shadow
  • shadokht

shadow

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیامهای تسلیت

برگشت به اول صفحه


مرگ کلمه تلخ وشنیدن آن آزاردهنده است.زیراخبرمرگ هرانسانی جسم و روح رامیآزارد.ولی مرگ شاهدخت بشدت مرامتاثرساخت.روزجمعه سوم ژنوایه 2008شاهدخت شادی مقدم براثربیماری سرطان درسن 42سالگی دربیمارستان شهرکاسل ِآلمان قلبش برای همیشه ازکارافتاد.شنیدن این خبربرای من تکان دهنده وغم انگیزبود،زیرامن ازنزدیک شاهدخت رامیشنا ختم وازقلب پاک وبدون آلایش اوآگاهی داشتم.شاهدخت انسانی معترض،برابری طلب وآزادیخواه بود.به همین دلیل نزدیک به 5سال ازعمرخودرادرزندانهای جمهوری اسلامی سپری کردوموردآزارواذیت ماموران جمهوری اسلامی قرارگرفته بود.شاهدخت به رنجهاتن دادو هیچ وقت حاکمیت ضدانسانی جمهوری اسلامی رانپذیرفت وهمواره درکنارانسانهای آزایخواه وبرابری طلب باقی ماند.دراینجامن بعنوان مسئول فدراسیون پناهندگان شهرکاسل وازطرف تشکیلات حزب کمونیست کارگری درشهرکاسل نهایت تاسف خودراابرازوخودرادرغم بستگانش رفقابهروز،شریفه وپرویز شادی مقدم شریک میدانم.یادعزیزش گرامی باد.
بانهایت احترام شمه صلواتی -2008.1.10

دوستان عزيزم بهروز٬شریفه وپرويز،خبردردناک درگذشت شاهدخت راباکمال تاسف شنيدم.اندوه ازدست دادن عزيزان بارسنگينى است.من رادراندوهتان سهيم بدانيد.باآرزوى صبورى وسلامتى براى شما.
سياوش مدرسى۲۴ژانويه

درگذشت شاهدخت شاديمقدم.باکمال تاسف خبردرگذشت شاهدخت شاديمقدم،خواهرشريفه،بهروزوپرويز شاديمقدم که پيشمرگان کومه له بودند،رادريافت کرديم.شاهدخت وشريفه خواهرش بجرم همکاری باکومه له،چندين بارتوسط رژيم جمهوری اسلامی دستگيروزندانی شدند.که نهايتا"توانستند ازشهرسنندج خارج شده وخودشانرابه مقرهای کومه له برساندندوکومه له شاهدخت وشريفه خواهرش رابه کشورآلمان اعزام نمود.متاسفانه مدت بيشترازدوسال است که شاهدوخت به مريضی سرطان مبتلاشده بودودراين مدت چندسال دکترهای شهرکاسل درآلمان برای جلوگيری ازمرگ وی تلاش بسيارکردند،امااين تلاشهابی نتیجه ماند.شاهدخت شاديمقدم درشب جمعه چهارم ژانويه 2008ودرسن 42سالگی دربيمارستان شهرکاسل درآلمان درگدشت.ماضمن عرض تسليت به خانواده وبستگان ايشان بخصوص بهروز،پرويز وشريفه خودرادرغم واندوه ايشان شريک ميدانيم.
سایت بخش خبری کومه له

به دوستان عزیز!بهروز،پرویزوشریفه شادی مقدم چندروزی بودکه خبردرگذشت شاهدخت راشنیده بودم نمیدانستم چکارکنم وچه بگویم؟نه دستم به قلم میرفت ونه تلفن.به خودمیگفتم ای کاش کاری ازدستم برمیامدتابارسنگین غم ازدست دادن شاهدخت راروی دوش شماعزیزان کم میکردم.باشنیدن خبرمرگ شاهدخت تمام گذشته اووشریفه ازکردستان تاسوئدوآلمان برایم تداعی شدومثل یک تصویر به کل آن تاریخ نگاه کردم.درتمام طول آن دوران به یادنداشتم شاهدخت وشریفه رادرجایی تنهاوبدون دیگری دیده باشم،هردوهمه جاباهم بودندوهمه تلخیهاوزیبایهای زندگی راباهم سپری میکردند.دوستان عزیزبسیارمتاسفم.شخصا"تازمان خبردرگذشت شاهدخت درجریان بیماری اش قرارنگرفته بودم.دوست داشتم درتمام آن لحظات درکنارتان بودم تادرغم واندوه درگذشت شاهدخت باشماشریک میشدم.خواستم بدینوسیله مصیبت وارده رابه شما تسلیت بگویم.برایتان صبروبردباری آرزومیکنم وازدوردرآغوشتان میگیرم.یادوخاطره اش گرامی باد.
مخلصتان عبدالله اسدی 17 ژانویه

یادشاهدخت شادیمقدم گرامی باد.
انسانهامعمولاًدرجریان اوج وشکوفایی ودرگیری بامسائل مختلف روزانه خاطرات نمینویسند.اماباتاریخ آن زمانه همگام میشوندومُهرخودرابرآن تاریخ میزنندوبه آن تاریخ وبه آن دوران گره میخورند.اگرمعقولانه،تاریخ آن دوران راورق بزنیم وبازخوانی کنیم نام دخترجوانی راخواهیم دید،اسم یک مبارزوانقلایی رادرردیف هزاران انقلابی دیگرخواهبم دبد.بنام شاهدخت شادیمقدم که درشیرین ترین دوران جوانیش ودرشیرین ترین زمانۀ طول عمرش چهارسال وهشت ماه درنظام فاشیستی اسلامی ایران زندانی شده است.اماشاهدخت درطول آن دوران درمقابل شکنجه گران رژیم اسلامی دربرابرشکنجه واذیت آزار،دربرابرسرکوب وتحقیر جانیان اسلامی،سرتعظیم فرودنیاوردوبرای آرزوهاوایده های انقلابیش جنگیدومبارزه کردوتاآخرین واپسین دم درکنارآزادیخواهان وبرابری طلبان ماند.اماباکمال تأسف من خبرمرگ ایشان راازرفیقم شمی صلواتی شنیدم وبسیارمتأثرگشتم.دراین رابطه نهایت همدردی خودرابارفقاشریفه،بهروزوپرویزشادیمقدم اعلام میدارم وامیدوارم مرادرکنارخودودرغم خودشریک بدانند.یادش عزیزش گرامی باد.
محمدامین کمانگر 11یانوار 2008

