم ترین مرکز پراگماتیستی کشور ابعاد خطر را دریافته و مانند برهه ی مجاب ساختن رهبر وقت به پذیرش قطع نامه ی 598 وارد میدان شده است. او از مقطع حذف از مسابقات مقدماتی انتخابات یازدهم تا کنون توانسته است در سه عرصه خط مقدم رقیب را بشکند. اول، پیروزی حسن روحانی که از قدیم و ندیم دستیار رفسنجانی بوده است و به عنوان یار ذخیره ی او وارد انتخابات یازدهم شده بود. دوم،عقب راندن محافظه کاران از ریاست شورای شهر تهران و سوم جبران شکست در دانشگاه آزاد و گماردن یک مهره ی وفادار و معتمد و فرستادن فرزند خود به مهم ترین بخش معاونتی این دانشگاه یعنی معاونت عمرانی که محل چرخش سرمایه های کلان است.او تا آستانه ی حذف شهردار سپاهی پایتخت هم پیش رفت. در مجموع "مطلب از این قرار است" که دولت یازدهم در جایگاه نماینده ی خط رفسنجانی وارد عمل شده است تا نظام را از بحران عبور دهد. برای رفسنجانی عبور از این بحران مستلزم حل مشکلات و تنش های سیاست خارجی و به طور مشخص یک سویه کردن پرونده ی هسته یی از مسیر سازش با امپریالیسم آمریکا و اتحادیه ی اروپاست. برای پیش برد چنین سیاستی رفسنجانی نمی توانست تنها عمل کند.او واقع بین تر از آنی است که بی گدار به آب بزند.او بهتر از هر کسی روزنه ها و حفره های قدرت حاکم را می شناسد.او همیشه یک پای ثابت و اصلی و معین وزن کشی قدرت بوده است. او خوب می داند که بدون حمایت رهبری نظام و به تبع آن سکوت سپاه و مراکز قدرت سیاسی اقتصادی نظامی و سنتی موفق نخواهد شد. پیش از انتخابات نیز زمانی که او نامزدی اش را منوط به تایید رهبری می کرد در واقع به نظام سیاسی حاکم پیام می داد که "اگر خواهان عبور از بحران به شیوه ی خط سیاسی من هستید باید کنار بروید و به سیاست های من تمکین کنید." تعریف و تلقی او از انتخابات یازدهم به عنوان "دموکراتیک ترین انتخابات" نوعی تبریک به پیروزی خط سیاسی خود بود. خطی که در دولت "تدبیر و امید" ترسیم شده است وتداوم سرراست سیاست های نئولیبرالی دولت پنجم و ششم است.خطی که در قلمروی سیاست خارجی نیز برنامه ی تنش زدایی دولت هفتم و هشتم را در پیش گرفته است.حضور افرادی مانند زنگنه و نعمت زاده و نیلی در تیم اقتصادی دولت و سپردن سکان سیاست خارجی به ظریف (از اعضای تیم نیویورکی برادران خرازی) موید همین مدعاست.

دوم. مبنای نظری نرمش!