پیام تسلیت به خانواده شادی مقدم.باتاسف فراوان اطلاع یافتیم که شاهدخت شادیمقدم درسن 42سالگی براثرابتلا به بیماری سرطان روزجمعه4ماه ژانویه دربیمارستانی درشهرکاسل اَلمان درگذشت.درگذشت شاهدخت شادیمقدم رابه خانواده وبستگان،بویژه به رفقا بهروز،شریفه وپرویز شادیمقدم وبه همۀ دوستان واَشنایان او،صمیمانه تسلیت میگوئیم.
ایسکرا(شمارۀ 397 – 16. 1. 2008)

همرزم وهمبند روزهای سخت زندان سنندج شریفه شادیمقدم عزیزم خبرمرگ خواهرت شاهدخت راشنیدم.شاهدخت درزندان مقاوم،متین وصبور بود.کاش اصلا" مثل سالیان سال ازیک همبندی دوره زندان وازرفاقت بااوخاطره ای درذهن نداشتم،کاش زمینه آشنائی من بااوخاطره دوران زندان نبود.راستش برای من که خودسه برادربزرگترراازدست داده ام ومیدانم پایان روایط عاطفی باانسانهازندگی و تلخی وشیرینی دورانهای جوانی وکودکی چقدرسنگین وکشنده است خبراین مرگ، مرورصحنه های فقدان برادرانم ودوستان ورفیقان زندگی ام است که درزندان اعدام شدند،آنگاه که این رفاقتهادرعالم واقعی بدون هیچ پیرایه دیگری زنجیرهای عاطفه رابه هم میبافت.غمت رامیفهمم واحساست رادرک میکنم.امیداست من رادرکنارخودبدانی واندوهت راازدوربامن تقسیم کنی.کاری ازدستم برنمیآید،امامیشودبه پشتگرمی عواطف تازه تر،سنگینی این مرگهاراسبک کردوراهی برای تداوم زندگی وامیدبه پرکردن لنگرهای ازدست رفته زندگیمان یافت.ازدوردرآغوشت میگیرم.
مینو همیلی- تورونتو ژانویه ٢٠٠٨

پيام تسليت به خانواده شادي مقدم
باتاسف فراوان اطلاع يافتيم که شاهدخت شادي مقدم درسن ۴٢ سالگي براثرابتلا به بيماري سرطان درروزجمعه ۴ماه ژانويه دربيمارستاني درشهرکاسل آلمان درگذشت. درگذشت شاهدخت شادي مقدم رابه خانواده او،به همه دوستان وآشنايان او،بويژه به رفقابهروزوپرويزوشريفه شاديمقدم صميمانه تسليت ميگويم.شاهدخت يکي ازبازماندگان هولوکاست اسلامي بود.اوکه چهارسال وهشت ماه درزندان جمهوري اسلامي تحت شديدترين شرايط روحي وشکنجه بود،همواره يکي ازمنتقدين ومعترضين به حکومت جنايت اسلامي بود.يکبارديگرهمدردي عميق خودراباخانواده شاهدخت شاديمقدم ابرازميکنم.گرامي باديادوخاطره شاهدخت شادي مقدم.
محمدآسنگران دبيرکميته کردستان حزب کمونيست کارگري ايران10 ژانویه

برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیام تشکر خانواده شادیمقدم

برگشت به اول صفحه



بدنیوسیله ازسایت های خبری وحزبی،سازمان ونهادها،رفقاودوستانی که دراین مدت بانوشته هاو مکالمه تلفنی بخاطرمرگ خواهرمان شاهدخت باماابرازهمدردی ومحبت نموده،ازصمیم قلب تشکرمیکنیم.همچنین ازرفقاودوستان مقیم شهرکاسل که درزمان بستری بودن خواهرمان وچه بعدازمرگ اوبا کمک هاومحبت های بی دریغشان مارایاری نمودند،قدردانی مینمائیم .

احساسات رفیقانه وانسانی شماهادراین مدت به شاهدخت ومادرقلب وفکرمان حک شده وهیچگاه فراموش نخواهدشد .

شریفه،بهروزوپرویزشادیمقدم 15. 1. 2008

shadokht

 

برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

بیادخواهرم شاهدخت شادیمقدم

برگشت به اول صفحه


گُل اومد.بهاراومد.اماشاخُت عزیزومهربان تودیگرنیستی

نوشتن زندگینامه وهرچیزی دیگری دربارۀ کسی که سالهاهمراه ورفیق کوچک دوران زندگیت بوده، کارساده ای نیست.نوشتن درموردزندگی ای که به مرگ منتهی شده،آنهم مرگی اینسان.

بایدازاین زندگی ومرگ فاصله گرفت تابتوان درباره اش نوشت.امامگرمیشود؟این زندگی ومرگ فکرت راگرفته وفاصله گرفتن ازآن دشواراست.بااین همه بایدنوشت.