"حفظ نظام اوجب واجبات است". بر خلاف تحلیل های سست و بی پایه یی که نظام سیاسی حاکم را "ایده ئولوژیک" می داند و به زحمت کشان"99 درصدی" رهنمود می دهد که برای سرعقل آمدن و "متعارف شدن" این بورژوازی پشت سر رفسنجانی صف ببندند و کفش اتاق بازرگانی و بخش خصوصی مادرمرده را واکس بزنند و..... واقعیت این است که ما به هیچ وجه و ازهمان ابتدای شکست انقلاب نیز با دولتی ایده ئولوژیک مواجه نبوده ایم. در این که نظام حاکم در زمینه های فرهنگی از جمله حجاب و حقوق زنان و موسیقی و مشابه به شکلی سنتی و ایده ئولوژیک وعقب مانده عمل می کند، واقعیت هایی نهفته است. اما همین ها نیز به نوعی صورت مندی های سیاسی سرمایه ی اسلامی و شبه شریعتی را نماینده گی می کند و در مجموع از یک سو ناظر به مصلحت منافع سرمایه است و از سوی دیگر متکی به دولت مدرن و بورژوایی سرمایه است که خطوط سود و بازار را ترسیم می کند.کافی است به مکانیسم فعالیت بنگاه های اقتصادی اسلامی توجه کنیم و فی المثل شیوه و ماهیت و هدف روی کرد ستادهای عظیم مالی مذهبی مانند آستان قدس و بانک ثامن الائمه را مد نظر قرار دهیم.به جزعملکرد غیر شفاف و رانت خواری های میلیاردی مکانیسم بوروکراتیک و رویکرد طبقاتی این بنگاه ها تفاوت زیادی با امثال لمن برادرز ندارد. توجیه شرعی فعالیت کلان سرمایه داران به غایت فاسدی مانند بابک زنجانی ها(بازرگان بسیجی) هدایتی ها و زنوزی ها فقط یک ماست مالی شناخته شده برای تفسیر بالا کشیدن"نان حلال" است.وزیر کشور(صادق محصولی) دولت "پاک دست وعدالت محور" نهم و دهم ازمولتی میلیاردرهای عضو اصلی حزب پایداری جناح مهدویون مصباح یزدی است.ما شنیده بودیم که مومنان سنتی از ترس خدا و جهنم هم که شده دست تطاول به بیت المال نمی برند اما گویا این مومنان مدرن و نفتی به زمین و زمان هم پاسخ گو نیستند چه رسد به جهنم موعود و آسمان! تفسیر ایده ئولوژیک و دینی این فسادهای بی مانند مالی حتا ساده لوح ترین روستاییان خاش را نیز قانع نمی کند.کما این که قتل مخالفان سیاسی تحت عناوین ناصبی و مرتد حتا مردم به اصطلاح متدین را نیز مجاب نکرد. به عبارت دیگر این ایده ئولوژی نیست که مسیر انباشت سرمایه را صاف یا مختل کرده است. می توان گفت که فی المثل نرخ سود مطلوب سرمایه نیست و از اعتصاب و فرار سرمایه فاکت آورد؛ می توان تصور کرد که فلان سرمایه دار به این سبب که نمی تواند روز روشن کنار پیست آبعلی آبجو بزند ناراضی است؛می توان گمان زد که پورشه های میلیاردی خیابان های تهران و قصرهای افسانه یی نیاوران بورژوازی ایرانی را سیر نکرده است؛می توان در متن یک تحقیق میدانی مجاب شد که بورژوازی ایران در شمار عقب مانده ترین بورژوازی هاست که موسیقی اش در هایده ومهستی متوقف شده و هنوز از به رسمیت شناختن بدیهی ترین حقوق زنان امتناع می ورزد؛ اما نمی توان صنعتی ترین کشور منطقه و وجود پرولتاریایی پرحجم را به شرایط پیشامدرن گره زد و در لباس چپ دامن سکولارهای مدرن و سنت ستیز پوشید و از این موضع در صف منشویسم ایستاد! برای اثبات تفاوت های نظری نظام حاکم با حکومت هایی مانند طالبان می توان به یکی دو فاکت بسنده کرد. چنان که دانسته است طالبان در برابر استرداد اسامه بن لادن با تمام قدرت ایستاد و به قیمت تثبیت خود نیز حاضر به استرداد او نشد. اما همه ی ما که حوادث سیاسی کشور را از نزدیک دنبال می کنیم حادثه ی مهمی را به یاد می آوریم که متعاقب سخنرانی رییس جمهرر وقت در نماز جمعه رخ داد. در تاریخ 11 دی ماه 1366 بحث در مورد مناسبت کارگر و کارفرما به حیطه ی اختیارات ولی فقیه و حاکمیت اسلامی کشیده شد و به صدور فتوایی انجامید که طی آن "حفظ نظام اوجب واجبات " دانسته شده بود.

http://www.pnu.charchoob.com/index.php/1389-05-12-16-07-50/3525-1391-12-15-07-16-51.html