**********

سال 54 شاهدخت 11 ـ10ساله بود،دنیای کودکیش رفاقت بادختر همسن وسال همسایه مان وهمکلاسیش وکتابهای کودکانه ای بودکه ازاین کتابخانه وآن کتابخانه میاوردومیخواندوبه ماهم میدادبخوانیم.ازادبیات کودکان ایران کتابی نبودکه نخوانده باشیم.هرروزکتابی ودنیای کودکانۀ تازه ای برای اوبود.چه قشنگ بوددنیای کودکانۀ شاهدخت درآن سالها(این دنیای کودکانه رابعدهاهم تاآخرعمرش داشت.)
shadokht شاخُت (مستاجری داشتیم در آن سالها پسربچه ای داشتند که با شاهدخت خیلی دوست بود. او نمیتوانست اسم کامل شاهدخت را ادا کند و همیشه با صدای بچه گانه اش از حیاط داد میزد: شاخٌت. من هم بعدها هنگام شوخی او را به همین اسم و بخصوص در دوران بستری بودنش صدا میزدم.)
روزی کتابی از منوچهر نیستانی به او معرفی کردم که از کتابخانه بیاورد. با خوشحالی کتاب را آورد و خواندیم. از این کتاب خیلی خوشش آمد. اسم کتاب گل اومد . بهار اومد بود.
سالهای بعد، سالهای نوجوانی را با مطالعه بیشتر و شوق زیادتر با مقولات کمونیزم ، آزادی و برابری آشنا شد. سالهای قبل و بعد از قیام 57 را سرحال و فعال به همه جا سر می کشید. پر شور بود و با خیلی ها رابطه بر قرار میکرد. رابطه هایش صمیمانه و رفیقانه بود، با پیر، جوان و بچه ارتباط داشت. بعد ها هم همینطور.
فعالیت ها یش در بنکه و کمیته های دانش آموزی وشرکت در مبارزات جاری در شهر سنندج و شناخته شدنش از جانب مزدوران رژیم باعث شد در سال 59 تا مدتها مخفی و دور از خانه بسر برد .
در زمستان سال61 دستگیر و زندانی شد. مدتها در انفرادی بود. درزندان همراه با رفقایی که سر موضع بودند و در مقابل رژیم و توابین کوتاه نیامده بودند. با متانت و ایستادگی موج توابیت را پس زده و خرسند از کوتاه نیامدنشان، مبارزه شان را پیش بردند.
شاهدخت هنگامی که دوران محکومیتش تمام شده بود، فقط بخاطر امضاء نکردن جملۀ (من دیگر فعالیت سیاسی نخواهم کرد.) یکسال دیگر به دوران زندانش اضافه شد. بعد از مدت کوتاهی پس از آزادی برای دومین بار و دو ماه دیگر در زندان ماند.
مقاومت و مبارزۀ این عده از مبارزین واقعی در آن سالهای سیاه وحشت و شکنجۀ جمهوری اسلامی در ایران ، سالهای توابیت و سازش خیل سازمانهای به اصطلاح چپ بود که به مثابه یک عرصه از مبارزه طبقاتی، سیاست حکومت را در زندان به شکست کشانید. آری ، فقط مبارزه این عده بود.
بودن در سیاه چالهای جمهوری اسلامی آنهم در سن 16 الی 17سالگی گرچه تاثیرات روحی و جسمی در شاهدخت بجا گذاشته بود. امَا بودن با رفقای صمیمی و مقاوم و زندگی روزانه و جمعی با آنها، تن ندادن به سیاستهای رژیم جمهوری اسلامی و حتماً خود را سرفراز حس کردن، دورانی خوشی بود که شاهدخت همیشه از آن یاد میکرد. دورانی که بعد از آزادی هیچوقت برایش در زندگی تکرار نشد.
بعد از زندان همچون خیلی از مبارزان دیگر زندگیش به تبعید در کشورهای دیگر کشید. سالهای تبعید و عوارضش با روحیه حساسش جور در نمی آمد. او زندگی، انسانها و همه چیز را با افکار انتقادیش نگاه میکرد. آزادی و برابری را در قامت خیلی از احزاب نمیدید و حق هم داشت.
بیماری برایش سنگین بود. ولی در این مورد حرفی نمیزد. گاهگاهی در تنهایی و جمع به نقطه ای خیره می شد و غمی سنگین صورتش را فرا میگرفت. اما هنوز امیدوار بود و به جنبه هایی از زندگی لبخند میزد و به رابطه هایش با دوستانش فکر می کرد.
زمستان 2 سال پیش بر اثر گرفتگی رگی در مغز اورا عمل جراحی کردند و متاسفانه طرف چپ بدنش معلول شد و مدتی در اغمأ بود. نه قدرت دید داشت و نه می توانست حرف بزند. اولین روز های بعداز اغمأ که قلم بدستش دادم ( بعد ازاغمأ فقط فکرش کار میکرد.) هنگامیکه گفتم : فصل بهار آمده است. نوشت: گل اومد. بهار اومد. این جمله اولی بود که نوشت. خوشحال شدم که بهتر شده است. بعد از مدتی به سرعت خوب شد و توانست بیند ، حرف بزند و مثل گذشته باشد . تا اینکه سرطان دوباره به سراغش آمد و به جگرش زد. امَا احوالش هنوز خوب بود. تا آخرین ماه سال پیش . به او قول داده بودم که بهتر خواهد شد و بهار هم در راه است و آنوقت می توانیم به باغچه برویم و گلها را نگاه کنیم. به حرفهایم گوش میداد و از پنچره اطاق درختهای بی برگ را نگاه میکرد و در جواب سخنی نمی گفت . انگارمی دانست بهار دیگر زنده نخواهد بود.
بارها که پیشش بودم و جایش را مرتب میکردم به من میگفت مواظب خودم و پشتم باشم . و من که به مرگ او فکر می کردم خیلی متاسف میشدم که او هنوز هم به فکر خودش نیست و به فکر دیگران است.
روز 2008/1/4 که تا ساعت 10/40 شب پیشش بودیم باز سر حال بود. فقط بعد از ظهر فشار تنفسی داشت، هنگامی که پرستار کنترلش کرد، تب نداشت و فشار خونش نرمال بود. با او مثل هر شب حرف زدم . درد نداشت و آرام بود. گفت کمی خوابش می آید. بهش گفتم می روم و بر میگردم. گفت باشد. دست روی قلبش گذاشتم . بیشتر از حد معمول آرام بود. نمیدانستم که قلب به طرف ایست میرود. بعد از یکساعت خودم را حاضر کرده بودم پیشش بروم که دکتر تلفن زد تمام کرده است.
گیج و شوک زده خودم را به بیمارستان رساندم. هنگامی که کنار تختش رسیدم دیدم که شاهدخت یک ساعت قبل نیست. صورتش رنگ پریده و ازآن صورت رنگ پریده چه جدیت، عبوسی و غمی پیدا بود.
دستهای مهربانش را که هر روز در دست میگرفتم و صورتم را با آن نوازش میکرد، زیر پتو قرار دادم و پنچره اطاقش را بستم که سردش نشود! چه شبی بود. شبِ مرگ. شب و مرگ.
بار آخر که در سردخانۀ بیمارستان برای وداع و آخرین دیدار با پرویز بدیدنش رفتیم. در لباس خوابی که برایش برده بودیم آرام خوابیده بود و دیگر آن جدیت و عبوسی در صورتش پیدا نبود . امَا چه بیمار گونه و غمگین می نمود شاهدخت. آنوقت فهمیدم که چقدر بیمار بوده است و چه رنجی تحمل کرده است. اکنون بیماری بود در خواب. خوابِ ابدی. خواب مرگ. مرگ بر مرگ.
روز به خاکسپاریش هوا سرد بود. قبل از اینکه تابوت او را در قبر بگذارند به زندگی و مرگ او فکر می کردم. انگار صدای کودکانۀ شاهدخت با صدای کودکانۀ فروغ فرخزاد یکی شده بود و می خواندند: و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد.
و وقتی که تابوت شاهدخت در قبر قرار داده شد و منی که بر لب گورش ایستاده بودم و جمعیت دور من و گور حلقه زده بودند، دیگر پایم نای ایستادن نداشت. زانو زدم و یک شاخه گل سرخ را روی تابوتش انداختم. بعد که زنان سیاهپوش دوست شاهدخت زار زدند و شاهدخت ، شاهدخت کردند دنیا جلو چشمم سیاهی رفت چه حالی داشتم. احساس کردم با کوهی از غم در مرکز عالم تراژدی قرار گرفته ام . و وقتی که مقداری خاک بر گورش ریختم از خاک متنفر شدم و بر خاک نفرین کردم . اکنون هم از هیچ چیز بیشتر از خاک متنفر نیستم.
شب بعد از روز بخاک سپاری هنگام خواب، باد در کوچه چه زوزه ای میکشید و منی که همیشه هنگام خواب از صدای باد و ترنم باران بر پشت پنجره لذت می بردم، چه احساس نا خوش آیندی پیدا کردم که من در اطاقم هستم و شاهدخت در این شب سیاه زیر خوارها خاک برای همیشه خوابیده است. دیگر صدای نم نم باران بر پنچرۀ اطاق و غریو باد در کوچه برایم لذت بخش نیست، هیچ. بلکه یاد آور مرگ شاهدخت است که دیگر در دنیای زندگان نیست.
اکنون روزهاست شاهدخت را دیگر نه در خانه، نه در بیمارستان و نه هیچ جای دیگر نمی بینم. چراغ اطاقش که هر شب در بیرون روشن می نمود، خاموش است. حتمأ باید جایی باشد. شاید در گوشه ای تنها نشسته و در حال فکر کردن است و یا با کسی در حال گپ زدن است.
بهار هم از راه رسید و گل ها هم سر در آورده اند. امَا از شاخُت عزیز و مهربان هنوز خبری نیست. هنوز ناباورم . امَا در کمال ناباوری یادم می آید که شب بعد از بخاک سپاریش در خوابی که شریفه از او دیده بود گفته که پیشش برویم. درست است او در گورستان دُلباخ آوست. نزدیک خانه خود مان . قرار ما آنجاست . هر روز. الان شاهدخت تنهاست. حتمأ منتظر من است. باید بروم.