در ماجرای پذیرش قطع نامه ی 598 این نظریه ی سیاسی – فقهی به روشن ترین شکل ممکن عمل کرد و همه ی اصولی که قرار بود از "راه کربلا به قدس" متحقق شود برای حفظ یک مصلحت بزرگ و واجب تر که همان حفظ نظام سیاسی است کنار نهاده شد. در واقع همین استراتژی سیاسی بود که به شکل بندی نهاد پراگماتیستی "مجمع تشخیص مصلحت نظام" انجامید واجرای بی کم و کاست همین استراتراتژی است که تا کنون به ریاست رفسنجانی در راس این نهاد مشروعیت بخشیده است.این نکته نیز سخت قابل تامل است که در تصویب مهم ترین سیاست های مصلحتی نظام سیاسی حاکم رفسنجانی نقش اول داشته است.عزل آیت الله منتظری، آتش بس و صلح با عراق و تعیین جانشین آیت الله خمینی موید ابعاد راهبردی سیاست های پراگماتیستی است که از سوی رفسنجانی طراحی و عملیاتی شده است.در شرایط کنونی که مذاکره و سازش با آمریکا در دستور کار نظام قرار گرفته، رفسنجانی مشغول فاکت نویسی است. کدهایی مانند "به امام در مورد رابطه با آمریکا نامه نوشتم" و "امام به ابدی بودن قطع رابطه با آمریکا اعتقادی نداشت" و "نمی توانیم برای همیشه با آمریکا قطع رابطه کنیم" و .... که چند صباحی پیش از قدرت گیری دولت روحانی از زبان رفسنجانی بیان می شد و اینک بس آمد فزون تری گرفته است؛ خاطره گویی و داستان نویسی نیست.این ها تبیین سیاست های دولتی است که می باید این مساله ی کلیدی را حل کند.

سوم.از سه نقطه تا زمان نرمش!

روزنامه نگاران حرفه یی ما با یک فلش بک لابد زمانی را به یاد می آورند که ناگزیر به جای نام آمریکا سه نقطه(...) می گذاشتند! زمانی نه چندان دور که اگرچه جزییات حوادث آن درموتور جست و جوگر گوگل موجود نیست اما سرفصل هایش هنوز چندان تاریخی و مندرس نشده است.این لینک بی نیاز از هرگونه کامنتی به اندازه ی کافی گویاست و سندی ست معتبر از یک برهه ی مهم در روابط ایران و آمریکا:

http://www.radiofarda.com/content/article/1134004.html

تذکر : به سبب بازنشدن لینک در بعضی جست و جو گرها عین خبر را در ضمیمه آورده ام.
ما پیش از این در متن دو مقاله ی مبسوط به تفصیل از مناسبات دوستانه و خصمانه ی ایران و آمریکا بعد از انقلاب 57 سخن گفتیم. مقاله ی "آیا به راستی آمریکا دشمن مردم ایران است؟" به وضوح از این بحث دفاع می کرد که هر درجه یی از امپریالیسم ستیزی اگر درمسیر ضدیت با کلیت و تمامیت سرمایه جهت گیری نکند صرفا یک مناقشه ی دماگوژیک سیاسی است که ربطی به منافع مردم کارگر و زحمت کش ندارد. در همین راستا گفته شد که جنگ سرد ایران و آمریکا در مسیر پیش برد سیاست هایی است که می کوشد منافع یک شکل خاص از سرمایه را در منطقه ی خاورمیانه هژمون کند.بنگرید به:

http://www.ofros.com/maghale/gharagozolo_ayaberasti.htm

دو سال پیش نیز زمانی که بار دیگر مناقشه ی ایران و آمریکا بالا گرفت و تحلیل های کج و معوج درمیان اپوزیسیون چپ و راست ایران به تولید انبوه رسید و بیانیه هایی عجیب ازجنس "کرکس ها" و شعارهای شرافتمندانه و انسانی و در عین حال سطحی و انعکاسی از قبیل "نان، صلح ، آزادی" منتشرشد ما سیاه برسفید نوشتیم که امکان جنگ میان ایران و آمریکا چیزی کم تر ازهیچ است. نوشتیم جنگ امپریالیسم و سرمایه علیه زحمت کشان ایران که از سال ها پیش آغاز شده است ؛ در زمین سفت تشدید تحریم ها ابعاد گسترده تری خواهد گرفت. مقاله ی "از تشدید تحریم ها تا امکان جنگ ایران – آمریکا" به وضوح از این نظر دفاع می کرد که آمریکا تحمل و ظرفیت تحمیل یک جنگ جدید را ندارد و مواضعش در خصوص نظام سیاسی ایران از سال ها پیش دیگر" رژیم چنج" نیست و بهتر است اپوزیسیون پروغرب ایران امیدش را از ارتش "رهایی بخش" و "بشردوست" امپریالیسم قطع کند. سیاه بر سفید نوشتیم که مدار حرکت پراگماتیستی حاکمیت ایران هر آینه سازش با شیطان بزرگ را ممکن خواهد ساخت. نوشتیم که آمریکا در پی خروج از افغانستان وعراق به دنبال تضعیف حاکمیت ایران است و برنامه ی اصلاح رفتار جمهوری اسلامی را هدف گذاری کرده است.لینک:

http://akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=43257

باری درادامه ی آن مباحث اینک با توجه به سیاست جدید دولت یازدهم می توان به چند نکته ی دیگر اشاره کرد.واقعیت این است که سیاست خارجی ایران به نحو بارزی بیرون از اختیارات مجموعه یی است که دولت خوانده می شود. از گزینش وزیر مربوطه تا سیاست گذاری های کلان همه گی تابع مشی ویژه یی است که از آن تحت عنوان "نظام" یاد می شود. در این میان پرونده ی هسته یی و روابط ایران و آمریکا از جای گاه خاصی برخوردار است و به طور کامل بیرون از حیطه ی اختیارات دولت ( قوه ی مجریه) است. زمانی که احمدی نژاد با صدای بلند می گفت دخالتی در پرونده ی هسته یی ندارد، فی الواقع به همین نکته اشار می کرد.در واقع سیاست خارجی نظام حاکم نتیجه ی توافق نخبه گانی است که اختیارات شان به مراتب فراتر از نهادهایی مانند شورای امنیت ملی و دولت و وزارت خارجه است. تاکید ظریف هنگام کسب رای اعتماد در مجلس شورای اسلامی مبتنی بر همین مناسبات بود. آن جا که می گفت:
" دستگاه دیپلوماسی خود را موظف به اجرای تصمیماتی می داند که پس از طی مراحل تصمیم سازی توسط مراجع عالیه ی نظام ابلاغ می شود....و برای همین است که قانون اساسی سیاست خارجی را موضوع و حیطه ی مقام معظم رهبری قرار داده تا از دعوای جناحی دور باشد."