بهروز 2008/2/15

برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فروغ فرخزاد و تولددیگرش

برگشت به اول صفحه



شعربیان احساس واندیشه است بازبانی فشرده واًهنگین.شعری که تفکرات وعواطف انسانی رادرمرحله ای ازمراحل زندگی به خوبی بیان کند،شعرموفقی است.شعرفروغ فرخزاد به این معناشعراست.شعرفروغ انعکاسی است ازتاریخ روبه زوال نیمه اول دهه چهل جامعه ایران.جامعه ای سنتی ومایوس ازپیش روی های تاریخی اش.همچنین زبانش گویای احساس واندیشه زن اًگاه ایرانیست که قید وبندهای جامعه مذهبی ومردسالارراپشت سرمینهدوتفکرش انتقادازسنت های حاکم برجامعه است.

زندگی ومرگ شاهدخت درروزهای اول مرگش مراخیلی به یاد زندگی ومرگ فروغ وشعرهایش میانداخت.درطول سالیان درازهرگاه از فروغ وشعروزندگیش باشاهدخت حرف میزدم،بیادندارم هیچگاه حرفی دراین موردبزندویاسئوالی کرده باشد.فقط باحالتی نگران،کنجکاو وپرسنده گوش میدادوازکنارصحبت ردمیشد.انسانهامیتوانندحالت های روحی خاص درمقاطعی ازخودبروزدهند.شاهدخت درمقابل مسائل خیلی خصوصیش گریزخاصی داشت.تصورم این بوده وهست که فروغ وزندگیش یکی ازمسائل خصوصی اوبوده وقطعا"درتنهایی هایش به فروغ وزندگیش فکرکرده وبسیارهم.واین برای یک زن اًگاه ایرانی امری واقعیست.فروغ در24بهمن ماه45 13وشاهدخت در14دیماه امسال بازندگی وداع گفتند.این نوشته باتاخیردرفصل سردنوشته شده است ویادیست ازفروغ فرخزادکه مراهنوزوبرای همیشه بیاد شاهدخت میاندازد.

2008 .26.3

تولدی دیگر
فروغ فرخزاد
همه ي هستي من آيه ي تاريكيست
كه تورادرخودتكراركنان
به سحرگاه شكفتن هاورستن هاي ابدي خواهدبرد
من دراين آيه توراآه كشيدم،آه
من دراين آيه تورا
به درخت وآب و آتش پيوندزدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هرروززني بازنبيلي ازآن ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي باآن خودراازشاخه ميآويزد
زندگي شايدطفليست كه ازمدرسه برميگردد
زندگي شايدافروختن سيگاري باشد،درفاصله ي رخوتناك دوهمآغوشي
ياعبورگيج رهگذري باشد
كه كلاه ازسربرميدارد
وبه يك رهگذرديگربالبخندي بي معني ميگويد"صبح بخير"
زندگي شايدآن لحظۀ مسدوديست
كه نگاه من،درني ني چشمان توخودراويران ميسازد
و دراين حسي است
كه من آن راباادراك ماه وبادريافت ظلمت خواهم آميخت
دراتاقي كه به اندازۀيك تنهاييست
دل من
كه به اندازه ي يك عشقست
به بهانه هاي سادۀ خوشبختي خودمينگرد
به زوال زيباي گل ها درگلدان
به نهالي كه تودرباغچۀ خانه مان كاشته اي
وبه آوازقناري ها
كه به اندازه ي يك پنجره ميخوانند
آه …
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من،
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن راازمن ميگيرد
سهم من پايين رفتن ازيك پلۀ متروكست
وبه چيزي درپوسيدگي وغربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي درباغ خاطره هاست
ودراندوه صدايي جان دادن كه به من ميگويد :
"دست هايت را
دوست ميدارم"
دست هايم را در باغچه ميكارم
سبزخواهم شد،ميدانم،ميدانم،ميدانم
وپرستوهادرگودي انگشتان جوهريم
تخم خواهندگذاشت
گوشواري به دوگوشم ميآويزم
ازدوگيلاس سرخ همزاد
وبه ناخن هايم برگ گل كوكب ميچسبانم
كوچه اي هست كه درآن جا
پسراني كه به من عاشق بودند،هنوز
باهمان موهاي درهم وگردن هاي باريك وپاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دختركي ميانديشندكه يكشب اورا
بادباخودبرد
كوچه اي هست كه قلب من آنرا
ازمحله هاي كودكيم دزديده ست
سفرحجمي درخط زمان و به حجمي خط خشك زمان راآبستن كردن
حجمي ازتصويري آگاه
كه زمهماني يك آينه برميگردد
وبدينسانست
كه كسي ميميرد
و كسي ميماند
هيچ صيادي درجوي حقيري كه به گودالي ميريزد،مرواريدي
صيدنخواهدكرد.
من
پري كوچك غمگيني را
ميشناسم كه دراقيانوسي مسكن دارد
و دلش رادريك ني لبك چوبين
مينوازدآرام،آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب ازيك بوسه ميميرد
وسحرگاه ازيك بوسه به دنياخواهد آمد.

برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من فقط خوابیده ام

برگشت به اول صفحه


این قصه راالم باید
که ازقلم هیچ نشاید
مولوی
درموقع نوشتن یادنامه شاهدخت بادومشکل مواجه بودم وبیادخواهرم همۀ اَن چیزی که بایدنوشته میشد،نیست .
یک-اگراَنچه راالان مینویسم به اَن اضافه میکردم نوشته غم انگیزترازاَن میشدکه بود.به همین دلیل این بخش رااَنجانیاوردم تاازبارغمش بکاهم .
دو-نمیتوانستم بنویسم.چون نوشتن کاملش دراَن زمان باری به مقصدرساندن بودکه ازتوان من خارج بود.بااین همه نانوشته هنوزبامن است ومیگویدمرابنویس .
====
shadokht شب مرگ شاهدخت با شریفه و پرویز ساعتها در بیمارستان بودیم . شب سکوت وسرما ،ٍ برمای بهت زده ، بی تاب و گریان به سختی گذشت .
به اطاقم که رسیدم بی اختیار روی تخت خوابم افتادم . مرگ نابهنگام رهایم نمیکرد . بی اراده کلمه ای را تکرار میکردم و توان جلوگیری از تکرار کلمه ازم گرفته شده بود مسخ وکرخت شده بودم حرکت از تمام وجودم گرفته شده بود . نمیتوانستم تکانی بخورم . تمام بدنم سرد و بی حس شده بود . سرم به دوران افتاده وعرق سردی تمام وجودم را گرفته بود . احساس میکردم در سکوت و خلا به اعماق میروم وهرچه بیشترمیگذشت سردترمیشدم . دراین سیر ، دنیای دیگری حس کردم و هنگامی که اندکی خودرایافتم قدرت ازوجودم سلب شده بود . نمیدانم چگونه خوابم برد .
فردا صبح باپرویزبه بیمارستان رفتیم . جسد شاهدخت رابه سردخانه برده بودند . به محل سردخانه رفتیم . گیج وناباور اطراف راگشتیم . ساختمانی دلگیر ، باپنچره های کوتاه وشیشه های مات . صبحی سردو خاکستری ، نه کسی پیدابودونه صدایی شنیده میشد . انگار رنگ مرگ به همه جا پاشیده بودند . پرستاری به ماگفت به خاطراَخرهفته امروز وفرداسرد خانه تعطیل است .
غروب اَنروز بی اختیارو مشتاق دیدن شاهدخت که هرروزدربیمارستان اورامیدیدیم بازبه محل سرد خانه رفتیم . انگاربرای دیداررفته بودیم . اما دیگردیداری درکارنبود . فضای بیرون سردخانه با درهای بسته اش ،همچنان سنگین وغروب غم زده اَنرابرایمان سنگین ترمیکرد . مایوس ودرمانده پشت پنچره ساختمان رفتم . ازشیشه های پنچره میخواستم داخل راببینم . اماشیشه های پنچره فقط فضای بیرون رامنعکس میکرد . ازناچاری در درون خودم میخواستم داد بزنم : شاهدخت ما اینجایم نگران نباش . به دیدنت اَمده ایم !
شب که بدترازدیشب به رختخواب رفتم درمیان خواب وبیداری کابوسی دیدم : شاهدخت درسردخانه خودراازتختخوابش پایئن انداخته ونگران ووحشت زده ، ازدست وپای راستش کمک گرفته وقسمت چپ بدنش راکه معلول شده بود رابه سختی ازراهروسردخانه به طرف پنچره ای که ما دراَن طرف دیوارقرارداشتیم ، میکشاند ودرکمال ناتوانی وضعف میخواست گیره پنچره را بگیرد و قد راست کندو مارابه خود بخواند . اما دیرشده بود و ماازمحوطه خارج میشدیم . صدای شاهدخت درسردخانه میپیچید و درخود منعکس میشد وبه بیرون نمیرسید . بازصدای او بود و هاوارش که: کجا میروید؟ نروید . من هم میایم . مرا به اشتباه اینجا اَورده اند . اینجا جای من نیست . مگرقرارنبود مرا به منزل ببرید . من نمرده ام . من زنده ام .
روزبعدازبه خاکسپاری درمنزل چه بی تاب و تحت فشاربودم . انگار شاهدخت زنده است و باید بدیدنش بروم ، خودراباشتاب به گورستان رساندم . درکنارقبرش زانو زدم و بی اختیار و هق هق کنان مدت ها گریه کردم . حالت عجیبی داشتم که برایم تازگی داشت . باصدای بلند به اسم صدایش زدم و گفتم : منم .
اما نه ! مرگ قاطعیتی است که فرصت بردارنیست .
خسته ازاینکه هیچ کاری نمیشود کرد ومرگ پایان کاراست ، ازکنارقبرش دورشدم . اماانگارصدای شاهدخت بامن بود که ازقعرخاک با نوایی خفه مرامیخواند که : نه . نرو . تنهایم نگذار . برایم کاری بکن . من هنوز زنده ام .
شب که به خانه رفتم ال ریکه چه گرفته وغمگین بود . مرگ شاهدخت اورا خیلی متاثرکرده بود. اوراخیلی دوست داشت ومرتب گریه میکرد و ناباور بود. بادیدن من بازگریه اش گرفت وگفت : نه او نمرده است .
نصف شب باز باصدای گریه ال ریکه ازخواب بیدارشدم وپیششش رفتم . رنگش پریده بود وصورتش ازاشک خیس شده بود ومیگفت : نه او نمرده ، زنده است . من هم که گریه ام گرفته بود ، دلداریش میدادم که دلداری خودم هم بود ، گفتم : راست میگویی او نمرده ، زنده است . گفت : اوفقط خوابیده است . گفتم : اَری این بهتراست . راحت تریم فکرکنیم که خوابیده است . ودرمیان گریه ودرد ، درد ازدست دادن ، درد دورشدن وبرای همیشه ندیدنش ، گفتیم : و برسنگ قبرش هم بنویسیم که : من فقط خوابیده ام .
4/4/ 8 00 2

برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مزار ابدی

برگشت به اول صفحه


امروزمزاروسنگ قبرشاهدخت درست شد.قبری که تابه امروزانگارخانه ای بی دروپیکربود،دروپیکری پیدا کردوابدی شد .

*******

برسنگ قبرپله هایی که به دری منتهی میشودحک شده،که زیراَن اَمده است:من فقط خوابیده ام . دیگرپشت درهیچی نیست.نه خانه ای،نه حیاطی،نه اطاقی ونه حتی دیواری.نه کسی ونه خبری هست.تنهاخبرنام،تاریخ تولدومرگ شاهدخت است که درزیراَن اَمده است ودرپای این سنگ قبر،مزار اوست که برای همیشه دراَنجاخوابیده است .


shadokht

2008.5.7


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گل سرخ)به مناسبت سالروز مرگ شاهدخت)

برگشت به اول صفحه


گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
اومراباخودبردبه باغ گل سرخ

(فروغ فرخزاد)
امروزیکسال ازمرگ شاهدخت گذشت.درسالروزمرگش گلی برمزارش گذاشتم ویادش راگرامی داشتم.
سایت یادبودشاهدخت که بیاداوگذاشته شدوبه همت شماوبه یاری"سایت اَزادی بیان"پاگرفت،
بهتراست به همین نام بماند.دست شمارادرهرکجاکه هستیدبه گرمی میفشارم .