زمانی هم که حسن روحانی با کمی اغراق مدعی می شد برای حل مساله ی هسته یی "اختیار تام" دارد به یک معنا از اختیاری سخن می گفت که این مرجع تصمیم گیری به او وانهاده است و البته که ابتکار مانوور زیادی به امثال روحانی نمی دهد. انتقادات فرمانده ی سپاه به گفت و گوی تلفنی روحانی با اوباما،استقبال با لنگه کفش و آخرین اظهارات رهبر ایران مبنی بر این که "برخی از آن چه که درسفر نیویورک پیش آمد به نظرما بجا نبود" بیانگر این نکته ی است که آن "اختیارات" مورد ادعای روحانی چندان هم تمام و کمال نبوده است. وضعی که کم و بیش در آمریکا نیز حاکم است و انواع و اقسام لابی های قدرتمند سرمایه قادرند سیاست خارجی دولت و برنامه های رییس جمهور را متلاطم کنند. با این همه واضح است که سیاست خارجی نظام سیاسی حاکم از فروردین 92 و زمانی که رهبری در سخنرانی سالانه ی مشهد می گفت" من دیپلومات نیستم انقلابی هستم" تفاوت و تغییر کرده است. اما مساله به ساده گی این است که موقعیت این رهبری از نظر اتوریته در میان جناح ها و نهادهای سیاسی اقتصادی قدرت با رهبری دوران پذیرش قطع نامه زمین تا آسمان متفاوت است.این رهبری نتوانست با عتاب و تذکر درگیری های افشاگرانه میان احمدی نژاد و برادران لاریجانی را خاموش کند. این رهبری زمانی که نظر خود را به احمدی نژاد نزدیک تر دانست از سوی نزدیک ترین یار و همراه خود(رفسنجانی) به چالش کشیده شد و نظرش از سوی موسوی و کروبی و بخش مهمی ازجناح اصلاح طلب حاکمیت مورد قبول قرارنگرفت. دستوراین رهبری برای ممانعت از دخالت سپاه در امور سیاسی تنها دو روز دوام می آورد و با نقد و رد گفت و گوی اوباما و روحانی از سوی فرماندهان سپاه نقض می شود. این رهبری تنها 24 ساعت پس از آن که در نماز جمعه ی 29 خرداد به صراحت مردم را به تمکین از نتایج انتخابات 88 فرا می خواند با حضور میلیونی مردم تهران و شهرهای بزرگ کشور نقد می شود. بی هوده نیست که ایشان بر خلاف سال منتهی به انتخابات 88 و زمانی که از دولت احمدی نژاد می خواست که جوری کار کند که انگار دولت دهم را نیز در اختیار دارد و بر خلاف ابراز نظرهای تلویحی در حمایت از یک کاندیدای خاص، در برهه ی انتخابات 92 به وضوح یاد آور شد که از محتوای رای او حتا اعضای خانواده اش نیز بی خبر هستند.واضح است که مساله فقط افول اتوریته و کاهش کریزما نیست.مساله به ساده گی این است که در پاسخ به بحران اقتصادی و حکومتی و مساله ی هسته یی دو راهکار مشخص جریان داشته است.خط رهبری که با دولت نهم و دهم تداعی و پی گیری می شده؛ شکست خورده است.در چنین شرایطی خط رفسنجانی تنها گزینه و آلترناتیو موجود است که لاجرم عقلا و زعمای قوم را حول خود جمع کرده است. اگر این خط پیش نرود....... روی دیگر سکه از این قرار است که حل مساله ی تنش زدایی با آمریکا و پایان دادن به بحران هسته یی اگرچه اولویت سیاسی نظام حاکم است اما آن اراده ی برتر که بتواند با یک فرمان موضوع را فیصله یافته اعلام کند؛ مطلقا در کشور وجود ندارد و این همان رمز تناقضی است که بعد از خوابیدن موج خوش بینی های ناشی از انتخابات 92 بر فضای سیاسی کشور حاکم خواهد شد و ضمن ایجاد واگرایی های بیشتر در میان دو جناح حل مساله ی هسته یی را نیز به انسداد جدیدی خواهد کشید. در آمریکا نیز به احتمال قوی انواع و اقسام لابی ها از جمله ایپک دست تیم اوباما را برای توافق با ایران خواهند بست. کافی است به اظهار نظرهای اوباما و جان کری پیش و بعد ازحضورنتانیاهو وسخن رانی جنون آمیز وهیستریک او درسازمان ملل توجه کنیم....