بهروز 4 . 1 . 2009

######


سه شعر از: مهستی شاهرخی
ویک شعراز: احمد شاملو
گردنبندبلور
هر وقت هوا سرد می شود
هر وقت زمین یخ می بندد
هر وقت برف از آسمان می بارد
به یادش می افتم
به یاد قلب بلورینی که
اکنون زیر خروارها خاک خفته است
گردنبند بلور
باز دلم برایش تنگ است
برای او که شکستنی بود
و با کوچکترین سرمایی
مثل بید به خود می لرزید
برای او که اکنون زیر تلی از برف و خاک خفته است
برای او که لحافش تا ابد قطعه ای از سنگ است
به فریبا وفی
هر وقت آسمان خاکستری می شود
هر وقت زمین سفید می شود
هر وقت می بارد بی وقفه !
به تو فکر می کنم
به تو که آن زیر آرمیده ای
به تو که خیس خواهی شد
به تو که زیر لحافی از برف، یخ خواهی زد
به تو که همه ی هستی من از توست !

######


از زخمِ قلبِ « آبائی »
احمد شاملو
دختران ِ دشت !
دختران ِ انتظار !
دختران ِ اميد ِ تنگ
در دشت ِ بي‌کران ،
و آرزوهای بي‌کران
در خُلق‌های تنگ !
دختران ِ خيال ِ آلاچيق ِ نو
در آلاچيق‌هايي که صد سال ! ــ
از زره ِ جامه‌تان اگر بشکوفيد
باد ِ ديوانه
يال ِ بلند ِ اسب ِ تمنا را
آشفته کرد خواهد …

دختران ِ رود ِ گِل‌آلود !
دختران ِ هزار ستون ِ شعله به تاق ِ بلند ِ دود !
دختران ِ عشق‌های دور
روز ِ سکوت و کار
شب‌های خسته‌گي !
دختران ِ روز
بي‌خسته‌گي دويدن،
شب
سرشکسته‌گي ! ــ
در باغ ِ راز و خلوت ِ مرد ِ کدام عشق ــ
در رقص ِ راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدام
آتش‌زدای کام
بازوان ِ فواره‌يي ِتان را
خواهيد برفراشت ؟

افسوس !
موها، نگاه‌ها
به‌عبث
عطر ِ لغات ِ شاعر را تاريک مي‌کنند .
دختران ِ رفت‌وآمد
در دشت ِ مه‌زده !
دختران ِ شرم
شبنم
افتاده‌گي
رمه ! ــ
از زخم ِ قلب ِ آبائي
در سينه‌ی کدام ِ شما خون چکيده است ؟
پستان ِتان، کدام ِ شما
گُل داده در بهار ِ بلوغ‌اش ؟
لب‌های‌تان کدام ِ شما
لب‌های‌تان کدام
ــ بگوييد ! ــ
در کام ِ او شکفته، نهان، عطر ِ بوسه‌یي ؟
شب‌های تار ِ نم‌نم ِ باران ــ که نيست کار ــ
اکنون کدام‌يک ز شما
بيدار مي‌مانيد
در بستر ِ خشونت ِ نوميدي
در بستر ِ فشرده‌ی دل‌تنگي
در بستر ِ تفکر ِ پُردرد ِ راز ِتان
تا ياد ِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ
بدرخشاند
تا ديرگاه، شعله‌ی آتش را
در چشم ِ باز ِتان ؟

بين ِ شما کدام
ــ بگوييد ! ــ
بين ِ شما کدام
صيقل مي‌دهيد
سلاح ِ آبائي را
برای
روز ِ
انتقام ؟

۱۳۳۰ – ترکمن‌صحرا ـ اوبه‌ی سفلي

برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بیادشاهدخت

برگشت به اول صفحه


ازشعر:ارغوان
ِالف.سایه
ارغوان شاخۀ همخون جداماندۀ من
آسمان توچه رنگ است امروز ؟
آفتابی است هوا ؟
یاگرفته است هنوز ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادکسی که دیگرنیست

برگشت به اول صفحه


شعری به‌یاد‌رفیق‌شاهدخت‌شادیمقدم
از:بنفشه کمالی
به یادرفیق شاهدخت که خیلی زودازمیان عزیزان،رفیقان ودوستان خودرفت وبارفتنش اندوهی عمیق وجانکاه وجایی خالی ازخودرابرای همیشه درمیان عزیزان خودبه جاگذاشت.
زندگی کوتاه شاهدخت سراسرمملوازمبارزه،زندان،تحمل شکنجه ودفاع ازاَرمان وایده های سوسیالیستی-کمونیستی واَزادیخواهانه بود.عدالتخواهی ومقابله بابی عدالتی یکی ازخصوصیات برجسته اوبود.
دراین روزهاکه رفقاوهمرزمان وهمبندی های سابق او(رفیق اَذرال کنعان ازهمبندی هاودوستان رفیق شاهدخت درزندان بود.رفیق اَذرال کنعان درفیلمی که دراینترنت گذاشته شده است به افشای جنایت های شکنجه گران رژیم جمهوری اسلامی پرداخته وپرده ازروی تجاوزجنسی به زندانیان برداشته است.)به افشای اعمال جنایتکارانه رژیم برعلیه زندانیان سیاسی میپردازندوچهرۀ این شکنجه گران راهرروزبیشتروبیشترازروزپیش افشاء میکنند.نبودرفیق شاهدخت بیش ازبیش برای یارانش که خوشبختانه زنده هستندکه ازاین جنایات پرده بردارندبیشتراحساس میشود.
شاهدخت هم مثل همه مبارزان،زندانیان سیاسی،اَزادیخواهان،کارگران وزحمتکشان منتظرروزوروزهایی بودکه توده های مردم به جنایات رژیم درزندانهاودراعماق جامعه پی ببرند.اوبی صبرانه امیدواربودکه روزی شاهداعتراضات وتحولات برعلیه جمهوری اسلامی درجامعه باشد.
متاسفانه مرگ زودرس این امکان مهم راازاوودیگرمبارزانی که درزندانهاودرزیرشکنجه به مقاومت دست زدندودیگردرمیان مانیستندگرفت.
به یادهمه اَنهاکه دیگربامانیستند،امافناناپذیرند.
یادکسی که دیگرنیست
یادت
یادهایت
یادهای همیشه زنده
وپرجوش وخروشت
درضمیر ِجستجو گرمان
بی وقفه باقی است
وحضور مداوم ترا
بازگومیکنند.
یادت
درهرشاخه‌‌ای که میروید
گلی که میشکفد.
بازی‌شاد‌و‌سرخوش-
اردکهای بازیگوش-
کناربرکه،که دوستشان میداشتی
همیشه
همه جا
حضوری‌مهربانانه داری.
درتنهایی عظیم شریفه
دردیدارهای همیشگی و
خستگی ‌ناپذیربهروز-
ازتو‌باگلبرگ ‌های‌گلگون
درسکوت عمیق ِو غمی
ناگفته درچشمان پرویز
در‌سکوتهای‌تلخ
در‌هر‌اَنچه‌که‌هست
دردلخوشی های کوچک
واندوه های بزرگ
درهراَنچه ‌که میجوشدومیدرخشد
حضورت مدام تجربه میشود.
حضور مهربانت -
درراستای عدم وجودت
هر‌لحظه‌سخت‌احساس میشود.
انگار دیروزبود-
که رفتی ودیگربرنگشتی
انگار…