بعد از تحریر


امپریالیسم آمریکا در ضعیف ترین برهه ی حیات سیاسی خود دست و پا می زند. بحران اقتصادی 2008 تا کنون از توان عملیاتی آمریکا کاسته است. آمریکا دیگر تنها ابر قدرت پس از فروپاشی شوروی نیست. وقایع لیبی و سوریه نشان داد که دکترین "نظام جهانی نو" شکست خورده است و تاریخ با افول قدرت اقتصادی سیاسی و نظامی امپریالیسم آمریکا وارد دوران جدیدی در حیطه ی روابط بین الملل گردیده است.سرکشیدن قدرت های جدید جهانی (روسیه و چین) در کنار قدرت اقتصادی مهار ناپذیر آلمان و تحولات آفریقای شمالی و خاورمیانه، مناسبات ایران و آمریکا را نیز به عرصه ی تازه یی کشیده است.آینده را در این پارادایم باید دید.


ضمیمه


منع بحث در باره مذاكره با آمريكا: شكايت دادگستري تهران از روزنامه ايران
مهدي خلجي


مهدي خلجي (راديوآزادي): دادگستري تهران از روزنامه ايران، به اتهام درج دو مقاله در دفاع از تداوم بحث مذاکره با آمريکا نوشته محسن ميردامادي، رئيس کميسيون امنيت ملي مجلس شوراي اسلامي و محمد قراگوزلو شکايت کرده است. اين نخستين شکايت دادگستري تهران به استناد اطلاعيه اخير خود مبني بر ممنوعيت تبليغ و اطلاع رساني جانبدارانه پيرامون مذاکره با آمريکاست. اطلاعيه دادگستري تهران که روز شنبه گذشته منتشر شد، در ميان فعالان سياسي و نمايندگان مجلس و هم چنين مطبوعات بازتابي گسترده داشته است. منتقدان اين اطلاعيه، مضمون آن را خلاف قانون اساسي و فاقد وجاهت قانوني و ناقض آزادي بيان مي دانند. اطلاعيه دادگستري تهران، در پي سخنراني شديد اللحن آيت الله علي خامنه اي صادر شد و هر گونه تبليغ و اطلاع رساني جانبدارانه درباره مذاکره با آمريکا را در همه رسانه ها و حتي تريبون هاي رسمي ممنوع مي کرد. اما روز يکشنبه، بسياري از شخصيت هاي سياسي و شماري از نمايندگان مجلس، اين اطلاعيه را غيرقانوني دانستند. محسن ميردامادي، رئيس کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس به روزنامه ايران گفت در حوزه مسائل حساس ديپلماسي بيش از هر چيز بايد به دنبال اقناع افکار عمومي بود و توسل به روش ها و برخوردهاي قضايي و تحکمي در اين عرصه راه به جايي نمي برد. ميردامادي که کمتر از بيست روز پيش در دادگاه مطبوعات و در پي شکايت دادگستري تهران از روزنامه نوروز به شش ماه زندان محکوم شده است، از طرفداران گشايش بحث مذاکره با آمريکا به شمار مي آيد. دادگستري تهران به دليل درج گفته هاي ميردامادي درباره مذاکره با آمريکا از روزنامه ايران شکايت کرده و اين نخستين شکايت دادگستري به استناد اطلاعيه اخير آن قلمداد مي شود. دادگستري تهران روزنامه ايران را به خاطر درج گفته هاي ميردامادي و نيز يک روزنامه نگار ديگر به نام محمد قراگوزلو مجرم مي داند. محمد قراگوزلو در يادداشتي با عنوان "به سوي همفکري"، به تحليل نشست هم فکري کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس براي بررسي افق آينده روابط ايران و آمريکا پرداخته بود. هم چنين شماري از حقوق دانان نيز اطلاعيه اخير دادگستري تهران را از نظر حقوقي سنجيده و تحليل کرده اند، از آن ميان، کامبيز نوروزي، حقوق دان و مشاور حقوقي انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران اين اطلاعيه را خلاف قانون اساسي و قانون مطبوعات ارزيابي کرده است. از سوي ديگر محمد مسجدجامعي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي نيز در گفت و گو با خبرگزاري جمهوري اسلامي از اين اطلاعيه انتقاد کرده و تلويحاً اطلاعيه دادگستري تهران را براي مطبوعات لازم الاجرا ندانسته و گفته است آن چه براي مطبوعات ملاک اعتبار است قانون مطبوعات است و اگر هر اطلاعيه اي بتواند به مطبوعات و ساير رسانه ها امر و نهي کند ديگر جايي براي قانون نمي ماند. دامنه انتقادها به اطلاعيه دادگستري تهران به اصلاح طلبان محدود نمانده و برخي نمايندگان و شخصيت هاي سياسي محافظه کار نيز از آن ابراز خرسندي نمي کنند. عباس سليمي نمين مديرمسئول پيشين روزنامه تهران تايمز در گفت و گو با خبرگزاري دانشجويان گفته است، قوه قضاييه با هر نوع تحرکي مغاير مصالح ملي بايد برخورد کند نه اظهارنظرهايي که در آن حتي تبليغ براي مذاکره با آمريکا نهفته باشد. در عين حال روزنامه هاي محافظه کار کيهان و رسالت از منتقدان اطلاعيه دادگستري تهران به شدت انتقاد کرده و حتي آنها را ديکتاتور خوانده اند


Qhq.mm22@gmail.com



برگشت به اول صفحه