بنفشه کمالی

21.8.2009

برگشت به اول صفحه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دومین سالگردمرگ شاهدخت

برگشت به اول صفحه


کی تازه گل ِخزان رسیده
رفته زجهان،جهان ندیده
چونی زگزند خاک چونی
درظلمت این مغاک چونی
چونی زگزندهای این خار
چون میگذرانی اندر این غار
برغار تو غم خورم که یاری
چون غم نخورم که یار غاری
(نظامی)

درگرامیداشت دومین سالگردمرگ شاهدخت"ستون یادبودشاهدخت"وهمچنین شعری ازشریفه وشعرونوشته ای ازرفیق بنفشه کمالی راکه به همین مناسبت سروده ونوشته اند،دراینجامیاَورم.
شریفه شادیمقدم: بیادخواهرم

مرگ تو....

مرگ تو-
مرگ ِاقاقیابود.
مرگ ِگلهای باغچه مان
مرگ ِاردک هایی که دوست داشتی
مرگ ِدوباره خندیدن و
دوباره باهم بودن
مرگ تو....
-------

بنفشه کمالی: بیادرفیق شاهدخت شادیمقدم

یادها

آنگاه که باغچه
باشکوفه های سیب
توت فرنگی ها
وگلهای رزقرمز
بیتابانه به انتظارآمدنت نشسته است
تودیگرنیستی
تاکه هرروزسلامی تازه
به آنهاهدیه کنی
باغچه،کنون درنبودنت -
سوگواراست.

درتاریخ4ژنوایه2008رفیق شاهدخت شادیمقدم بعدازیک دورۀ طولانی،سخت وطاقت فرسای تحمل بیماری،برای همیشه باعزیزان،رفقاودوستان خودوداع کرد.درگذشت رفیق ضربه ای بسیارسخت،اندوهی سنگین وازدست دادنی غیرقابل جبران برای رفقابهرور،شریفه وپرویز شادیمقدم بوده وهنوزمیباشد.
زندگی شاهدخت عزیزمبارزه،تلاش درراه رهائی کارگران وزحمتکشان،عشق ومسئولیت درقبال رفقاونزدیکانش بود.ازسنین نوجوانی درمسیرمبارزه وفعالیت انقلابی گام برداشت،اوکمونیستی بااعتقادبه سوسیالیسم ،فعالیت انقلابی ومبارزه درراه رهائی کارگران وجامعه ای آزادازقیدسرمایه وارتجاع اسلامی بودوبرای دفاع ازآرمانهای انقلابی وکمونیستی خودمتحمل زندان،شکنجه وتبعیدوفشارهای بسیاری گردید.
رفیق شاهدخت باروحیه ای مقاوم وتسلیم ناپذیردربرابرارتجاع وهمۀ مصائب وسختی های بیشماربه مبارزۀ خوددرمقابل ارتجاع اسلامی وسیستم سرمایه داری ادامه داده وازهیج مشکلی هراسی به دل راه نمیداد.اورفیقی مهربان،مسئول وپرازعاطفه نسبت به یاران وعزیزان خودوزحمتکشان بود.باوجودبیماری مهلکی که داشت باروحیه ای خوب دربرابردردناشی ازبیماری مقاومت میکردو هرگزبردباری،متانت وروحیه بازومهربان خودراازدست ندادوتاآخرین لحظ حیات خویش به یاران وعزیزان خودمیاندیشید،حتی درروزهای بسیارسخت بیماری خودوبسان یک انقلابی که درواقع هم بودبه مبارزۀ خودامااینباربابیماری مهلک ادامه داد.
متاسفانه معالجات درموردبیماری اوموثر واقع نگردید.رفیق شاهدخت درتاریخ4ژانویه2008برای همیشه ازمیان رفقاوعزیزان خودرفت.جای خالی اوهمچنان بعداز2سال ازدرگذشت او باقی است وعدم حضورش مثل روزهای اول درگذشتش برای نزدیکانش احساس میشود.یادش وخاطراتی که ازاوبه جامانده است عزیزوگرامی بوده ومیباشند.

2009 . 1. 4

 

برگشت به اول صفحه